یادآوری نام تو

 

حضور تو اتفاق بزرگی است

در فهرست نام های محبوب ما

که در گیر زمین مانده ایم

که ازآفتاب دور مانده ایم

که تقدیرمان

به تاریکی می زند

در فقدان روشنایی تو

خانمی که شما باشید

ما در این نیمه تاریک جهان

درگیر بن بست های بی انتهای زمین مانده ایم

درگیر قانون تلخ زیستن در سایه

و اگر حضور تو در حوالی ما نباشد

اگر یادآوری نام تو

و تکرار حضور تو در روزگارمان نباشد

سخت خواهد گذشت

خانمی که رنگ آبی تان چشم آسمان را می زند...

 

  
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
تگ های این مطلب :روزهای بی تو


از عذاب جاده خسته...

مقصد سوءتفاهمی ازلی ست

جاده شعبده بازی حرفه ای

که با ترفند های پر پیچ و تابش

ما را از هیچ به پوچ می برد

و باز می گرداند.

                               عباس صفاری

 

 

سال نویی  شروع شد و من هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم.

اتفاقاتی که از چند روز مونده به عید دو سال پیش شروع شد و تا آخر همون سال ادامه داشت کلاف زندگیم رو بدجوری در هم پیچید سر کلاف از دستم در  رفت و همه برنامه ها و هدف ها و آرزو ها و رویاهام رو نابود کرد.آشفتگیی که به زندگی و خودم و روحم و احساسم تحمیل شد خیلی بیشتر از حد توان تحمل من بود و کنترل زندگییم رو از دستم خارج کرد.

پارسال هم پس لرزه های همون اتفاقات ادامه داشت و منی که وا داده بودم چند اشتباه مهلک رو به اشتباهات قبلی اضافه کردم و همه چیز بد و بدتر شد.

از طرفی وقتی تو، هر چیزی که برات مهم بوده تو زندگی رو از دست می دی و خودت رو  وا می دی زندگی فرصت جمع و جور کردن خودت رو بهت نمی ده و از زمین و آسمان بد بیاری و اتفاقات نابود کننده، رو سرت آوار می شه و مهلت بلند شدن بهت نمی ده.

یعنی همان اتفاقاتی که پارسال پشت سر هم برام ردیف شد و همه چی رو از گرفت.

البته مهم نبود و زیاد آزارم نداد چون پول و مادیات هیچ وقت برام اونقدر مهم نبوده که بخواد آزارم بده نبودنشون. اگر چه هر چیزی که تا این مدت بدست آورده بودم رو از دست دادم اما چه فرقی می کرد برام وقتی سال قبلش مهمترین چیز زندگیم رو، عشق رو، عشقم رو از دست داده بودم.

بهر حال گذشت... دو سال گذشت و سال دیگر شروع شد و امسال می کوشم این سلسله بد بیاری ها و از دست دادن ها و اتفاقات ناگوار رو متوقف کنم.

درسته که دیگه اون هیجانات سابق مرده اند و دیگه چیزی از اون شور و اشتیاق به رفتن و رفتن و رفتن و رسیدن،به دست اوردن،موفق شدن نمونده. اما این شکلی هم نباید موند و ادامه داد.

 

یک روند آهسته و آروم رو شروع می کنم،تنها چیزی که واقعا نیاز دارم و می خوام بدست بیارم  آرامشه.

و هر چیزی که بخواد اینو از من بگیره رو از زندگیم و از خودم دور می کنم.

سخت نیازمند آرامشم،من یک زندگی یواش می خوام.

استرس رو دور می کنم از خودم اگر چه تو این جامعه تقریبا ناممکنه.چه وضعیت مملکت و اجتماع و کار که شدیدا بهت استرس می دن و گویی در زمان جنگ زندگی می کنی،چه آینده ای که با این اوضاع قابل پیش بینی نیست و امیدی هم به بهتر شدن وضعیت نمیره،رو هیچ چیز نمی شه حساب کرد و کلا همه چی قاطی پاتی و غیر قابل پیش بینیه.

