زاغ های بی سر و پا


غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر میکند، پرواز زاغ های بی سر و پاست
ناصر حجازی - فروردین ۱۳۹۰

  
| طاهر جلیلی ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٩/۱٥
comment نظرات ()

اتفاق تو

اتفاق افتاد

چیزی که توی همه ی این مدت ازش وحشت داشتم. وحشت از این اتفاق ,از این که بلاخره یه روزی یه جای این شهر خراب شده اتفاق خواهد افتاد...

وحشتی که همه این مدت در وجودم بود و حتی از فکر کردن بهش هم وحشت داشتم,ازش فرار می کردم...

اما یه روزی باید اتفاق می افتاد...دست من نبود که, بود؟ می تونستم جلوش رو بگیرم؟ سعیم رو نکردم؟ همه سعیم رو...

 

فرار کردن هم راه درستی نبود

همه این مدت فرار کردم...تا دلم گرفت, تا هواشو کردم, همین که زد بسرم...

نشستم پشت رل این پراید که حال و روزش بهتر از من نیست و اما راه می آد باهام؛تنها چیزیه که برام مونده رفیق جاده ها, همراه من توی همه این فرار کردن ها,هی فرار و فرار

زدم به دل جاده ها, وقتش مهم نبود سر شب باشه یا نصف شب, ساعت دوی بعد از نصف شب یا دم دمای صبح,یا وسط ظهر فرقی نمی کرد فقط اوضاع دل بود که هر وقت خرابتر از اونی می شد که تحملش کرد,مغزم یه بهونه جور می کرد و سر خودم کلاه می گذاشتم و خیلی وقت ها بی بهونه... می زدم به دل جاده ها, هی برو و برو

ولی آخرش چی؟ کجا باید می رفتم؟ فک می کردم جاده ها تموم نمی شن,لعنت به این جاده ها,دلم تو جاده بدتر می گیره...

مخصوصا شب ها که همیشه خدا هم شب ها می زنم به جاده,هوا که تاریک باشه و جاده خلوت و فقط صدای باده که می آد و صدای موتور ماشین حتی اگه صدای پخش ماشین رو هم زیاد کنم و آهنگی هم بزارم که هیچ نظری در موردش ندارم و نمی ره تو مخم بعد چند ثانیه دیگه صداش رو نمی شنوم غرق خاطرات می شم و شیشه جلوی ماشین مثل یه پرده سینما می شه که همه صحنه هایی رو که ازشون فرار می کنم رو برام پخش می کنه.تک تکشون ردیف می شن جلو چشمام و این بغض کهنه که باز راه گلوم رو می بنده و بعد تصویر جاده که جلوی چشمهام تار می شه.بخودم می آم و اشک هام رو پاک می کنم شیشه ماشین رو می کشم پایین و سرم رو می برم بیرون و گاز میدم به ماشین.باد می خوره به صورتم و توی چشمهام که سعی میکنم باز نگهشون دارم و دو خط خیس که از کنار چشمهام با فشار باد می رن سمت گوش هام و بعد از بالای گوشم توی موهام و بعد که سرم رو می آرم توی ماشین و سی دی رو عوض می کنم و سی دیی رو که همه آهنگ هاش رو خودم انتخاب کردم رو می ذارم تو پخش و گویی منم که ترانه هاشون رو می خونم و حرف های دل منه و قصه شون قصه ی من

