.::آزادی خواه::.

صوفی يک آدم عجيبی بود...صوفی
کسی نميدونه اهل کجا بود.از کجا اومده بود.
دور از غوغای شهرو هیاهوی مردم،کنار رودخونه،در دامنه کوه،با لباس سیاهی که همیشه تنش بود و با گذشته ای که مخفی میکرد یک آدم عجیب توی کلبه اش زندگی میکرد.
غروب که میشد سکوت ميکرد و تا صبح فردا حرف نميزد.من عصبی ميشدم.سکوتش دیونم میکرد.باهاش قهر میکردم
جای خلوتی بود.سالها پيش،روزهايی که برام مثل يک کابوس بودند.بچه بودم.از خونه فرار کرده بودم.به اون پناه برده بودم.به اون که همه ازش دوری ميکردند.جای آروم و خلوتی بود.زيبا ولی مرموز.اون وقتها فکر ميکردم اونجا رو اون کشف کرده.
چراغهای شهر یکی یکی روشن میشدند از دور چراغهای خونه ها و روشنايشون معلوم بود.مثل اينکه يک تيکه از آسمون با ستاره هاش افتاده روی زمين.ساعتها به این منظره نگاه میکردم.صوفی باز ساکت بود .دلتنگ مادرم میشدم.همه وجودم پر میشد از غم دوری مادرم.گریه میکردم.صوفی نگاه غریبی بهم میکرد.روشو برمیگردوند و سیگاری روشن میکرد.گریه میکرد.بعد آشتی میکردیم.من فلوت میزدم.سیگارش خاموش میشد.گریه میکردیم.
نمی دونستم از کجا اومده.هیچ کس رو نداشت.شاید هم همه ترکش کرده بودند.شاید به خاطر زندیگیش و گذشته ای که همیشه مخفی می کرد.به خاطر ماجرای زندگیش میخواست تنها باشه.با کسی حرف نمی زد.اصلا طرف شهر نمیرفت.پیرمرد چوپانی لوازم مورد نیازشو براش میخرد و میاورد.
بعضی وقتها مینشت دستاشو جلوی چشماش میگرفت و مثل دیونه ها سرشو جلو و عقب می آورد و بعد مثل یک مجسمه خشکش میزد و به یک نقطه در دوردست خیره میشد.
بعضی وقتها غیبش میزد.همه جا رو دنبالش میگشتم.
بارون که میاومد میرفت بیرون و ساعتها زیر بارون می ایستاد.گریه میکرد.
شبها تا صبح زیر نور شمع می نشست و مینوشت و مینوشت و مینوشت.من چیزی از نوشته هاش نمی فهمیدم
یک کتاب کلفتی داشت.همیشه میخوند.من چیزی از نوشته های اون کتاب هم نمی فهمیدم .
روی دیوار کلبه عکس یک پیرمرد بود.ريش بلندی داشت.کی بود؟چقدر متبسم بود.
يک روز از صوفی پرسدم چرا من چيزی از حرفهات و نوشته هات نمی فهمم؟
گفت زندگیت رو طبق دانسته ها ،فکر ها و رویا هاوهمه خواسته هات بساز.سعی کن حقتو از دنیا و زندگی بگیری.نگذار کسی بهت ظلم کنه نترس از هیچ چیز نترس .نگذار کسی آزادی تورو ازتو بگیره.آزاد باش آزاد
افکارت و ایده هاترو رو با زندگی واقعی مقایسه کن.زندگی راه درست رو به تو خواهد آموخت
اگه قلبت پاک باشه درست و غلط ،خوب و بد رو از هم تشخیص خواهی داد.همه چیز را خواهی آموخت.همه چیز رو .::خواهی فهمید::.صبر کن صبر زندگی همه چیز رو به تو خواهد آموخت.
ولی من میگفتم نمیتونم بفهم چی میگی.از زندگی و از حرفها و نوشتهات چیزی نمیفهمم
صوفی میگفت میفهمی.صبر کن. .::می فهمی::.بعد می خندیدیم.
روزها اون مینوشت و من کتاب میخوندم.و سعی می کردم .::بفهمم::. .انتظار میکشیدم.
دوباره غروب میشد.صوفی سکوت میکرد و من عصبی میشدم.سکوتش منو دیونه میکرد.
دلم برای صوفی میسوخت گریه میکردم.صوفی به آسمون خیره میشد.گریه میکرد.
بعد آشتی میکردیم من فلوت میزدم. و اون خیره به ستاره ها گریه میکرد.
صوفی آدم عجیبی بود .کسی نمیدونست اهل کجاست .از کجا اومده.مثل مادرم دوستش داشتم
بارون مياومد.مثل هميشه رفت زير بارون ايستاد.رفتم پيشش گريه ميکرد.منو اورد تو کلبه و دوباره رفت. بارون قطع نميشد.رفتم بيرون اونجا نبود .دوباره غيبش زده بود.
زير بارون ايستادم مثل اون به حرفهاش فکر ميکردم.سردم بود ميلرزيدم.
شب شد حالم بد بود.تب و لرز شدیدی داشتم.تنهابودم.گریه میکردم و مادرمو صدا میکردم.صوفی اومد.بغلم کرد.وچیزهایی بهم گفت فقط فهمیدم که میگه میره شهر دکتر بیاره و زود برمیگرده.دیگه چیزی نفهمیدم.
وقتی چشمهامو باز کردم اون بالای سرم بود .گریه میکرد.
مردم داشتند میامدند اونجا.صوفی صورتمو بوسید و رفت .نمیدونم کجا رفت.غیبش زد.
بعد از مدت کوتاهی اونجا شلوغ شد.غوغایی بود مادرم هم اومده بود منو بغل کرد و گریه میکرد
سربازها همه جا بودند. دنبال صوفی میگشتند.وقتی رفته بود دکتر بیاره.یک نفر تو شهر اونو شناخته بود.مامورها کلبه رو آتیش زدند همه چیز سوخت.همه اون نوشته هاش کتابهاش اون عکس همه چیز سوخت.همه اون کاغذهايی که شب و روز صوفی مينوشت و من ميخوندم و چيزی نميفهميدم همه اونها سوخت.من ساکت ایستاده بودم.مثل اینکه خون در رگهام یخ زده بود.مثل کابوس وحشتناکی بود اون روز.وحشتناک
پلیس ها پیداش کردند.
در شهر غوغای عجیبی بود مردم همه از اون حرف میزدند.و اینکه اون انجا بوده و کسی نمیدونسته که اون کیه.
فردای اون روز همه در میدان شهر جمع شده بودند و سکوت عجیبی بود .مردم زیادی اونجا بودند ولی صدای هیچکس در نمیومد.
ماشین اومدو اونو پیاده کردند.هیچ وقت اون طور ندیده بودمش.دستهاش بسته بود با غرور خاصی به طرف چوبه دار میرفت.مثل شاهزاده ای بود که میرود تا بر تخت سلطنت جلوس کند.
وقتی از کنارم رد ميشد.ايستاد برگشت و نگاهم کرد.گفت فهميدی؟
نگاهش کردم.گفتم فهميدم.آره فهميدم
و بعد از اون روز هیچ کجا هیچ وقت گریه نکردم.   
| طاهر جلیلی ٢:٤٥ ‎ق.ظ ۱۳۸٢/٤/٦
comment نظرات ()