قصهء همیشه

یکی بود

یکی نبود

یکی بود و نبودش

بسته به موهای تو بود.

  
| طاهر جلیلی ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ۱۳٩٢/۱۱/۳
comment نظرات ()

همه ی پنجره ها بسته است

وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام!

 

        سید علی صالحی

  
| طاهر جلیلی ۱:٤۸ ‎ب.ظ ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

 

خوب می دانم

خوب می دانم

حوض نقاشی من بی ماهی است

  
| طاهر جلیلی ٤:٢٠ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم تو می آئی

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش

می افتاد

 

نه بید ز باد

نه برگ از برگ می جنبید

شکاف ابرها راهی به نور ماه می دادند

دوباره راه را بر ماه می بستند

 

و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز می کردم

تو را می خواستم ای خوب، ای خوبی

به دیدار تو من می آمدم با شوق

با شادی

***

تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد

تو با من مهربانتر از منی

با من

تو با من مهربانی می کنی چون مهر

مهری مهربان با من

***

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازی

به رنگ چشمهای روشنت دارد

نسیمی کز فراز باغ می آید

چه خوش بوی تنت دارد

 

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم

 

حمید مصدق از منظومه سالهای صبوری
  
| طاهر جلیلی ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٧/٢۱
comment نظرات ()

سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت

 سری که دید؟

که در پای دلستانی رفت

دلی،

که ترک تنی کرد و

پیش جانی رفت؟

از آن زمان که تو

باغ مراد بشکفتی

دگر

کسی نشنیدم

به بوستانی رفت

هزار نامه
 سیه شد
 به وصف
 صورت تو
 هنوز
 در سخنش
 مختصر زیانی رفت
کلاه بخت جوان
 بر سر آن کسی دارد
 که دست او
 چو کمر
 در چنین میانی رفت

حدیث بوسه رها کن،
 که در عقیدت من 
دریغ نام تو باشد
 که بر زبانی رفت
مگر به سختی گور
 از بدن برون آید
 وفا و مهر،
 که
 در مغز استخوانی
 رفت
بیا،
 که شیوه‌ی سر باختن
 به آن برسید
 ز دست عشق تو
 کین جا
 سری بنانی رفت
به یاد
 آن قد چون تیر و
 ابروی چو کمان
 گذشت عمر
 چو تیری 
که از کمانی رفت
مرا معامله با آن دهان تنگ 
چه سود؟ 
که هم ز جانب من گیرد، ارزیابی رفت
دلم 
نمی‌دهد
 از دوست 
بر گرفتن دل 
وگر نه
 مرغ تواند
 به آشیانی رفت
سفر کنیم 
ز کوی تو
 عاقبت روزی
اگر 
به دزد نگویی که:
 کاروانی رفت
رخ از محبت او،
 اوحدی،
 نشاید تافت 
گرش ز جور و جفا
 با تو امتحانی رفت
سرت به تیغ غمش
 گر ز تن جدا گردد
 دریغ نیست،
 که در پای
 مهربانی 
رفت


  
| طاهر جلیلی ٥:٥٦ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

حالا تو هی بساب!!!

ته دیگ عشق اول را هر چقدر که بسابی ،

چه با اسکاچ دوست داشتن های بعدی چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی

از دلـت پاک نمی شود حالا تو هی بساب و از صدای نا هنجارش سر درد بگیر … !!

  
| طاهر جلیلی ٢:۳۱ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٤/۳۱
comment نظرات ()

حالا خودم برایت می نویسم

 

یادم نرفته است!
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می آید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»

  یغما گلرویی

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

  
| طاهر جلیلی ۱:٤۱ ‎ق.ظ ۱۳۸٩/٥/۳
comment نظرات ()

تو که نیستی

می‌گویند تو که نیستی/ تنبل می‌شوم/ و سَمبَل می‌کنم/ هر مهمی را/ کسی نیست به ااین کله پوک‌ها بگوید/ وقتی تو نیستی چه فرقی می‌کند/ فرقم را از کجا باز کنم/ و یقه‌ام را تا کجا - عبّاس صفاری”   
| طاهر جلیلی ٥:۳۳ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/۸/٩
comment نظرات ()