بارانِ بریده به وقتِ دی
من از راهـی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.
... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.
من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.
من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!
ما نباید بمیریم، رؤیاها بیمادر میشوند/ سید علی صالحی
سروده های خفته
1
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز
2
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه ی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
در حجره های سکت تپیدن آن ؟
3
در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
ای چشم های گیاهان مانده
در تن خک
کجای ریزش باران شرق را
خواهید دید ؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان سپید
با خویش می برند
غمنامه ی شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع
4
این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان
5
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست
6
ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟
7
این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود
8
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟
خسرو گلسرخی
در کوچه باد می آید
چهار بار نواخت
امروز روز اول " دیماه " است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
فروغ فرخزاد
زاغ های بی سر و پا
غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر میکند، پرواز زاغ های بی سر و پاست
ناصر حجازی - فروردین ۱۳۹۰
روا باشد که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی؟
مرا میبینی
و هر دم
زیادت میکنی
دردم
تو را میبینم
و میلم
زیادت میشود
هر دم
به سامانم نمیپرسی
نمیدانم
چه سر داری
به درمانم نمیکوشی
نمیدانی مگر
دردم
نه راه است
این که بگذاری
مرا بر خاک
و بگریزی
گذاری آر
و بازم پرس
تا خاک رهت
گردم
ندارم
دستت از دامن
بجز در خاک
و آن دم
هم
که بر خاکم
روان گردی
به گرد دامنت
گردم
فرورفت
از غم عشقت
دمم
دم
میدهی تا کی
دمار
از من برآوردی
نمیگویی
برآوردم
شبی
دل را به تاریکی
ز زلفت
باز میجستم
رخت میدیدم
و جامی
هلالی
باز میخوردم
کشیدم در برت
ناگاه
و شد
در تاب گیسویت
نهادم
بر لبت
لب
را و
جان و دل
فدا کردم
تو خوش میباش
با حافظ
برو گو
خصم
جان میده
چو گرمی
از تو میبینم
چه باک
از خصم
دم سردم
پنجره
نه باران و بهار
نه سپیدی بی انتهای زمستان.
ترمز شدید اتومبیلی
شاید
ما را کنار پنجره بیاورد!
عبدالصابر کاکایی
خوب می دانم
خوب می دانم
حوض نقاشی من بی ماهی است
سرزمین واژه های وارونه
دوستی تو صفحه فیس بوکش متنی رو پست کرده بود که نمی دونم از کیه. با این مضمون که :
اینجا سرزمین واژه های وارونه است:
جایی که گنج، "جنگ" می شود
داد, بیداد می کند
درمان، "نامرد" می شود
قهقه، "هق هق" می شود
... ... ... ... ... ...
اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ
یاد شعر زیبای قیصر افتادم که میگه:
وقتی جهان از ریشه ی جهنم
آدم از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده در حرف
کفتار رابه کفترتبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان دل بست
نان را از هر طرف بخوانی نان است.
زنده یاد قیصر امین پور
بعد از تحریر:
گوگل رو که سرچ کردم برای مرجع متن اول, کاشف به عمل اومد که متن از اس ام اس هست که معلوم نیست از کجاس ولی شبیه این شعر شمس لنگرودیه در آخرین کتابش با نام «شب، نقاب عمومی است» (تهران، انتشارات نگاه، 1390)
آیا اتفاقی است/ جنگ را که بر میگردانیم/ گنج میشود؟
در همین رابطه : گنج و جنگ: بازی با کلمات
چشمهایش
و ان یکاد الذین کفرو الیز لقونک بابصارهم
لما سمعو الذکر
و یقولون
انه لمجنون
و ما هو الاذکر للعالمین
هر آینه نزدیک بود آنان که کافر شدند بلغزانند ترا به چشمهای خود
چون شنیدند قرآن را
و می گویند
همانا او دیوانه است.
واین مگر پندی برای جهانیان.
من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم تو می آئی
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش
می افتاد
نه بید ز باد
نه برگ از برگ می جنبید
شکاف ابرها راهی به نور ماه می دادند
دوباره راه را بر ماه می بستند
و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز می کردم
تو را می خواستم ای خوب، ای خوبی
به دیدار تو من می آمدم با شوق
با شادی
***
تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد
تو با من مهربانتر از منی
با من
تو با من مهربانی می کنی چون مهر
مهری مهربان با من
***
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
گل آرامش آوازی
به رنگ چشمهای روشنت دارد
نسیمی کز فراز باغ می آید
چه خوش بوی تنت دارد
من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم
تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم