چه سال پر باران غریبی

قطره قطره

باران می نویسد :گل

نم به نم

دو دیده ی من می نویسد: تو

چه سال پر باران غریبی

چه اندوه دست و دلبازی

که این گونه

سنگ به سنگ

سرم را می شکند، شکوفه می کند

و برگ به برگ

سرانگشتان مرده ام را می تاسد

سیاه می کند

و خود همچون گیاهکی بی پناه

به باد سپرده می شوم

تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم

زاده شوم

شیرو_بیکس


  
| طاهر جلیلی ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/۱٠/٤
comment نظرات ()

اما اگر باران ببارد

باران اگر نبارد

من در کدام خلسه ی خاموش گم شوم؟

  
| طاهر جلیلی ٢:٠٥ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
                                                                                            فروغ

  
| طاهر جلیلی ۱:٠٩ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/۳/٢٤
comment نظرات ()

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ … تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل – میل توست اما بی تو باور کن که من
در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

مهدی فرجی
  
| طاهر جلیلی ۳:۱٧ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

پنجره

نه باران و بهار 
نه سپیدی بی انتهای زمستان. 
ترمز شدید اتومبیلی 
شاید 
ما را کنار پنجره بیاورد! 

 

 عبدالصابر کاکایی

  
| طاهر جلیلی ٦:٠٩ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

اللهم البیت بیتک،والحرم حرمک،والعبد عبدک.

لبیک الهم لبیک.لبیک لا شریک لک لبیک.ان الحمدو النعمت لک و الملک.لا شریک لک لبیک.

 

هنوز در سفرم .

سفری به قطعه از بهشت بر روی زمین.

سفری به تبعیدگاه آدم و محل بازگشت دوباره

سفر به عرفات منی سفر به حرم

حرم  ریشه حرام که اینجا حرام است بر تو آنچه در سرزمین هایی بیرون حرم آزاد بود

درخت ممنوعه اینجاست

و تو حاجی انکه عزم خانه خدا کرده ای حق نداری حتی یک برگ,میوه که سهل است از درختی بکنی.اینجا حرم است حرم امن خدا

و من اینجا چه می کنم,چه چیز مرا اینجا کشانده بی آنکه بخواهم و یا بدانم

به راستی آیا تو مرا خواسته ای ؟  خواسته ای ؟ خواسته ای؟

باید باشی که بفهمی معنی دگرگون شدن را,دیگر گون شدن.

 که اینجا دگرگونت می کند.

اللهم البیت بیتک،والحرم حرمک،والعبد عبدک.

هنوز در سفرم هنوز اینجا هستم در قطعه ای از بهشت

 
کعبه آن سنگ نشانی‌ست که ره گم نشود.

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٥/۱٥
comment نظرات ()

از عذاب جاده خسته...

مقصد سوءتفاهمی ازلی ست

جاده شعبده بازی حرفه ای

که با ترفند های پر پیچ و تابش

ما را از هیچ به پوچ می برد

و باز می گرداند.

                               عباس صفاری

 

 

سال نویی  شروع شد و من هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم.

اتفاقاتی که از چند روز مونده به عید دو سال پیش شروع شد و تا آخر همون سال ادامه داشت کلاف زندگیم رو بدجوری در هم پیچید سر کلاف از دستم در  رفت و همه برنامه ها و هدف ها و آرزو ها و رویاهام رو نابود کرد.آشفتگیی که به زندگی و خودم و روحم و احساسم تحمیل شد خیلی بیشتر از حد توان تحمل من بود و کنترل زندگییم رو از دستم خارج کرد.

پارسال هم پس لرزه های همون اتفاقات ادامه داشت و منی که وا داده بودم چند اشتباه مهلک رو به اشتباهات قبلی اضافه کردم و همه چیز بد و بدتر شد.

از طرفی وقتی تو، هر چیزی که برات مهم بوده تو زندگی رو از دست می دی و خودت رو  وا می دی زندگی فرصت جمع و جور کردن خودت رو بهت نمی ده و از زمین و آسمان بد بیاری و اتفاقات نابود کننده، رو سرت آوار می شه و مهلت بلند شدن بهت نمی ده.

یعنی همان اتفاقاتی که پارسال پشت سر هم برام ردیف شد و همه چی رو از گرفت.