اما من آرامشم رو می خوام.

از نظر کاری دارم همه کارهایی رو که بصورت آزاد انجام می دادم رو جمع و جور می کنم و پرونده اش رو می بندم دلتا تجهیز  رو به شریکم واگذار کردم.

امیدی به بهتر شدن وضعیت کارهایی که تو ابهر شروع کرده بودم نمی ره.عمده طلبم که از کارخونه به اصطلاح ذوب آهنه و طرف ورشکست شده و فراری اگر چه کارخونه سر جاشه و پدر و دومادشون می خوان دوباره راش بندازن و ازم خواستن کمکشون کنم و همکاری کنم تا راه بیفته و کم کم بدهی هاشون رو بدن.پیشنهادشون اینه که من کوره القایی شون رو تعمیر کنم که این باز طلبم رو اضافه تر می کنه و بعد تامین مواد اولیه توسط من که تبدیلش کنن به شمش و شمش رو تحویل من بدن و فروشش هم باز به عهده من و پرداخت نصف کارمزد بهشون که حقوق کارگرها و هزینه کارخونه از توش در بیاد و چرخ کارخونه بچرخه و کم کم طلب خودم رو از نصف بقیه کار مزد صاف کنم.که با این وضعیت بازار آهن و قیمت پایین شمش های وارداتی که هم کیفیت شون بهتره و هم متراژشون بالاتر شدنی نیست.چون  مایه شمشی که این جا برام می افته بالاتر از شمش وارداتیه و در اصل چاره ای هم ندارم و یا باید رضایت به ضرر بدم که طلبم صاف بشه و یا منتظر بمونم که بازار بهتر بشه و شاید این ها تونستن وامشون رو جور کنن و از وضعیت بیرون بیان.که تصمیمم همون منتظر موندنه که نمی خوام دوباره اشتباه کنم و برای گرفتن طلبم بقیه پولی که برام مونده و در اصل یعنی همین ماشین که زیر پامه و اگر نبود تا حالا پول اون هم به باد رفته بود رو بزارم وسط که نهایتش بعد از کلی سگ دو زدن نصف طلبم صاف بشه و نشه و می ترسم همین هم از دستم بره.

مرکز اسقاط خودرو هم که سلب امتیاز شده بود و مابقی ماشین های فرسوده ای که ازشون خریده بودم برای دمنتاژ کردن و استفاده از ضایعات آهنش برای  تغذیه کوره ذوب کارخونه رو هوا بود.خوشبختانه مثل اینکه دوباره ثبت نام می کنن و اگر راه افتاد ماشین ها رو می گیرم و در جا می فروشم که ته مونده پولم بیاد دستم که دیگه نه حالی برای راه انداختن خط دمونتاژ مونده و اصلا با این وضعیت قیمت و بازار،فروش آهن و ضایعات ماشین برام صرف نمی کنه.خورده طلب هام رو هم شاید بتونم تا خرداد بگیرم .می مونه دو طلب گنده که از طرف حسابام دارم که به یکیش امیدی نیست که به این زودی ها پول بشه و اون یکی شاید بشه کارش کرد.

با این همه دیگه مثل پار سال خودم رو به آب و آتیش نمی زنم فقط دنبال می کنم که کم کم صاف بشن و کلا پرونده آهن و ضایعات و ذوب و نورد رو می بندم چون آرامش می خوام و این برام مهمتره.

