اسمم آرزوس

آرزو

چشمام قهوه ای

لپهام قرمز

و موهام به رنگ شب

و لباس قرمز

اونقدر خوشگلم میکنه که نمیتونید تصور کنید

اینجا به دنیا اومدم

من یک بچه هستم

مثل بچه های شما

فقط با یک تفاوت

من تو قفسم

مادرم خیلی زیباس

مثل همه مادرها

پدرم یک کارت پستال

می خواسته به دیدن من بیآد

اما اجازه نمیدن

به پاشون میافته ولی…

من میفهمم

بچه کارت پستال بودن سخته

خیلی سخت

پشه ها رو دوست ندارم

خون منو میخورن

مادرم شیر نداره

شیرش خشک شده

و انسانیتش هم خشک شده

مثل همه بزرگترها

بیست ماه هست زندانیه

یکی رو کشته

یکی که میخواسته به عفتش تجاوز کنه

هنوز پدرم رو ندیدم

کارت پستال رو گذاشتن تو یه قفس

مادرمو تو یک قفس

من فهمیدم که تو حبسم

فقط یه چیز رو نفهمیدم

پشه ها چه گناهی کردن که افتادن تو حبس

پدر اونها هم کارت پستاله

دلم میخواد

یه کبوتر بشم

پرهامو مادرم ازم گرفته

دلم میخواد از اینجا پرواز کنم

برم تا اوج اسمون

برم جایی که اینجا نیست

جایی که قفس نیست

جایی که پشه نیست

باید الان برم رخت شورخانه

باید به مادرم کمک کنم

اون خیلی کار میکنه

نمی خواد بیکار بمونه

نمی خواد فکر کنه

میترسه اگه فکر کنه

از کاری که کرده پشیمون بشه

شاید بهتر بود خودش رو تسلیم

اون مرد میکرده

شاید بهتر بود عفت رو فراموش میکرده

من میفهمم زن بودن سخته

من میفهمم پاک بودن سخته

من میفهمم

خواستم شما هم بفهمید

اگر هنوز انسانیت تو دلتون نمرده

این شرم آوره

ظلمی که در حق من شده

گناه که در حق من مرتکب شدید

برای همتون کافیه

برای همتون

 

تقديم به افسانه نوروزی

 

  
| طاهر جلیلی ٤:۱٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٢/٩/٢۳
comment نظرات ()