البته مهم نبود و زیاد آزارم نداد چون پول و مادیات هیچ وقت برام اونقدر مهم نبوده که بخواد آزارم بده نبودنشون. اگر چه هر چیزی که تا این مدت بدست آورده بودم رو از دست دادم اما چه فرقی می کرد برام وقتی سال قبلش مهمترین چیز زندگیم رو، عشق رو، عشقم رو از دست داده بودم.

بهر حال گذشت... دو سال گذشت و سال دیگر شروع شد و امسال می کوشم این سلسله بد بیاری ها و از دست دادن ها و اتفاقات ناگوار رو متوقف کنم.

درسته که دیگه اون هیجانات سابق مرده اند و دیگه چیزی از اون شور و اشتیاق به رفتن و رفتن و رفتن و رسیدن،به دست اوردن،موفق شدن نمونده. اما این شکلی هم نباید موند و ادامه داد.

 

یک روند آهسته و آروم رو شروع می کنم،تنها چیزی که واقعا نیاز دارم و می خوام بدست بیارم  آرامشه.

و هر چیزی که بخواد اینو از من بگیره رو از زندگیم و از خودم دور می کنم.

سخت نیازمند آرامشم،من یک زندگی یواش می خوام.

استرس رو دور می کنم از خودم اگر چه تو این جامعه تقریبا ناممکنه.چه وضعیت مملکت و اجتماع و کار که شدیدا بهت استرس می دن و گویی در زمان جنگ زندگی می کنی،چه آینده ای که با این اوضاع قابل پیش بینی نیست و امیدی هم به بهتر شدن وضعیت نمیره،رو هیچ چیز نمی شه حساب کرد و کلا همه چی قاطی پاتی و غیر قابل پیش بینیه.

اما من آرامشم رو می خوام.

از نظر کاری دارم همه کارهایی رو که بصورت آزاد انجام می دادم رو جمع و جور می کنم و پرونده اش رو می بندم دلتا تجهیز  رو به شریکم واگذار کردم.

امیدی به بهتر شدن وضعیت کارهایی که تو ابهر شروع کرده بودم نمی ره.عمده طلبم که از کارخونه به اصطلاح ذوب آهنه و طرف ورشکست شده و فراری اگر چه کارخونه سر جاشه و پدر و دومادشون می خوان دوباره راش بندازن و ازم خواستن کمکشون کنم و همکاری کنم تا راه بیفته و کم کم بدهی هاشون رو بدن.پیشنهادشون اینه که من کوره القایی شون رو تعمیر کنم که این باز طلبم رو اضافه تر می کنه و بعد تامین مواد اولیه توسط من که تبدیلش کنن به شمش و شمش رو تحویل من بدن و فروشش هم باز به عهده من و پرداخت نصف کارمزد بهشون که حقوق کارگرها و هزینه کارخونه از توش در بیاد و چرخ کارخونه بچرخه و کم کم طلب خودم رو از نصف بقیه کار مزد صاف کنم.که با این وضعیت بازار آهن و قیمت پایین شمش های وارداتی که هم کیفیت شون بهتره و هم متراژشون بالاتر شدنی نیست.چون  مایه شمشی که این جا برام می افته بالاتر از شمش وارداتیه و در اصل چاره ای هم ندارم و یا باید رضایت به ضرر بدم که طلبم صاف بشه و یا منتظر بمونم که بازار بهتر بشه و شاید این ها تونستن وامشون رو جور کنن و از وضعیت بیرون بیان.که تصمیمم همون منتظر موندنه که نمی خوام دوباره اشتباه کنم و برای گرفتن طلبم بقیه پولی که برام مونده و در اصل یعنی همین ماشین که زیر پامه و اگر نبود تا حالا پول اون هم به باد رفته بود رو بزارم وسط که نهایتش بعد از کلی سگ دو زدن نصف طلبم صاف بشه و نشه و می ترسم همین هم از دستم بره.

مرکز اسقاط خودرو هم که سلب امتیاز شده بود و مابقی ماشین های فرسوده ای که ازشون خریده بودم برای دمنتاژ کردن و استفاده از ضایعات آهنش برای  تغذیه کوره ذوب کارخونه رو هوا بود.خوشبختانه مثل اینکه دوباره ثبت نام می کنن و اگر راه افتاد ماشین ها رو می گیرم و در جا می فروشم که ته مونده پولم بیاد دستم که دیگه نه حالی برای راه انداختن خط دمونتاژ مونده و اصلا با این وضعیت قیمت و بازار،فروش آهن و ضایعات ماشین برام صرف نمی کنه.خورده طلب هام رو هم شاید بتونم تا خرداد بگیرم .می مونه دو طلب گنده که از طرف حسابام دارم که به یکیش امیدی نیست که به این زودی ها پول بشه و اون یکی شاید بشه کارش کرد.

