سال نو مبارک

ابر آزاری بر آمد باد نوروزی وزيد
وجه می میخواهم و مطرب که میگويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسه ام
بار عشق و مفلسی صعب است مي بايد کشيد
قحط جود است آبروی خود نمی بايد فروخت
باده وگل از بهای خرقه می بايد خريد
گوئيا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق مي دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کریمی گوئیا در گوشه ای بوئی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیک نامی نیز می باید درید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید.
  
| طاهر جلیلی ٦:۱٧ ‎ق.ظ ۱۳۸٢/۱/۱
comment نظرات ()