همیشه با استخدام شدن و حقوق بگیر بودن مخالف بودم و می گفتم آخرین کاریه که تو زندگی می کنم اگر نتونم هیچ کار دیگه ای بکنم و عرضه اش رو نداشتم می رم سراغ استخدام  و یه جایی کار می کنم و حقوقی می گیرم و زندگیم رو می چرخونم. اما حالا می بینم که تو این مملکت بهترین کار همینه و تنها کاری که می تونی رو در آمدش حساب کنی و مهمتر اینکه استرس نداری و کارت رو می کنی و می دونی آخر ماه کم یا زیاد حقوقت رو می گیری و رو اون پول برنامه زندگیت رو می ریزی.

احتمالا بعد از ١۵ فروردین کارم با جهاد شروع بشه توی پروژه فاز سه مترو تهران.برای مصاحبه رفتم مدارک و سوابق کار و رزومه ام رو دادم و چند نفر قول مساعد دادن و ٢٧ اسفند هم زنگ زدن که ١۵هم برم اونجا پیش مدیر ارشدشون و فکر می کنم تقریبا همه چیز حل شده...حقوقش مناسب که بهتر بگم خوبه مزایای زیادی داره ،استخدام جهاد سازندگی می شی و بعد از این پروژه که هشت سال طول می کشه طبق زمان بندی و اگر رو حساب کارکردن به نوع ایرانیش بزاری که تا ١٢ سال طول می کشه و اگر تموم شد پروژه های دیگه جهاد هست و مثل کار کردن تو شرکت های خصوصی توی عسلویه و ماهشهر و یزد نیست که پولت رو بموقع ندن و اذیتت کنن و پروژه که تموم شد نمی دونی چیکار کنی و کجا بری و همیشه دوری و توی رفت و اومد.

مزیت دیگه جهاد اینه که پروژه اش همین جا توی تهرونه و حقوق سر وقته و اگرچه کار،کار پروژه ایه. ولی ساعت مشخص داره و مثل کار اداری توی طول هفته ست و جمعه تعطیل و سه هفته کار یه هفته رست نیست.

 از پشت میز نشستن و کار دفتری بدم می آد کسل کننده است و با روحیه ام نمی سازه.کار پروژه ای رو دوست دارم و خوبی این کار هم همینه چون سوپروایزر برق می شم و کارم تو سایته.

این کار آرامشم رو نمی گیره.می تونم رو حقوقش حساب کنم.نگران کرایه خونه و خرج ماشین و خرج خودم نباشم و استرس چک و طلب و پایین بالا شدن قیمت و وضعیت بازار و هزار کوفت دیگه رو هم ندارم.

اما از زندگیم

دور و برم رو خالی کردم دو تا از دوست های قدیمم هستن که گاهی پیششون می رم یا اونها می آن.

و آدم های مشکل سازی نیستن  و با هم بیرونی جایی میریم ، آسته می ریم آسته می آییم و ترانه و آهنگ های یواش گوش می دیم ، تفریح هامون سالم و یواشن.

یواش رانندگی میکنم،یواش راه می رم،یواش زندگی می کنم.

خونه ام آرومه چون تنهام و هم خونه ای ندارم و رفت و آمدام مثل سابق نیست.کمی فشار می آد برا کرایه خونه اما آرامشش می ارزه.

امسال اینطوری خواهد بود فقط آرامش می خوام و بدستش می آرم.

امسال یواش زندگی می کنم و سعی می کنم زندگی کنم.

هر تعطیلی و فرصتی که باشه رو به مسافرت اختصاص می دم. فاصله می گیرم از تهران و شلوغی و سر و صدا و ترافیک و عجله کردن و استرس، دور نه، همین نزدیکی، شمال, کنار دریا، جنگل.

چادر می زنم، کنار دریا می مونم و همه وجودم رو پر می کنم از صدای دریا و عطر جنگل و هوای پاک و رنگ سبز و آبی.

آروم می شم.دریا تخلیه ام می کنه بهم آرامش می ده.جنگل زلالم می کنه و سبزه زار، همه رنگ های سبز و آبی طبیعت آرومم می کنه.

عکاسی آرومم می کنه.ارضام می کنه.

