جمعه‌های بی‌تو

 آن روز هوا سرد بود
#جمعه بود
انگار که جمعه بود

خیابان‌ها خلوت
کوچه‌ها خالی
و جیغ سکوت، پرده‌ی گوش تنهایی را می‌درید

آن روز، سرد بود
دست‌ها توان نوازش نداشتند 
و لب‌ها توان بوسیدن را

آن روز جمعه بود
انگار که جمعه بود
و جمله دلتنگی‌های همیشگی، 
پشت بوته‌ی بی‌کسی‌‌هایم، پنهان شده بود

آن روز جمعه بود
بی #تو انگار، #جمعه بود

#مانی_میرجوادی
  
| طاهر جلیلی ۳:٥٦ ‎ق.ظ ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه

از خدا

فقط #تو

برای زمین،

باقی مانده‌ای

#برگرد

السلام علیک یا بقیة الله فی اَرضه.

 

پ ن: در صورت تمایل از کانال تلگرام کافه گرامافون بازدید فرمایید.

Http://telegram.Me/Gramaf

  
| طاهر جلیلی ۳:٤٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

چشمهایش

می خواهم جهان را 
با دوچرخه ی آزادی بگردم
و همچون باد
از تمام مرزهای غیرقانونی بگذرم
اگر نشانی ام را بپرسند
می گویم: 
"خانه ی من
در تمام پیاده روهای دنیاست"
اگر از من روادید بخواهند
با تصویر چشمان #تو 
مجوز عبور می گیرم
محبوب من
آنها 
باید بدانند
سفر به شهر چشم های تو 
حق شهروندیِ تمام مردان دنیاست..





#نزار_قبانی
#مصطفی_خدایگان

  
| طاهر جلیلی ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

Home work

با دیدن روی تو بلاتکلیفم 
هرچند که من خودِ خودِ تکلیفم


#شرایع_تکلیف

  
| طاهر جلیلی ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

هنوز

فراموش کردن کسی که دوستش داری
مثل به خاطرآوردن کسی ست
که هرگز او را ندیدی !

#برتولت_برشت

  
| طاهر جلیلی ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

چه سال پر باران غریبی

قطره قطره

باران می نویسد :گل

نم به نم

دو دیده ی من می نویسد: تو

چه سال پر باران غریبی

چه اندوه دست و دلبازی

که این گونه

سنگ به سنگ

سرم را می شکند، شکوفه می کند

و برگ به برگ

سرانگشتان مرده ام را می تاسد

سیاه می کند

و خود همچون گیاهکی بی پناه

به باد سپرده می شوم

تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم

زاده شوم

شیرو_بیکس


  
| طاهر جلیلی ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/۱٠/٤
comment نظرات ()

تو که نیستی

من دچار درد شب بیداریم

روزهای بی تو بودن خواب را از من گرفت!

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/۱٠/٤
comment نظرات ()

از چشم دلم افتاده ام

به دلم وعده داده ام

پاییز که بار و بنه اش را جمع کند

یادت را به دست باد خواهم داد

و او....

با پوزخندی

وعده ی پوچ پاییز های رفته را گوشزد می کند

از چشم دلم افتاده ام!!

از چشم تو که هیچ...

 

  
| طاهر جلیلی ٧:۳٦ ‎ب.ظ ۱۳٩٤/٩/٢٥
comment نظرات ()

مرگ مغزی

عاشق شدن

مرگ مغزیست

بعد از آن ناچار

قلبت

اهدا

می شود....

  
| طاهر جلیلی ٩:٢۳ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/٩/٢٤
comment نظرات ()

گرم نگه دار مرا

برف تویی 

چتر تویی

بارش هر ابر تویی

گرم نگه دار مرا

 

کافه گرامافون

  
| طاهر جلیلی ٩:٢٠ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/٩/٢٤
comment نظرات ()

دلم شاخه شاه توتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است.

دلم

پرتقالِ خونی

وسطِ میدان جنگ

گردوی نارسی که دست را سیاه می کند

شاخه ای که پرندگان را رنج می دهد

دلم

باران دیوانه

در پناه دو کوه

 

#غلامرضا_بروسان

  
| طاهر جلیلی ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/٩/٦
comment نظرات ()

و اینک این من هستم فرستاده ی او. پیامبر

کسی که می ماند

پیامبر است!

به او ایمان بیاورید

ماندن

کم معجزه ای نیست در عصر ما...

 

#مهدی_شاه_محمدی

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/٩/٦
comment نظرات ()

عصر جمعه

عصر جمعه

برای یک نفر

خیلی زیاد است

آدم

کم می آورد

بگذار کمی ترا داشته باشم

 

                                                            فاروق مظلومی

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/٧/۱۱
comment نظرات ()

دهم مهر ماه نود و چهار

ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست...

