با رویاهای مختلفی که ذهنم رو مشغول کرده بودند وارد خاک وطن شدیم

این اواخر مشکلات زیادی پیش اومده بود پدرم یه مدت بود که همش تو خودش بود

ما ها هم وضعیتمون بهتر نبود...اما تا بوی خاک وطن به مشاممون رسید دلمون تیکه تیکه شد..همه چی فراموش شد..مادر گفت باز کنید اون پنجره ها رو و چشمهاشو بست و  نفس عمیقی کشید و ریه هاشو پر از هوای وطن کرد و آهی کشید و رو به بابا کرد و گفت بوی وطن رو حس میکنی ..آه حالا اگه بمیرم هم دیگه حسرت نخواهم کشید

در عرض چند دقیقه همه جا سبز سبز شد دشت ها وکوه ها چقدر زیبا...بیخودی مادر بزرگ اسم اینجا رو بهشت نذاشته..آه وطن ..واقعا کی میتونه جان و مالشو فدای  خاک این بهشت نکنه...هر وقت مارش استقلال ملی رو میشنوم میخوام از ته دل فریاد بکشم و بخونمش...چندین سال بود که در خاک غربت بودیم و حسرت وطن رو داشتیم حسرت صدای اذان حسرت روزهای بچگی ...پدرم میگفت  درد غریبی  کمتر از درد یتیمی نیست...کسی که تو غربت بزرگ میشه مثل این که مادر بالای سرش نبوده یتیم بزرگ شده...

پدرم آدم احساساتی هست ..زیر چشمی نگاهش کردم..خدایا الان چی تو دلش میگذره..بعد از سالها دوباره برگشتیم و اینجا تو وطن خودمون هستیم

پدر ساکت بود و اصلا حرف نمیزد..مادر گفت نگران نباش توکل کن به خدا...دعا کن فقط دعا...پدرم سرش رو بلند کرد و چشمهاش پر از اشک بود دعا میکردم چشماش به چشمام نیفته در این لحظات احساسی اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.هر وقت پدر رو غمگین میبینم دلم بد جوری میگیره و میخوام فقط گریه کنم.

اتوبوس که سرعتشرو کم کرد به خودم اومدم..مادر رو به بابا کرد و گفت چشمهات روشن

کنار جاده کسانی رو میدیدم که به طرفمون می اومدن ...همه قیافه ها آشنا بود..

لاغر اندام و ضعیف بلند قد موهای جوگندمی با اون چینهای پیشونی ...از چشمهاش شناختم..عینا چشمهای پدرم بود با اون نگاه عمیق و غمی که در عمق چشمهاش کاملا میشد حس کرد..این مرد خسته و شکسته قد عمو بود...پدرم طوری  بغلش کرد  که حس میکردی دیگه نمیخوان از هم جدا شن..علی با اون چشمهای سیاه و بزرگش اینور و اونور رو نگاه میکرد...مادر گفت نمیخوای دست عمو رو ببوسی....

عموی  آدم جای پدر آدم هم نشه نصف یه پدر در دل آدم جا داره..عموجان رو خیلی دوست داشتم اول علی و بعد من بوسیدیمش..ما رو بغل کرد درست مثل بابا..بعد علی رو در بغلش گرفت و گفت هی خان کوچلو خوش اومدی به ده خودت...هممون خندیدیم...

پدر گفت خان کجا ما کجا ..هر کی وضعمون رو ببینه گریش میگیره...عمو گفت چرا خان نباشه تا بزرگ بشه با اون درامدی که در آلمان داری میتونی همه ده رو بخری...

سر جاده سوار تراکتور عمو شدیم...پدر گفت مبارکه حسین ...عمو گفت خدا از تو راضی باشه اگه تو نبودی من یه موتور سیکلت هم نمیتونستم بخرم..اگه اون مارکهایی که از آلمان میفرستی نبود و مادر مادر که النگوهاشو بدون اطلاع من فروخته بود یه دفعه ساکت شد و چشمهاش پر از اشک شد....

بابا گفت دلم برای مادر خیلی تنگ شده خیلی... نمیدونی چقدر از دوریش عذاب کشیدم...چقدر منتظر اون لحظه هستم که باز ببینمش و بغلش کنم... رنگ عموم پرید و قیافش عوض شد..

عمو تراکتور رو جلوی خونه نگه داشت ...بچه ها دورمون کردند و زنهای همسایه همه جلو ی در بودند و یا از پنجره ها ما رو تماشا میکردند..خوش اومدید خوش اومدید دخترم  بهم میگفتند.. آه اگه با مرسدس اینجا بیای چی میشه.بابام قول داده قول داده اون مرسدس قرمز رو بخره ..حتما میخره...پدر بزرگ اومد جلوی در و بغلمون کرد

 

چقدر پیر شده بود منو  بوسد و گریه کرد و گفت قربان خدا برم...بچه های عمو زن عمو و خاله هم بود و حتی اون شوهر عوضیش هم اومده بود..

مادر مادر کجاست ؟ بابا با صدای بلند پرسید چرا بیرون نمی آید؟نکنه نکنه مرض شده؟هان؟مادر مریضه؟یک لحظه سکوت همه جا رو گرفت و همه سرشون رو پایین انداختند...عمه با چشمهای گریان بیرون اومد ..مادرم مادرم مادرمون رفت داداش مادرمون رفت و در حالی که گریه میکرد دستهاشو انداخت دور گردن پدر و فریاد زد داداش مادرمون رفت رفت...

پدر باور نکرد و به طرف عمو برگشت و تو چشماش زل زد با صدای لرزانش گفت حسین

عمو گفت :مریض بود بد جوری مریض بود و دلتنگی تورو میکرد ..نتونست تحمل کنه دردش زیاد بود ....

مادر مادر مادر...آه مادر

زانوی پدر سست شد و تنش لرزید زانو زد و چشمهاش پر از اشک شد و دلش پر از حسرت....

  
| طاهر جلیلی ٢:٤۳ ‎ق.ظ ۱۳۸٢/٩/۱
comment نظرات ()