طبیعت،شکل و رنگ تنه درخت ها, قهوه ای آرومم می کنه.رود خونه، صدای جنگل,صدای پرنده ها, جاده های خود شمال, شالیزار ها, مزرعه ها، باغ ها، گاو هایی که برای خودشون دارن راه می رن و می چرن و شب بر می گردن خونه بی اینکه کسی باهاشون باشه ,اردک ها و بوقلمون ها, غاز ها جنگل های اطراف جاده ,جاده های کناره ، ساحلی ،جاده هایی که بین جنگل و دریا می برنت به دنیای زیبایی ها،متحیر می شی از این همه مناظر زیبا و بی نظیر.

جاده های تهران به شمال ,چالوس یا رشت, کوه ها شکلشون عظمتشون رنگشون بافت گیاهی شون،زیبایی بی نظیرشون,همه و همه منو لبریز از آرامش می کنن،پر می شم از زندگی،روحم تصفیه میشه,زلال میشم، زندگی می کنم.

باقی اوقات فراغت و ساعاتی که می دزدم از زندگی برای خودم، فیلم می بینم، کتاب می خونم اکثرا رمان و داستان کوتاه و شعر و گاهی فلسفه و روانشناسی، عکس می گیرم، می نویسم، می آم تو نت برا خودم می چرخم.مطالب وبلاگ هایی که دوست دارم رو می خونم, عکس می بینم، شعر می خونم سایت های محبوبم رو می بینم اخبار فیلم و سینما و هنر و کتاب رو دنبال می کنم.سرکی به اخبار و اوضاع مملکت و جهان می زنم با فیس بوک و فرندفید خودم رو مشغول می کنم.بعد دیسکانکت می شم آهنگ گوش می دم،گاهی برا خودم می رقصم،آشپزی می کنم, لباسام رو می شورم,خونه رو مرتب می کنم.بعضی اوقات واسه خودم طرح می زنم نقاشی می کشم,گاهی چیز هایی شبیه داستان می نویسم, بعضی وقت ها که طبعم گل می کنه  چیز هایی می نویسم که شبیه شعر می شه. بعضی وقتها گریه می کنم....

کلا یواش زندگی می کنم...

فردا هم دارم میرم مسافرت و باور نمی کنی با خونواده،بعد از دو سال کم کم باهاشون حرف می زنم و گاهی می آم و می رم و لج نمی کنم و سعی می کنم کنار بیام و یادم بره همه اونچیزهایی که همیشه توی مغزم می چرخن و آزارم میدن، باهاشون کنار می آم و می بخشمشون.

نمی خوام دیگه بالاخونه مغزم رو اجاره بدم به همه افکار بد و آزار دهنده و خاطرات و حرف ها و حدیث هایی که نابودم کردن و به اینجا رسوندنم.کله ام رو خالی می کنم از این افکار و آرامش رو جاش می زارم.

می خوام آروم باشم

من آرومم.

خدایا امسال بهم آرامش بده و کمکم کن فراموش کنم ، بپدیرم،کنار بیام و افکار آزار دهنده رو از خودم دور کنم.

         آمین                                                     

 

 

  
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٧
تگ های این مطلب :روزهای بی تو و تگ های این مطلب :اما اگر باران ببارد


تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است

هر از چند گاهی آیینه دستشویی من به زبان می آید

و حرف های عجیبی می زند

مثلا می گوید:

تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است.

من نیز پرده بخار دارش را پس کی زنم,تبسمی آغشته به کف خمیر دندان تحویلش می دهم

چراغش را خاموش و به میان شما باز می گردم.

دوربین قدیمی - عباس صفاری

  
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ های این مطلب :شعر


هنوز او آنجاست؟!

آنجا...

