اشک و درد و انتظار

چون در پایان دوازدهمين سال بعثت .::مانی::. ارژنگ را به پايان برد و به خدا داد.خدا در آن نگريست و سه شب و سه روز از آن چشم بر نداشت و چون به فصل .::اشک و درد و انتظار::.
رسيد ناگهان سر برداشت ،نفسی که از آغاز خلقت در سينه نگه داشته بود بر کشيد و در حالی که اشک شوق در چشمش حلقه مي بست گفت:
.::شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرا بشناسند،مانی را آفریدم و اکنون به کام دل خویش رسیدم::.
و سپس به اندیشه فرو رفت و شبی تا سحر بیدار ماند در اندیشه انسان،وسحر گاه از شوق فریاد زد که:
آفرین بر خودم بهترین آفرینندگان!
.::فتبارک الله احسن الخالقین::.
  
| طاهر جلیلی ۱:٢٥ ‎ق.ظ ۱۳۸٢/۳/٧
comment نظرات ()