نیست.

  
| طاهر جلیلی ٩:۳٥ ‎ق.ظ ۱۳٩٤/٧/۱٠
comment نظرات ()

همه ی پنجره ها بسته است

وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام!

 

        سید علی صالحی

  
| طاهر جلیلی ۱:٤۸ ‎ب.ظ ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم تو می آئی

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش

می افتاد

 

نه بید ز باد

نه برگ از برگ می جنبید

شکاف ابرها راهی به نور ماه می دادند

دوباره راه را بر ماه می بستند

 

و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز می کردم

تو را می خواستم ای خوب، ای خوبی

به دیدار تو من می آمدم با شوق

با شادی

***

تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد

تو با من مهربانتر از منی

با من

تو با من مهربانی می کنی چون مهر

مهری مهربان با من

***

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازی

به رنگ چشمهای روشنت دارد

نسیمی کز فراز باغ می آید

چه خوش بوی تنت دارد

 

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم

 

حمید مصدق از منظومه سالهای صبوری
  
| طاهر جلیلی ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٧/٢۱
comment نظرات ()

اما اگر باران ببارد

چه اندیشه غریبی است این اندیشه ها

وقتی به تو میاندیشم دلم برای خودم تنگ میشود.
در آن تنهایی که یاد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است اندیشیدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نمیکند.
چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد.
وچه رویاها که گاه خنده را طرحی میکند برلبان وگاه غم را بغضی میکند شکسته در گلو تا در پی بهانه این اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه غریبند این لحظات.
نمی دانم که غنیمت شمارمش یا بر تمام این اندیشه های از هم گسیخته و لغزیده در ذهن اندیشه های دیگری یابم که چه باید بکنم.
راستی من چه کاری باید بکنم.
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای کاش تو بدانی.
از تو نوشتن قشنگ است وقشنگ یعنی دوست داشتن.
یعنی در نگاه معصوم تو خیره شدن.
یعنی فهمیدن تمام آن نگفته هایت که در سینه خود محرم راز داری ونمی دانم چرا هیچوقت از آن رازها با من فاش نمی گوئی.
وکاش بشود که تو همه آنها را به من بگوئی ومن شراب بخورم و در اتاقی تاریک روشن روبه مهتاب نشینم و رد نگاهت را که غمبار حرف ها می گوید و نمیگوید تا آن دورهای دورذهن به جستجو نشینم و در بحر تفکرات زانوی غم به آغوش کشم.
نه نمی توانم بنوسم هر چند که باید از خیلی چیزها بنویسم و شاید تو بعدها برایم خیلی چیزها بگویی.
ولی حالا نمی دانم که چه خواهد شد.
هر چه که هست بیا شریک شبنم ساده زندگی باشیم؟!
به خود دروغ نگوییم وبه هم.
بگذاریم که اندیشه های سبز پیچکی شود بر ذهن.
وبگزاریم که خیال فاصله های جدایی افتاده را طی کند
و حس کنیم آنچه را که دوست داریم.
زمان آن نیست که هر چه دلم می خواهد بگویم.
اما
اگر باران ببارد
چتری خواهم شد برای تو.

پ ن : این متن یکی از اولین پست های این وبلاگه

پ ن 2 : تولدت مبارک باشه خانوم . هر جا که هستی امیدوارم زندگیت پر از شادی و آرامش باشه و خوشبخت شذه باشی.

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٧/۱٠
comment نظرات ()

ayrılığı kim saldı

Heyder baba, göyler qara dumandı,

Günlerimiz bir-birinden yamandı.

Bir-birizden ayrılmayın, amandır,

Yaxşılığı elimizden aldılar,

Yaxşı bizi yaman güne saldılar.

Bir uçaydım bu çırpınan yelinen,

Qovuşaydım dağdan aşan selinen,

Ağlaşaydım uzaq düşen elinen.

Bir göreydim ayrılığı kim saldı,

Ölkemizde kim qırıldı, kim qaldı

  
| طاهر جلیلی ٦:٥٧ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٦/٢۸
comment نظرات ()

ان الوجود لحرف و انت معناه و لیس لی امل فی الکون الا هو

همانا

وجود همچون حرفی است

که تو

معنای آن هستی

و در هستی

آرزوی برای من جز تو نیست

  
| طاهر جلیلی ۸:٠٧ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت

 سری که دید؟

که در پای دلستانی رفت

دلی،

که ترک تنی کرد و

پیش جانی رفت؟

از آن زمان که تو

باغ مراد بشکفتی

دگر

کسی نشنیدم

به بوستانی رفت

هزار نامه
 سیه شد
 به وصف
 صورت تو
 هنوز
 در سخنش
 مختصر زیانی رفت
کلاه بخت جوان
 بر سر آن کسی دارد
 که دست او
 چو کمر
 در چنین میانی رفت

حدیث بوسه رها کن،
 که در عقیدت من 
دریغ نام تو باشد
 که بر زبانی رفت
مگر به سختی گور
 از بدن برون آید
 وفا و مهر،
 که
 در مغز استخوانی
 رفت
بیا،
 که شیوه‌ی سر باختن
 به آن برسید
 ز دست عشق تو
 کین جا
 سری بنانی رفت
به یاد
 آن قد چون تیر و
 ابروی چو کمان
 گذشت عمر
 چو تیری 
که از کمانی رفت
مرا معامله با آن دهان تنگ 
چه سود؟ 
که هم ز جانب من گیرد، ارزیابی رفت
دلم 
نمی‌دهد
 از دوست 
بر گرفتن دل 
وگر نه
 مرغ تواند
 به آشیانی رفت
سفر کنیم 
ز کوی تو
 عاقبت روزی
اگر 
به دزد نگویی که:
 کاروانی رفت
رخ از محبت او،
 اوحدی،
 نشاید تافت 
گرش ز جور و جفا
 با تو امتحانی رفت
سرت به تیغ غمش
 گر ز تن جدا گردد
 دریغ نیست،
 که در پای
 مهربانی 
رفت


  
| طاهر جلیلی ٥:٥٦ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

حالا تو هی بساب!!!

ته دیگ عشق اول را هر چقدر که بسابی ،

چه با اسکاچ دوست داشتن های بعدی چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی

از دلـت پاک نمی شود حالا تو هی بساب و از صدای نا هنجارش سر درد بگیر … !!

  
| طاهر جلیلی ٢:۳۱ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٤/۳۱
comment نظرات ()

تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!

سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار
سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی
تو … تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!

دیر آمدی … دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟
آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم
و تو نیامدی!

باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!

  
| طاهر جلیلی ۳:۳۳ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٤/٥
comment نظرات ()

من و تو

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

 

تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                          تو بزرگی
                                    مثِ شب.

 

 

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
                            هنوز
شبِ تنها
           باید
راهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــ

مثِ شب گود و بزرگی
                           مثِ شب.

 

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
          مثِ شبنم
                      مثِ صبح.

 

تو مثِ مخملِ ابری
                      مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
                             اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
                          میونِ موندن و رفتن
                                                 میونِ مرگ و حیات.

 

مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قله‌ی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

 

29 خرداد سالگرد شهادت دکتر شریعتی - شعر از شاملو - کویر

  
| طاهر جلیلی ۳:٢۸ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۳/۳۱
comment نظرات ()

حالا خودم برایت می نویسم

 

یادم نرفته است!
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می آید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»

  یغما گلرویی

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

و جغرافیای ما کجاست؟

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟ ــ:
آتشبازیِ بی‌دریغِ شادی و سرشاری
در نُه‌توهای بی‌روزنِ آن فقرِ صادق.

قصری از آن دست پُرنگار و به‌آیین
                                        که تنها
سر پناهکی بود و
                     بوریایی و
                                بس.

 

کجا شد آن تنعمِ بی‌اسباب و خواسته؟

 

کی گذشت و کجا
                      آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما بردگانِ گردنکش را
                                         نان‌خورشی نبود
چرا که لئامتِ هر وعده‌ی گَمِج
بی‌نیازیِ هفته‌یی بود
که گاه به ماهی می‌کشید و
                                    گاه
دزدانه
      از مرزهای خاطره
                          می‌گریخت،
و ما را
حضورِ ما
کفایت بود؟

 

دودی که از اجاقِ کلبه بر نمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ِ دیگدان
که تاراندنِ شورچشمان را
                               کَلَکی بود
                                          پنداری.

 

تن از سرمستیِ جان تغذیه می‌کرد
چنان که پروانه از طراوتِ گُل.
و ما دو
        دست در انبانِ جادوییِ شاه‌سلیمان
بی‌تاب‌ترینِ گرسنگان را
در خوانچه‌های رنگین‌کمان
                               ضیافت می‌کردیم.

 

 

هنوز آسمان از انعکاسِ هلهله‌ی ستایشِ ما
                                                    (که بی‌ادعاتر کسانیم)
سنگین است.

 

این آتشبازیِ بی‌دریغ
چراغانِ حُرمتِ کیست؟

 

لیکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصرِ پُرنگارِ به‌آیین
که کنون
         مرا
            زندانِ زنده‌بیزاری‌ست
و هر صبح و شامم
در ویرانه‌هایش
                 به رگبارِ نفرت می‌بندند.