آنجا خانه اي بود

با کوبه ای از ابر و زنگ و آفتاب

واسبي سفيد و وحشي

كه مي توانست آدم را

از تپه هاي سبز آرزو بالا ببرد

   

آنجا پرودگاري بود

كه دعاهايم را اجابت مي كرد

   

آيا اگر باز گردم

هنوز دودكش آن خانه دود مي كند

هنوز آسمان آبي ست؟!

آيا اگر باز گردم

هنوز او آنجاست؟!

شعر از رسول یونان

پ ن : با روز های زوج موافقم عصر ساعت 7 اما نه آنجا گودو یا تمدن

  
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠


تمام لغاتی را که می دانم برای تو

حقیقت دارد؛
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم؛
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

از کتاب منتخبات – احمدرضا احمدی

 

منگ منگم امروز, رو هیچی نمی تونم تمرکز کنم, یه حالتی مثل بعضی وقتها که از خواب می پری و نمی دونی کجایی و ساعت چنده و مثل اینکه توی این دنیا نیستی و تا بخودت بیای دوباره خوابت برده و بعد دیگه چیزی یادت نیست.

ای کاش همه این قضایا یه خواب باشه.

  
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٥


اول دی ماه

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش


 

  
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢


تسلیت بر خویشتن بابت جوجه های آخر پاییز!!!

گوشه اتاقم کنار پنجره ای که یه پرده ضخیم قهوه ای رنگ جلوی نور بیرون رو می گیره دو تا صندلی لهستانی و یک میز کوچیکه که از عبدل آباد خریده ام. یکی برای تو و یکی برای خودم,یه رو میزی ترمه,یه جا شمعی خوشگل که یه خورشید با شیشه قرمز جلوشه و نور شمع که می خوره به خورشید شیشه ای, روی دیوار بالای عکس تو یه خورشید قرمز رنگ طلوع می کنه, پرتره هایی که از چهره قشنگت با کونته و زغال روی اشتنباخ کشیده ام دیوار اتاقم رو تزئین کرده اند. همه اندک یادگار هایی که از تو به جا مانده جا به جا روی دیوار و توی کتابخونه ام چیده شده اند,بهانه های کوچک خوشبختی من, اینجا کافه کوچیک شخصی منه,غار تنهایی من.دلم که می گیره دو فنجون قهوه ترک درست می کنم یکی برای خودم و یکی برای جای خالی تو, به یاد روز هایی که برات قهوه درست می کردم و چقدر دوست داشتی که برات قهوه درست کنم و چقدر دوست داشتم که دوست داری.بعد میشینم روبروی تو و با خیالت درد و دل می کنم .

امسال برای یلدا فقط انار خریدم و دانه کرده ام و ریخته ام توی دو پیاله چینی و کمی نمک زده ام یکی برای تو و یکی برای خودم. یلدای امسال تنها نیستم, فرض می کنم هنوز با منی و روبرویم نشسته ای,شمع روی میز رو روشن می کنم و به یادت و برایت فال می گیرم.نیت کن گلم:

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد

زهر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد ...

چقدر حرف توی دلم تلنبار شده.یه همچین شب بلندی می خواد که تا صبح با هم بشینیم و برات حرف بزنم.گیلو امشب می خوام تا صبح برات حرف بزنم,حرف بزنم,تماشات کنم,تو هم اگه خسته شدی می تونی بری رو تخت من دراز بکشی مثل اون روز تو اتاق تو, که من نماز می خوندم و تو روبروم روی تختت دراز کشیده بودی و منو تماشا می کردی,آخ گیلو چقدر ناز می شدی وقتی مقنعه و چادر نماز گلگلی سفیدت رو سرت می کردی و نماز می خوندی,مثل فرشته ها می شدی و من تماشات می کردم,فرشته من

