تشنه

شگفتاوقتي كه بود نميديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم...
وقتي ديدم كه نبود...وقتي شنيدم كه نخواند...!
چه غم انگيزاست كه وقتي چشمه اي
سردوزلال
در برابرت مي جوشد
ومي خواند
ومي نالد
تشنه آتش باشي
و نه آب
وچشمه كه خشكيد
چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه آن بودي بخار شد
و به هوا رفت
و آتش
كوير را تافت
و در خود گداخت
و از زمين آتش روئيد
واز آسمان باريد
تو تشنه آب گردي ونه تشنه آتش
و بعد
عمري گداختن از غم نبودن
كسي كه
از غم نبودن تو مي گداخت
دكتر علي شر يعتي   
| طاهر جلیلی ٢:٢۱ ‎ب.ظ ۱۳۸۱/۱۱/٢٤
comment نظرات ()