با این همه دیگه مثل پار سال خودم رو به آب و آتیش نمی زنم فقط دنبال می کنم که کم کم صاف بشن و کلا پرونده آهن و ضایعات و ذوب و نورد رو می بندم چون آرامش می خوام و این برام مهمتره.

همیشه با استخدام شدن و حقوق بگیر بودن مخالف بودم و می گفتم آخرین کاریه که تو زندگی می کنم اگر نتونم هیچ کار دیگه ای بکنم و عرضه اش رو نداشتم می رم سراغ استخدام  و یه جایی کار می کنم و حقوقی می گیرم و زندگیم رو می چرخونم. اما حالا می بینم که تو این مملکت بهترین کار همینه و تنها کاری که می تونی رو در آمدش حساب کنی و مهمتر اینکه استرس نداری و کارت رو می کنی و می دونی آخر ماه کم یا زیاد حقوقت رو می گیری و رو اون پول برنامه زندگیت رو می ریزی.

احتمالا بعد از ١۵ فروردین کارم با جهاد شروع بشه توی پروژه فاز سه مترو تهران.برای مصاحبه رفتم مدارک و سوابق کار و رزومه ام رو دادم و چند نفر قول مساعد دادن و ٢٧ اسفند هم زنگ زدن که ١۵هم برم اونجا پیش مدیر ارشدشون و فکر می کنم تقریبا همه چیز حل شده...حقوقش مناسب که بهتر بگم خوبه مزایای زیادی داره ،استخدام جهاد سازندگی می شی و بعد از این پروژه که هشت سال طول می کشه طبق زمان بندی و اگر رو حساب کارکردن به نوع ایرانیش بزاری که تا ١٢ سال طول می کشه و اگر تموم شد پروژه های دیگه جهاد هست و مثل کار کردن تو شرکت های خصوصی توی عسلویه و ماهشهر و یزد نیست که پولت رو بموقع ندن و اذیتت کنن و پروژه که تموم شد نمی دونی چیکار کنی و کجا بری و همیشه دوری و توی رفت و اومد.

مزیت دیگه جهاد اینه که پروژه اش همین جا توی تهرونه و حقوق سر وقته و اگرچه کار،کار پروژه ایه. ولی ساعت مشخص داره و مثل کار اداری توی طول هفته ست و جمعه تعطیل و سه هفته کار یه هفته رست نیست.

 از پشت میز نشستن و کار دفتری بدم می آد کسل کننده است و با روحیه ام نمی سازه.کار پروژه ای رو دوست دارم و خوبی این کار هم همینه چون سوپروایزر برق می شم و کارم تو سایته.

این کار آرامشم رو نمی گیره.می تونم رو حقوقش حساب کنم.نگران کرایه خونه و خرج ماشین و خرج خودم نباشم و استرس چک و طلب و پایین بالا شدن قیمت و وضعیت بازار و هزار کوفت دیگه رو هم ندارم.

اما از زندگیم

دور و برم رو خالی کردم دو تا از دوست های قدیمم هستن که گاهی پیششون می رم یا اونها می آن.

و آدم های مشکل سازی نیستن  و با هم بیرونی جایی میریم ، آسته می ریم آسته می آییم و ترانه و آهنگ های یواش گوش می دیم ، تفریح هامون سالم و یواشن.

یواش رانندگی میکنم،یواش راه می رم،یواش زندگی می کنم.

خونه ام آرومه چون تنهام و هم خونه ای ندارم و رفت و آمدام مثل سابق نیست.کمی فشار می آد برا کرایه خونه اما آرامشش می ارزه.

امسال اینطوری خواهد بود فقط آرامش می خوام و بدستش می آرم.

امسال یواش زندگی می کنم و سعی می کنم زندگی کنم.

هر تعطیلی و فرصتی که باشه رو به مسافرت اختصاص می دم. فاصله می گیرم از تهران و شلوغی و سر و صدا و ترافیک و عجله کردن و استرس، دور نه، همین نزدیکی، شمال, کنار دریا، جنگل.

چادر می زنم، کنار دریا می مونم و همه وجودم رو پر می کنم از صدای دریا و عطر جنگل و هوای پاک و رنگ سبز و آبی.

آروم می شم.دریا تخلیه ام می کنه بهم آرامش می ده.جنگل زلالم می کنه و سبزه زار، همه رنگ های سبز و آبی طبیعت آرومم می کنه.

عکاسی آرومم می کنه.ارضام می کنه.

طبیعت،شکل و رنگ تنه درخت ها, قهوه ای آرومم می کنه.رود خونه، صدای جنگل,صدای پرنده ها, جاده های خود شمال, شالیزار ها, مزرعه ها، باغ ها، گاو هایی که برای خودشون دارن راه می رن و می چرن و شب بر می گردن خونه بی اینکه کسی باهاشون باشه ,اردک ها و بوقلمون ها, غاز ها جنگل های اطراف جاده ,جاده های کناره ، ساحلی ،جاده هایی که بین جنگل و دریا می برنت به دنیای زیبایی ها،متحیر می شی از این همه مناظر زیبا و بی نظیر.

جاده های تهران به شمال ,چالوس یا رشت, کوه ها شکلشون عظمتشون رنگشون بافت گیاهی شون،زیبایی بی نظیرشون,همه و همه منو لبریز از آرامش می کنن،پر می شم از زندگی،روحم تصفیه میشه,زلال میشم، زندگی می کنم.

باقی اوقات فراغت و ساعاتی که می دزدم از زندگی برای خودم، فیلم می بینم، کتاب می خونم اکثرا رمان و داستان کوتاه و شعر و گاهی فلسفه و روانشناسی، عکس می گیرم، می نویسم، می آم تو نت برا خودم می چرخم.مطالب وبلاگ هایی که دوست دارم رو می خونم, عکس می بینم، شعر می خونم سایت های محبوبم رو می بینم اخبار فیلم و سینما و هنر و کتاب رو دنبال می کنم.سرکی به اخبار و اوضاع مملکت و جهان می زنم با فیس بوک و فرندفید خودم رو مشغول می کنم.بعد دیسکانکت می شم آهنگ گوش می دم،گاهی برا خودم می رقصم،آشپزی می کنم, لباسام رو می شورم,خونه رو مرتب می کنم.بعضی اوقات واسه خودم طرح می زنم نقاشی می کشم,گاهی چیز هایی شبیه داستان می نویسم, بعضی وقت ها که طبعم گل می کنه  چیز هایی می نویسم که شبیه شعر می شه. بعضی وقتها گریه می کنم....

کلا یواش زندگی می کنم...

فردا هم دارم میرم مسافرت و باور نمی کنی با خونواده،بعد از دو سال کم کم باهاشون حرف می زنم و گاهی می آم و می رم و لج نمی کنم و سعی می کنم کنار بیام و یادم بره همه اونچیزهایی که همیشه توی مغزم می چرخن و آزارم میدن، باهاشون کنار می آم و می بخشمشون.

نمی خوام دیگه بالاخونه مغزم رو اجاره بدم به همه افکار بد و آزار دهنده و خاطرات و حرف ها و حدیث هایی که نابودم کردن و به اینجا رسوندنم.کله ام رو خالی می کنم از این افکار و آرامش رو جاش می زارم.

می خوام آروم باشم

من آرومم.

خدایا امسال بهم آرامش بده و کمکم کن فراموش کنم ، بپدیرم،کنار بیام و افکار آزار دهنده رو از خودم دور کنم.

         آمین                                                     

 

 

  
| طاهر جلیلی ۳:٠٠ ‎ق.ظ ۱۳۸۸/۱/٧
comment نظرات ()

آرام باش عزیز من,آرام باش

   

آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم های مان را می بندیم، همه جا تاریکی است


آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته یی از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود


                                                               از کتاب ملاح خیابانها شمس لنگرودی

پ ن : ممنون دوست عزیز بخاطر کامنتت,همین که قصه ام رو تا آخر خوندی و حسم رو درک می کنی خوشهالم می کنه,حرفت رو قبول دارم رسم زندگی همینه و کاریش نمی شه کرد,البته من زورم رو زدم اما... این شعر رو خیلی دوست دارم آرومم می کنه , حکایت دریاست زندگی,تقدیم به شما.

 

   

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٧/۸/۱٠
comment نظرات ()

اما اگر باران ببارد

بگذار هر چه نمی خواهم
بگویند

بگذار هرچه نمی خواهند بگویم
بارن که ببارد

ازدست چترها کاری ساخته نیست !!!   
| طاهر جلیلی ٢:٥٢ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/٢/٢٧
comment نظرات ()