گلم می خوام امشب تا صبح باهات حرف بزنم,تماشات کنم,می خوام روی تختم توی بغلم دراز بکشی و تا صبح موهات رو ناز کنم با انگشتام شونه شون کنم,صورتت رو ناز کنم,ببوسمت,انقدر ناز و نوازشت کنم,انقدر ببوسمت و قربون صدقه ات برم که توی بغلم خوابت بگیره و بخوابی و من تا صبح تماشات کنم و با لالایی صدای منظم نفس هات بخوابم,تا ابد بخوابم,بیدار نشم,بیدار نشم که نبینم تنهام,که همش یه رویا بوده,یه خیال خوش,که خودم رو خوش کردم به خیالت,نه نمی خوام بیدار بشم,که باز من باشم و تنهایی و دلتنگی و افسوس و افسوس و تسلیت بر خویشتن بابت جوجه های آخر پاییز و یلدای بی تو بودن

  
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱


برف هم اومد و تو هنوز نیومدی

هر طوری که بود خودم رو رسوندم,از هر راهی که فکر می کردم می شه سریع تر رسید,از خیابون هایی که معمولا خلوت ترن,از کو چه های میون بر,من همه راه هایی رو که به اون کوچه خاص,خیابون پانزدهم, می رسن رو از حفظم,کوچه ای که برام یادآور خاطراتیه که این روز ها و همه روز هام باهاش زندگی کردم,یه وقتی با خودش و بعد با خاطراتش.چشم بسته می رم,مثل کف دستم می شناسمشون, خودم رو رسوندم و همه راه تو دلم گفتم می رسم,حتما می رسم,همه شش ساعتی رو که رانندگی کردم,طبق معمول همه دنیا دست به دست هم داده بودن که جلوم رو بگیرن که نرسم,که دیر برسم و من جلوی همه دنیا وایساده بودم که برسم.

رسیدم با همه امیدم,دیر نبود,زود هم نبود.هنوز شانسشو داشتم ,درست همون دقایقی بود که اون در باید باز می شد و ...

همیشه همین موقع ها می رفت,پنج دقیقه اینور یا اونور,پارک کردم و چشمم رو دوختم به پنجره,پنجره ی اتاقی که یه وقتی یکی توش بود که نگاهم رو حس می کرد وقتی توی کوچه می ایستادم و به پنجره زل می زدم.صدام رو می شنید وقتی توی دلم صداش می کردم و می اومد پشت پنجره,تابستون,زمستون,نصف شب,هر وقتی که بود...

چشمم رو دوختم به در,دری که هر لحظه امکان داشت باز بشه و چشم هام هر چند کوتاه, اندازه چند ثانیه با دیدنش نور بگیرن چشم هام,دلم,همه ی وجودم حتی برای چند ثانیه هم شده,تنها چیزی که می تونم داشته باشم از همه اون چیزی که یه وقتی احساس می کردم تعلق به من داره همین چند ثانیه س.

شاید اگه یه دقیقه,فقط یک دقیقه زودتر می رسدم می تونستم برای چند ثانیه از دور ببینمش و دلم یه ذره آروم بشه,اگر چه بعدش بهم می ریزم داغون می شم نابود می شم و همه اون سالها لحظه به لحظش زنده می شن,همه اون چیز هایی که زندگیم رو از من گرفتن میان جلو چشمم و نابودم می کنن, دوباره آشوب می شه,اما مگه مهمه؟ مگه همیشه آشوب نیست,مگه لحظه ای آرومم گذاشتن؟مگه منو حتی برای چند ثانیه به حال خودم رها کردن؟پس چه فرقی می کنه؟ من اون چند ثانیه رو می خوام؟این هم حقم نیست؟ چند ثانیه آرامش؟ چند ثانیه زندگی بعد از این همه عذاب؟ چند ثانیه لذت دیدار بعد از این همه فراق؟

دلتنگی دلتنگی دلتنگی, همه عمرم شده یه دل تنگی گنده که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شه, که داره همه دنیا رو با خودش پر می کنه.من دلم تنگ شده,من پرم از دلتنگی,دلتنگی داره نابودم می کنه,چقدر بگم؟ به کی بگم,ندارم من ندارم,من طاقتش رو ندارم,مگه یه آدم چقدر می تونه ظرفیت داشته باشه؟ من دارم نابود می شم.چرا کسی به دادم نمی رسه؟

این در باید باز بشه,باید باز بشه,انصاف نیست,این در باید باز بشه.

