در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ … تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل – میل توست اما بی تو باور کن که من
در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

مهدی فرجی
  
| طاهر جلیلی ۳:۱٧ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

برخیز و بیا بتا

برخیز و

بیا بتا

برای دل ما  

حل کن

به جمال خویشتن

مشکل ما

یک کوزه شراب

تا بهم

نوش کنیم  

زان پیش

که کوزه‌ها کنند

از گل ما

  
| طاهر جلیلی ٢:٥۳ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

بارانِ بریده به وقتِ دی

من از راهـی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!

ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند/ سید علی صالحی
  
| طاهر جلیلی ٢:٥٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

سروده های خفته

1
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز

 

2
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه ی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
در حجره های سکت تپیدن آن ؟


3
در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
ای چشم های گیاهان مانده
در تن خک
کجای ریزش باران شرق را
خواهید دید ؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان سپید
با خویش می برند
غمنامه ی شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع


4
این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان


5
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست


6
ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟


7
این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود


8
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟

 

خسرو گلسرخی

  
| طاهر جلیلی ٥:٤٦ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment نظرات ()

در کوچه باد می آید

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول " دیماه " است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید

 فروغ فرخزاد 
  
| طاهر جلیلی ۱:٤٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment نظرات ()

زاغ های بی سر و پا


غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر میکند، پرواز زاغ های بی سر و پاست
ناصر حجازی - فروردین ۱۳۹۰

  
| طاهر جلیلی ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٩/۱٥
comment نظرات ()

روا باشد که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی؟

مرا می‌بینی
و هر دم
 زیادت می‌کنی
 دردم
تو را می‌بینم
 و میلم
 زیادت می‌شود
 هر دم

به سامانم نمی‌پرسی
 نمی‌دانم
 چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی
 نمی‌دانی مگر
 دردم
نه راه است
 این که بگذاری
 مرا بر خاک
 و بگریزی
گذاری آر 
و بازم پرس 
تا خاک رهت 
گردم
ندارم
 دستت از دامن
 بجز در خاک
 و آن دم 
هم
که بر خاکم
 روان گردی
 به گرد دامنت
 گردم
فرورفت
 از غم عشقت
 دمم
 دم
 می‌دهی تا کی
دمار
 از من برآوردی
 نمی‌گویی 
برآوردم
شبی
 دل را به تاریکی
 ز زلفت 
باز می‌جستم
رخت می‌دیدم
 و جامی
 هلالی
 باز می‌خوردم
کشیدم در برت
 ناگاه
 و شد
 در تاب گیسویت
نهادم
 بر لبت
لب
 را و
 جان و دل
 فدا کردم
تو خوش می‌باش
 با حافظ
 برو گو
 خصم
 جان می‌ده
چو گرمی
 از تو می‌بینم
 چه باک
 از خصم
 دم سردم
  
| طاهر جلیلی ٥:۳۱ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات ()

پنجره

نه باران و بهار 
نه سپیدی بی انتهای زمستان. 
ترمز شدید اتومبیلی 
شاید 
ما را کنار پنجره بیاورد! 

 

 عبدالصابر کاکایی

  
| طاهر جلیلی ٦:٠٩ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

 

خوب می دانم

خوب می دانم

حوض نقاشی من بی ماهی است

  
| طاهر جلیلی ٤:٢٠ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

سرزمین واژه های وارونه

دوستی تو صفحه فیس بوکش متنی رو پست کرده بود که نمی دونم از کیه. با این مضمون که :


اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که گنج، "جنگ" می شود

داد, بیداد می کند

درمان، "نامرد" می شود

قهقه، "هق هق" می شود

... ... ... ... ... ...

اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ

یاد شعر زیبای قیصر افتادم که میگه:

وقتی جهان از ریشه ی جهنم


آدم از عدم


و سعی


از ریشه های یأس می آید


وقتی که یک تفاوت ساده در حرف


کفتار رابه کفترتبدیل می کند


باید به بی تفاوتی واژه ها


و واژه های بی طرفی


مثل نان دل بست


نان را از هر طرف بخوانی نان است.

زنده یاد قیصر امین پور

بعد از تحریر:

گوگل رو که سرچ کردم برای مرجع متن اول, کاشف به عمل اومد که متن از اس ام اس هست که معلوم نیست از کجاس ولی شبیه  این شعر شمس لنگرودیه در آخرین کتابش  با نام «شب، نقاب عمومی است» (تهران، انتشارات نگاه، 1390) 

آیا اتفاقی است/ جنگ را که بر می‌گردانیم/ گنج می‌شود؟ 

در همین رابطه : گنج و جنگ: بازی با کلمات

  
| طاهر جلیلی ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →