عيد !!!

سلیمان کارگریست با هیکل تنومند و دستان پینه بسته و  سیبل سیاه و مردانه

و این قصه قصه سلیمان است

سلیمان همیشه بعد از کار روزانه با وجود خستگی زیاد با شوق بطرف خونه میره

و همه پولی که از گارگری نصیبش میشه رو خرج خانواده اش میکنه

بلاخره روزیشون میرسه اگر چه کم

و به همراه همسرش عهدیه و دخترش جواهر زندگی ساده ولی شاد و پر محبتی داره

 

هر قدر هم روزگار سخت باشه

هر قدر هم کار کمرشکن باشه

سلمان شیر مردیه که نون خانوادشو حتی اگه لازم باشه از زیر سنگ و آتش درمیاره

آخه سلیمان جواهرشو داره

جواهر شش سالشه

چونکه چشمهای جواهر برق شوق و شادی دارن

چون جواهر وقتی پدرش رو میبینه از شادی پر میکشه و میپره بغل باباش

و سلمان وقتی چشمهای جواهرشو میبینه خستگی کار از تنش میره

و سلیمان خوشبخترین مرد دنیا میشه

 

و حالا سه روز مونده به سال نو و سیمان امروز کارشو تعطیل کرده

امروز آخرین چهارشنبه ساله و

سلیمان دست جواهرشو میگیره و به همراه همسر مهربانش عهدیه

برای خرید سال نو و البته گردش با خانواده اش میرند به سوی بازار

و سلیمان با خودش فکر می کنه

که برای گردش در این شهر هزار رنگ کسی پولی ازش نمیگیره

آره گردش رایگانه

عهدیه برای سال نو یک روسری نو خواهد خرید

 و برای جواهر عزیز تر از جانش

یک جفت کفش و یک پیراهن

و دو تا ماهی قرمز برای سفره هفت سین

چند کیلو میوه و یک جعبه شیرینی

سلیمان چند ماهیه که برای خرید عید کم کم پس انداز کرده

پول توی جیبشه و دست جواهر توی دستش و در قلب شهر میگردند

 

اول روسری عهدیه رو از یک دستفروش میخرند

حالا نوبت نوبت امید و شادی زندگیش جواهره

کفش های قرمز و یک پیراهن قرمز خوشگل

برق شوق رو میشه توی چشمهایی جواهر دید

 

سلیمان به جواهر خیابونهایی رو نشون میده که به دنبال کار قدم قدمشون رو گز کرده

ببین جواهر این مسجد جامع شهره

تماشای مسجد و کبوتر های روی گنبدش رایگانه

جواهر اون دودکش که تا آسمون رفته دودکش کارخونه کبریت سازیه

تماشای دودکش و دودی که ازش بیرون میآد هم رایگانه

ببین جواهر اونی چیزی که اون دور ها دیده میشه پل یه که از آثار باستانیه

عبور کردن از روش نه ولی تماشاش از دور رایگانه

 

و اون روز چهارشنبه آخر سال

سلیمان با اون سیبیلهای کلفت مردونه

و با شریک زندگیش همسرش عهدیه

و با ثمره عمرشون جواهرشون

توی شهر میگردند همینطوری رایگان

 

 

ولی یک لحظه شعله شمع رو باد خاموش میکنه

و شهر چهره واقعیشو نشون میده

چطور شد نمیدونم

ولی ناگهان مسیر دید چشمهای جواهر از روی پل جدا شده و در نقطه ای ثابت میمونه

جواهر به نقطه ای خاص خیره شده

مسیر دیدش به طرف ویترین یک اسباب بازی فروشه

و ان چیزی که بهش خیره شده عروسک زیبا و بزرگیه که وسط ویترین خودنمایی میکنه

جواهر روشو به طرف سلیمان پدرش که مثل کوه با سیبیلهای کلفت و مردونش کنارش ایستاده میکنه و میگه

اون عروسک خشگل رو برام میخری بابا ؟

 

بخر سلیمان براش بخر

برای دخترت پاره تنت

یک عروسک هم اگر نخری

ننگ بر این مردانگیت باد

تف بر اون سبیلهات

شما نمیدونید ولی سلیمان دخترشو خیلی خیلی دوست داره

و البته دخترک بلاچه جواهر کوچلو  هم اینو خوب میدونه

 

سلیمان یک نگاه به عروسک توی ویترین میکنه

و یک نگاه به همسرش عهدیه

و سپس چشمهاش میفته به چشمهای پر از امید جواهر که با اشتیاق عروسک رو تماشا میکنه

 