اما نشد.

دقایق می گذشت و یه چیزی تو مغزم بهم می گفت باز هم رفته.تو که می دونی رسمش اینه,این بازی همیشه اینطور بوده,اون می ره,اون منتطرت نمی مونه,اون مثل همیشه رفته,اون هیچ وقت منتطرت نموند,رفتن کار همیشه گی شه,برا اون خیلی ساده س,شایدم نباشه اما می دونی که نموند می دونی که انتخاب اون رفتن و نموندن بود, و باز هم رفته و تو هنوز باور نداری هنوز وایسادی و چشمت رو دوختی به در.ولی دلم می گفت نه,دلم مثل همیشه دوست داره خودش رو قول بزنه,فریب بخوره,دلم می گفت می آد,دیر کرده,خواب مونده,کار داشته,امروز قراره دیر بره,هزاران دلیل می تونن وجود داشته باشن که اون در امروز دیرتر باز بشه,ولی مغزم می گفت احمق جان هیچ وقت اون هزاران دلیل برای تو وجود ندارن,هزار اتفاق دیگه اما مثل همیشه برای تو هست که اون رفته باشه,اما من وایسادم,مثل همیشه که وایسادم,مثل همه وقتهایی که می دونم رفته اما من وایسادم.من هنوز وایسادم هرچند یک سال هم که گذشته از روزی که رفته و تنهام گذاشته و می دونم برگشتنی در کار نیست,اما من هنوز وایسادم.

من وایسادم,وایسادن کار همیشگی منه,انتطار,انتظار کشنده,مرگبار هدیه زندگیه به من,بازی زندگی با من,زندگی من,من احمق نمی تونم دل بکنم,نمیتونم از دلم بکنمش,نمی شه,شده جزئی از وجودم یه تیکه از من,از دلم,خیلی وقتها که طاقتم طاق شده,خواستم که یه تیغ جراحی وردارم و فرو کنم تو قلبم پارش بکنم و اونو از توش بکنم ببرم و بیارمش بیرون,اما نتونستم,نخواستم,من خواستم که اون اونجا باشه,من خواستم که یه تیکه از وجودم بشه,من همه چی رو ریختم بیرون که فقط اونجا جای اون باشه,اگه الان بیارمش بیرون هیچی نمی مونه ازم,من چیزی ندارم که بزارم جاش,من نمی خوام که چیزی جاش بزارم.

من همه رو انداختم که اون رو داشته باشم و اون تنها چیزی رو که انداخت من بودم,اون همه رو داره,این فرق انتخاب من و اون بود.من پشیمون نیستم,خواسته خودمه,انتخاب من این بوده,قبولش می کنم,تاوان انتخابم رو دادم و می دم اما پشیمون نیستم,گله هم نمی کنم.

یه وقتی پرسید هنوز؟گفتم همیشه.

هنوز هم رو حرفم وایسادم.همیشه,همیشه,همیشه گلم.

من وایسادم و هنوز چشمم به اون دره با این که می دونم نمی آد.

من دوست دارم خودم رو گول بزنم,فریب بدم.گفتم که من فریب خوردن رو دوست دارم,دوست دارم دروغ بشنوم.

یکی گفت احمقانست,گفتم دروغ های کوچک که بهم امید بده هر چند واهی,بهتر از حقیقت تلخ کشنده ایه که بکوبن تو صورتت و نابودت کنن,حقیقت عریان زندگی,زندگی من.

شنیدن دروغ بهتر از اینه که هیچی نشنوی

باشه و فریبت بده بهتر از اینه که نباشه و نابودت کنه.