ولی باز توفیری نمی کنه که این آهنگ ها بدتر می رن تو مخم و منو می برن با خودشون....به همه اون روز هایی که ازشون فقط خاطره مونده, خاطره هایی که دارم ازشون فرار می کنم و زدم به دل جاده ها که دور بشن ازم و نشدن.کنارم هستن,تو وجودم تو مخم توی کاسه سرم با منن... نمی شه فرار کرد چسیبیدن بهم.مثل زالو چسبیدن به من و دارن خونم رو می مکن.مثل بختک افتادن به جونم و دارن خفم می کنن.گاهی دلم میخواد وایسم کنار جاده و یه سنگ پیدا کنم و انقد سرم رو بکوبم بهش تا منفجر بشه,بپوکونمش.تا همشون بریزن بیرون , همه این خاطرات,همه حرف ها ,همه صحنه ها,همه افسوس ها,همه ترس ها و وحشت ها,ماشین رو می کشم کنار جاده و پیاده می شم و به آسمون خیره می شم ماه و ستاره ها توی آسمون جاده ها شفاف ترن,مث اینکه آسمون ستاره هاش زیادتر شده یه نفس عمیق می کشم هوای سرد رو می دم توی ریه هام اما اثر نمی کنه...حتی این آسمون پر ستاره و درخشان و شفاف و این هوای خنک هم تاثیری رو این چیز که تو گلوم مونده و داره خفم می کنه نداره.سرم رو می گیرم به سمت کوه ها و دشت های کنار جاده که توی تاریکی منظره وحشتناکی پیدا می کنن و از ته دل فریاد می زنم ,فریاد می زنم,انقدر فریاد می زنم که خالی بشم و بعد می رم می شینم تو ماشین و می زنم زیر گریه,زار می زنم ,گریه آرومم می کنه,گریه یعنی زار زدن, و نه اشک ریختن وقتی اشک ها نا خوداگاه از چشمام جاری می شن همین طوری بی صدا و بی دعوت خودشون راه می افتن و از کنار چشم هام سر می خورن میان تا روی لب هام و پشت بندش آب دماغم راه می افته. نه از این نوع اشک ریختن که زار زدن ,

زار زدن دیونه وار و سهمگینی که هیچ رقمه نمی شه کنترلش کرد, از همون هایی که تو خوب می شناسیشون و هر چقدر هم که دلداریم می دادی و هر حرفی هم که می زدی آروم نمی گرفتم و دست خودم نبود و بعد ها تو راهش رو پیدا کرده بودی,فقط تو می تونستی آرومم کنی,بعد از اینکه دل داریم می دادی و قربون صدقه ام می رفتی و دردی دوا نمی کرد,تنها شنیدن هق هق گریه تو بود که از فرط ناچاری شروع می کردی به گریه کردن و شنیدن صدای هق هق تو که جلوی گریه ام رو می گرفت جلو زار زدن دیوانه وارم رو می گرفت و بعد این من بودم که شروع می کردم به آروم کردن تو,تو راهش رو یاد گرفته بودی و می دونستی که من طاقت شنیدن صدای گریه تو رو ندارم طاقت دیدن اشک هات رو ندارم و آرومت می کردم و آروم می شدم و درد ها هرچقدر بزرگ و غصه ها اندازه دنیا هم که بود, می شد تحملشون کرد وقتی تو بودی و وقتی گریه ام رو با گریه ات بند می آوردی و بعد آرومت می کردم و حتی اگه پشت تلفن بودیم که همیشه خدا هم پشت تلفن بود بغلت می کردم و تو سرت رو می گذاشتی رو سینم و مثل جنینی که تو شکم مادرشه توی آغوشم کز می کردی و من دستهام رو دورت حلقه می کردم و با پشت انگشت هام اشک هات رو از صورتت پاک می کردم و لب هام رو می گذاشتم رو سرت و موهات رو می بوسیدم و عطرشون رو حتی از پشت تلفن هم حس می کردم,من گرمای تنت رو حتی از هزار کیلومتر دورتر حس می کردم و نوازشت می کردم و انگشتهام لای موهای سیاه و زیبات بود و سر تو روی سینه ی من و انقدر نازت می کردم و می بوسیدمت که خوابت ببره و صدای من تا صبح توی گوشهات باشه که می گفتم "گیلو دوستت دارم", "گلم دوستت دارم"" عاشقتم" و آروم بخوابی تا صبح فردا که وقتی تنها بیدار می شی توی تختت و هزار کیلومتر دورتر از من هنوز صدای من توی گوشت باشه که" همیشه دوستت دارم" و من هم هرقدرکه دور بودم باز حست می کردم و فقط صدات نبود که ما رو بهم وصل می کرد که من گرمای وجودت رو حس می کردم و گرم می شدم و آروم می شدم و همه اون سالها همه اون روزها و شب ها هر جا که بودم و هر جا که بودی کنار هم بودیم و در آغوش هم می خوابیدیم و با هم بیدار می شدیم.

من همه اون شب هایی که سردت بود و زیر لحافت کیلومتر ها دورتر از من می لرزیدی و من بغلت کردم و گرمت کردم و زیر لحافت با گرمای من با گرمای عشقمون گرم شدی و گرم شدم و کنار هم خوابیدیم رو خوب یادم هست.