اگه همه دنیا هم بسوزه تو یک لحاف هم توش نداری سلیمان

افسوس سلیمان افسوس

 

سلیمان یک نگاه به ته مانده پولش میکنه

و یک نگاه به امید معصومانه چشمهای جواهر

 

سلمان از همسرش عهدیه و دخترش جواهر جدا میشه

خودشو قول میزنه امیدوار میشه

و با امید دروغینی وارد مغازه میشه

سپس سلیمانی شیر مردی که همچون کوه استواره

میپرسه

این عروس ناز توی ویترین

این درخشش کور کننده

این ستاره سیاه بخت من

این عذاب و درد این شهر پر نفرین

این درخشش شوق و امید چشمان جواهر

این عروسک زیبا چند تومان ؟

 

مرد یک نگاه به سلیمان میکنه یک نگاه به عروسک

خیلی گرونه همشهری من یعنی خیلی خیلی گرونه

سلیمان همه ته مونده پولش رو جلوی مرد میگیره

مرد تاب دیدن نگاه آتشین و پر ازدرد سلیمان رو نداره

سرشرو پایین میندازه

و سلیمان

که حالا تپه ای رو می مونه که روزگاری کوهی استوار بوده

پریشانیش پریشانی دشتی رو می مونه که توفانی سهمگین اونو در هم کوبیده

به طرف در مغازه میره

و دخترش جواهر انتظار پدرش رو میکشه که عروسک در دست از مغازه بیرون خواهد آمد

هر اتفاقی بیفته پدرش سلمان با اون عروسک از انجا بیرون خواهد آمد هر اتفاقی که بیفته

پدرش سلیمانه سلیمان شیر مردی با سبیل های کلفت و سیاه مردونه

پدرش سلیمانه که چون کوه استوار و بزرگه

آخه در چشمان جواهر

قویترین مرد دنیا

بزرگترین مرد دنیا

قدرتمندترین مرد دنیا

پدرش سلیمانه

 

اما سلیمان با دست خالی از مغازه بیرون میآد

جواهر میپرسه

چی شد بابا ؟

پس عروسک کجاست بابا ؟

کجاست بابا ؟؟؟

و ابرها از کوه حساب پس میگیرند

و چطور جواب بده سلیمان ؟

چطور بگه؟ چطور؟

چطور بگه که من نتونستنم اونو برات بخرم دخترم

پولم نرسید کم اوردم چطور بگه؟

اشک در چشمهای جواهر حلقه میزنه

ابرها شروع به گریه میکنند

همه هفت آسمان و زمین اتیش میگیرند

و خون از دل کبوتر های گنبد مسجد جامع جاری میشه

و همه شهر در دل سلیمان میسوزه

جواهر میپرسه عروسک چی شد بابا

سلیمان گنجشک ها رو نشونش میده

ببین چه قدر قشنگ پرواز میکنند

ببین چه سر و صدایی راه انداختن با هم بازی میکنند

جواهر ول کن اون عروسکو  ببین گنجشکها رو تو هوا

ببین چه بازیی میکنن

جواهر به گنجشکها نگاه نمیکنه

نگاه های آتشینش به طرف عروسکه

اما سلیمان میگه نگا کن نگا کن

چقدر زیبا پرواز میکنند نگا کن

جواهر بچه اس خواسته هاش کوتاه مدته و وسعت دلش خیلی زیاده

به پرواز گنجشکها خیره میشه

و سیل خون رنگ اشکی که از چشمهاش جاری بود قطع میشه

و با دستهای کوچکش اشکهاشو پاک میکنه

چقدر قشنگ بازی میکنند گنجشکها بابا

بابا اون یکی رو ببین داره با دوستش دعوا میکنه

و جواهر اون عروسک زیبا رو فراموش میکنه

فراموش میکنه و به بازی گنجشکها خیره میشه

آره جواهر اون عروسک رو فراموش میکنه

اما بابای کارگرش با اون سبیلهای سیاه و کلفت و هیکل تنومند سلیمان

آره سلیمان تا عمر داره اون عروسک رو فراموش نخواهد کرد

هر شب وقتی میخواد بخوابه

وقتی چشمهاشو روی هم میزاره

یک عروسک زیبا جلوی چشمهاش میرقصه

و بعد چون خنجر آتشینی توی دلش فرو میره

و این کابوس هر شب سلیمانه در طول همه زندگیش

آره این قصه قصه سلیمانه

گارگری با هیکل تنومند و دستان پینه بسته و  سیبل سیاه و کلفت و مردانه

  
| طاهر جلیلی ٧:۱۱ ‎ب.ظ ۱۳۸۳/۱/۱
comment نظرات ()