مبهوت ...

گفتی :

مبهوت  من مانده ای و هیچ حرکتی نمی کنی..

و باد های بی سامان مرا به هر سو می کشانند.

قصه من و چشمانت

قصه هبوط آدم بود

نه از بهشت

که از دوزخ

بر عرش چشمانت...

 اما

در برزخ اندوه و عشق

 مبهوت چشمانت

ماندم

و این شهر ششم بود

حیرت!!!

و اینها پیش از قصه دستانت بود ...

و اينها پيش از قصه دستانت بود ...

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()