گریه نکن قاصدکم

گریه نکن قاصدکم

شب پایان خواهد یافت

و خورشید بار دگر نور خواهد فروخت

گریه نکن قاصدکم

برف ها آب خواهند شد

و تو پیام آور بهار دیگری خواهی بود.

««««««««»»»»»»»»

روزی خواهد رسید که همه این ها را فراموش خواهی کرد

روزی خواهد رسید که اشکهایت را خشک خواهی کرد

آری

روزی خواهد رسید که همه این ها رو فراموش خواهی کرد

و آن روز دلی سخت خواهی داشت

زمان چنان تغییر خواهد کرد که

روزی این آتش که وجودت را شعله ور کرده سرد خواهد شد

 

گریه نکن... گریه نکن حتی اگر زندگیت یک قمار باشه...

گریه نکن...گریه نکن  حتی اگر این آخرین بهار باشه...

گریه نکن...گریه نکن  حتی اگر یارت هم بی وفا باشه...

گریه نکن...

گریه نکن  حتی اگر گیسوان سیاهت  رو برف گرفته...

««««««««»»»»»»»»

آه اگر می توانستی به گذشته برگردی ...پشیمانی هات اینقدر نبود

چند وقته که یک دل سیر نخندیدی؟

قاصدکم دلبری هات کجان؟

لبهات خندیدن را فراموش کردند  و دلت دوست داشتن و  عشق را...

««««««««»»»»»»»»

و سالها عمر مثل آب جاری شدندو خاطرات زیبا آنچنان دور و مبهم که چشمانم را یارای دید نیست چشمانم را میبندم و گوشهایم را به یاری میطلبم ...اما هیچ نوای شادی بخشی از گذشته به گوش نمیرسد...

لعنت باد لعنت باد 

و تو تنها یادگار من هستی از گذشته... آه نمی خواهم کسی بفهمد که همه زندگیم هنوز تو هستی...کور باد ...چشم همه این شعر ها و کلمات کور

««««««««»»»»»»»»

روزی خواهد رسید که نگاهی دوباره به زندگی خواهی کرد

و دلت بر روزهایی که از دست دادی خواهد سوخت

آری روزی به زندگی دوباره بر خواهی گشت و زندگی خواهی کرد

روزی خواهد رسید که به خاطر این روزها پشیمان خواهی شد

و با خنده ای تلخ بر لبانت به گذشته نگاه خواهی کرد

گریه نکن  قاصدکم

گریه نکن... گریه نکن حتی اگر زندگیت یک قمار باشه...

گریه نکن...گریه نکن  حتی اگر این آخرین بهار باشه...

گریه نکن...گریه نکن  حتی اگر او  هم بی وفا باشه...

گریه نکن...

گریه نکن  حتی اگر گیسوان سیاهت  رو برف گرفته...

گریه نکن حتی اگر زندگی همین باشه اگر آخرش همین لحظه اگر آخرش انتحار باشه...

 

  
| طاهر جلیلی ۳:٢٠ ‎ب.ظ ۱۳۸٢/٧/٢٧
comment نظرات ()