یکی زد تو شیشه ماشین و گفت چرا اینجا وایسادی؟

گفتم اینجا پنجره ای هست که دختری پشتش بود که یه وقتی می گفت من همه زندگیشم و الان نیستم,هیچ چیزش نیستم,حتی یه خاطره هم نیستم با اینکه هنوز همه ی زندگیمه,هنوز,همیشه

من هنوز وایسادم با این که می دونم رفته.با این که می دونم الان پشت اون پنجره کسی هست که من براش یه غریبه ام.اما اینور چی؟اینجا همه خاطرات زنده ان,این دلی که تو این سینه ست هنوز هم وقتی هر چیزی که یادآور اون باشه و از ذهنم بگذره به تپش می افته.و همه چیز,همه جا یه جوری اون رو یادم می آره و من نمی دونم چرا,باور می کنی همه چیز؟ خیابون هایی که با هم رفتیم قبول,کوچه ها, ترانه ها, حرف ها ,آدم ها,خاطره ها,و هر چیزی که یه جوری ربطی داره قبول,اما خیلی چیزهایی که هیچ ربطی به هیچ چیز نداره و اون رو یادم می آره,تقریبا هر چیزی که می بینم یه جوری یه ربطی پیدا می کنم که بهانه اش کنم برای یاد آوری اون,یا با اون خاطره ای داشتم,یا نداشتم و می خواستم که داشته باشم و یا هیچ چیز و باز اون رو یادم می آره,هر جایی که باهاش رفتم,و همه جاهایی که نرفتم و آرزوم بود که ببرمش,که با هم بریم.نمی دونم شاید دیونه شدم,اما همه ی پیرامونم تشکیل شده از یه نفر و خاطرات اون یه نفر و هر جا که می رم همین طوره و هر جا رو که نگاه می کنم اونو می بینم و همه دنیام پر شده از اون که من هیچ جایی تو دنیاش ندارم.همه نوشته هام پر از اونه یا برای اون.

داره برف می آد,اولین برف زمستونی امسال,برف هم اومد و تو نیومدی

گلم من هنوز اینجام هنوز وایسادم

هنوز همون جایی موندم که رهام کردی و رفتی به امید روزی زنده ام که شاید برگردی و دستت رو بگیرم و از همون جا ادامه بدیم.

و تو اگر بیای همون جوری که بودی...

این قصه ناتموم مونده ,من نگرش داشتم درست همون جایی که نصفه رهاش کردی که برگردی و ادامه اش نوشته بشه.

من هنوز اینجا وایسادم. باور نداری پرده رو کنار بکش و نگاه کن.من وایسادم.

  
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦


هنوزعشوه گری را از یاد نبرده ای

هنوزعشوه گری را از یاد نبرده ای,چون دختران ده,که بلوغشان را به رنگ های نامزون ساب می دهند

آی پیر گرم.

آی آفتاب.

در کدام چشمک کدام ثانیه بود؟

چشمان کوفته ی خاک سرد زمستان را فریفتی.

به مساوات بوسه ای....

اینجا عشق را در پیچیدگی چند گره قربانی می کنند.

می فروشند.

می دزدند.

هر جا که نرگسی باشد.

  
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦


آرام باش عزیز من,آرام باش

   

آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم های مان را می بندیم، همه جا تاریکی است


آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته یی از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود


                                                               از کتاب ملاح خیابانها شمس لنگرودی

پ ن : ممنون دوست عزیز بخاطر کامنتت,همین که قصه ام رو تا آخر خوندی و حسم رو درک می کنی خوشهالم می کنه,حرفت رو قبول دارم رسم زندگی همینه و کاریش نمی شه کرد,البته من زورم رو زدم اما... این شعر رو خیلی دوست دارم آرومم می کنه , حکایت دریاست زندگی,تقدیم به شما.

 

   

  
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :اما اگر باران ببارد