نازنين وقتی پائيز را بخاطر ميآورم ،پائيزی که با تو آشنا شدم بی اختيار قدم در سرزمين خاطرات خويش ميگذارم و بی آنکه خود بخواهم غرق در روياها و افکار سرگردان خويش می شوم...

پائيزی که وجودت زندگی خاکستريم را مملو از رنگهای گوناگون کرد،پائيزی که بهار عشق و آغاز گر روزهای پر اميد بود،پائيز دوستی و عشق،قسم به دوستی مان تمام مدتی که با هم بوديم از پر خاطره ترين و شيرين ترين دوران زندگيم بود.

نازنين وقتی پائيز را بخاطر ميآورم،پائيزی سالی که رفتی،پائيز شوم و وحشتناک،پائيز سرد ، پائيز عشق و اميد، بی اختيار غرق در افکار سرگردان خويش می شوم،آنسان که جوانه های غم دانه دانه بر باغ احساسم پاشيده ميشوند و مرا با کوله باری از اميد ها و آرزوهای بی ثمر که اينک چون حباب بر روی آب نابود گشته اند تنها ميگذارند...

پائیز جان!چه سرد،چه درد آلود.

چون من تو نيز تنها ماندستی.

ای فصل فصلهای نگارينم!

سردِ سکوت خود را بسراييم.

پائيزم!ای قناری غمگينم!

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ۱۳۸٢/٧/٤
comment نظرات ()