.::من پيمودم اين صحرا،نه بهرام است و نه گورش!!!::.

جای پای رهروی پيداست
کيست اين گم کرده ره؟زين راه ناپيدا چه می پويد؟
مگر او زين سفر،زين ره چه ميجويد؟
از اين صحرا مگر راهی به شهر آرزويی هست؟
بشهری بر کنار پاک هستی
بشهري کش بباران سحر گاهی
خدايش دست و رو شسته است
بشهری کش پليدی های انسان اين پليد افسانه هستی

نمی بينی؟کنار تک در ختی خشک
زره مانده غريبی رهنوردی بينوا مرده است
و در چشمان پاکش،در نگاه گنگ و حيرانش
هزاران غنچه اميد پژمرده است
و با دستی که در دست اجل بوده است
بر آن تک درخت خشک
حديث سر نوشت هر که اين ره را رود کنده است
که:
.::من پيمودم اين صحرا،نه بهرام است و نه گورش!!!::.
کجا؟ای رهنورد راه گم کرده
بيا بر گرد!
از اين صحرا مگر راهی به شهر آرزويی هست؟...
بيا بر گرد آخر ای .::غريق راه::.
کز اينجا ره بجايی نيست.
  
| طاهر جلیلی ۱:۱٥ ‎ق.ظ ۱۳۸٢/٤/۱٥
comment نظرات ()