من همه اون شبهایی که چندین ساعت با هم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف هایی که هیچ وقت تمومی نداشت و ما که هیچ وقت از حرف زدن با هم خسته نمی شدیم رو خوب یادم هست.

من همه اون شبهایی که توی بغلم پشت تلفن خوابت برد و من تا وقتی که تلفن قطع بشه به صدای آروم نفسهات گوش می کردم و نوازش نفس هات رو روی صورتم حس می کردم رو خوب یادم هست.

همه صبح هایی که هنوز چشمم بازنشده و خواب و بیدار اولین کاری که می کردم اس ام اس زدن به تو بود و" صبحت بخیر عزیزم, بوس" و یا خوندن اس ام اس تو که زودتر از من بیدار شدی رو خوب یادمه.

همه اون لحضات خوب یادم مونده و همه روز ها و شب ها خوب با تو بودن رو همه حرف ها,همه حس ها و همه اتفاقاتی که افتاد رو خوب یادمه همه اتفاقاتی رو که زندگیم رو در هم پیچید و منو کنار این جاده نمی دانم کجا,منو به این ناکجا آباد کشوند رو خوب یادمه و همه اتفاقات و همه خاطراتی که ازشون فرار می کنم و با من هستن و در من,مثل زالو بهم چسبیدن و دارن خونم رو می خورن و مثل بختک افتادن روم و دارن خفم می کنن.همه اینها با من هستن و در وجودم و من مثل روحی درون دنیای خاطراتم آواره شدم و هیچ راه گریزی نیست.

لعنت به جاده ها که هیچ کدام راه فرار من نبودن, جاده هایی که هیچ کدوم منو از من دور نکردن,منو از خودم, از خاطراتم رهایی ندان.به چه دردی می خورن این جاده ها که حتی اگر تموم هم نشن و به جایی نرسن باز راه فرار نیستن و من دیگه خسته ام از این فرار های مکرر,از جاده ها که تموم نمی شن, از خودم, از خاطراتم, از دنیا و آدمهاش, از تو که کمرنگ نمیشی توی وجودم با این که توی واقعیت کمرنگ شدی و محو شدی و گم شی,گم شدی گلم,گمت کردم گیلو و سرگردان این جاده ها شدم که هیچ کدومشون منو به تو نمی رسونن, لعنت به جاده ها,لعنت به من, لعنت به تو که رفتی و منو با این همه خاطره تنها گذاشتی. رفتی و باز با همه وجودت در من حضور داری, همه اون سال ها انقدر از تو پر شدم و انقدر همه وجودم رو احاطه کردی که همه دنیام شدی. من در تو فرو رفتم و غوطه خوردم. من از تو لبریز شدم و همه دنیای من همه فضایی که منو احاطه کرده پر شد از عطر حضور تو, از تو, از همه حس هایی خوبی که با تو بودن برام بهمراه داشت, حس خوشبختی که حضورت بهم میداد, حس دوست داشت و عشق, حس تو, تو با همه خوبی ها و بدی ها و بودن ها و نبودن ها و دوری ها و نزدیکی ها, همه دنیا پر شد از تو و حس هایی که تو بوجود اوردی و خاطراتی که با تو داشتم و اتفاقاتی که حول محور تو افتاد و زندگی من رو دگرگون کرد و سر رشته کلاف زندگیم رو که بدست گرفت و کشید هر جا که می خواست و من عاجز و ناتوان در مقابل قدرتی که بهش داده بودم خودم و زندگیم رو سپردم بهش تا ببرد به هرجایی که می خواهد و برد و عاقبت منو رسوند به این ناکجا آباد و هنوز با خودش می کشه و می بره و من خسته از مقاومت کردن خودم رو سپردم بهش...

اتفاق افتاد .... ادامه دارد.

  
| طاهر جلیلی ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/۸/٩
comment نظرات ()

گفتم از نا مهربان بودن پشیمان میشوی فردا ولی باور نکردی...

گفتم ای خوبم به فریادم برس

افتاده ام از پا

ولی باور نکردی

گفتم از نا مهربان بودن پشیمان میشوی فردا ولی باور نکردی

گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن

کم کن آزارم که می مانی تک و تنها ولی باور نکردی

باور نکردی

اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی

سوختنها را تماشا کردی و  پرپر زدنها را ولی باور نکردی...

 

  
| طاهر جلیلی ۸:٤٢ ‎ب.ظ ۱۳۸٧/۳/٢
comment نظرات ()