 

 

کجایی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟

                                                                                    شاملو - مدایح بی صله

  
| طاهر جلیلی ۱:۱٠ ‎ق.ظ ۱۳۸٩/٦/٥
comment نظرات ()

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

  
| طاهر جلیلی ۱:٤۱ ‎ق.ظ ۱۳۸٩/٥/۳
comment نظرات ()

یادآوری نام تو


حضور تو اتفاق بزرگی است

در فهرست نام های محبوب ما

که در گیر زمین مانده ایم

که ازآفتاب دور مانده ایم

که تقدیرمان

به تاریکی می زند

در فقدان روشنایی تو

خانمی که شما باشید

ما در این نیمه تاریک جهان

درگیر بن بست های بی انتهای زمین مانده ایم

درگیر قانون تلخ زیستن در سایه

و اگر حضور تو در حوالی ما نباشد

اگر یادآوری نام تو

و تکرار حضور تو در روزگارمان نباشد

سخت خواهد گذشت

خانمی که رنگ آبی تان چشم آسمان را می زند...

 

  
| طاهر جلیلی ٢:٥٦ ‎ق.ظ ۱۳۸۸/٧/٦
comment نظرات ()

از عذاب جاده خسته...

مقصد سوءتفاهمی ازلی ست

جاده شعبده بازی حرفه ای

که با ترفند های پر پیچ و تابش

ما را از هیچ به پوچ می برد

و باز می گرداند.

                               عباس صفاری

 

 

سال نویی  شروع شد و من هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم.

اتفاقاتی که از چند روز مونده به عید دو سال پیش شروع شد و تا آخر همون سال ادامه داشت کلاف زندگیم رو بدجوری در هم پیچید سر کلاف از دستم در  رفت و همه برنامه ها و هدف ها و آرزو ها و رویاهام رو نابود کرد.آشفتگیی که به زندگی و خودم و روحم و احساسم تحمیل شد خیلی بیشتر از حد توان تحمل من بود و کنترل زندگییم رو از دستم خارج کرد.

پارسال هم پس لرزه های همون اتفاقات ادامه داشت و منی که وا داده بودم چند اشتباه مهلک رو به اشتباهات قبلی اضافه کردم و همه چیز بد و بدتر شد.

از طرفی وقتی تو، هر چیزی که برات مهم بوده تو زندگی رو از دست می دی و خودت رو  وا می دی زندگی فرصت جمع و جور کردن خودت رو بهت نمی ده و از زمین و آسمان بد بیاری و اتفاقات نابود کننده، رو سرت آوار می شه و مهلت بلند شدن بهت نمی ده.

یعنی همان اتفاقاتی که پارسال پشت سر هم برام ردیف شد و همه چی رو از گرفت.

البته مهم نبود و زیاد آزارم نداد چون پول و مادیات هیچ وقت برام اونقدر مهم نبوده که بخواد آزارم بده نبودنشون. اگر چه هر چیزی که تا این مدت بدست آورده بودم رو از دست دادم اما چه فرقی می کرد برام وقتی سال قبلش مهمترین چیز زندگیم رو، عشق رو، عشقم رو از دست داده بودم.

بهر حال گذشت... دو سال گذشت و سال دیگر شروع شد و امسال می کوشم این سلسله بد بیاری ها و از دست دادن ها و اتفاقات ناگوار رو متوقف کنم.

درسته که دیگه اون هیجانات سابق مرده اند و دیگه چیزی از اون شور و اشتیاق به رفتن و رفتن و رفتن و رسیدن،به دست اوردن،موفق شدن نمونده. اما این شکلی هم نباید موند و ادامه داد.

 

یک روند آهسته و آروم رو شروع می کنم،تنها چیزی که واقعا نیاز دارم و می خوام بدست بیارم  آرامشه.

و هر چیزی که بخواد اینو از من بگیره رو از زندگیم و از خودم دور می کنم.

سخت نیازمند آرامشم،من یک زندگی یواش می خوام.

استرس رو دور می کنم از خودم اگر چه تو این جامعه تقریبا ناممکنه.چه وضعیت مملکت و اجتماع و کار که شدیدا بهت استرس می دن و گویی در زمان جنگ زندگی می کنی،چه آینده ای که با این اوضاع قابل پیش بینی نیست و امیدی هم به بهتر شدن وضعیت نمیره،رو هیچ چیز نمی شه حساب کرد و کلا همه چی قاطی پاتی و غیر قابل پیش بینیه.

اما من آرامشم رو می خوام.

از نظر کاری دارم همه کارهایی رو که بصورت آزاد انجام می دادم رو جمع و جور می کنم و پرونده اش رو می بندم دلتا تجهیز  رو به شریکم واگذار کردم.

امیدی به بهتر شدن وضعیت کارهایی که تو ابهر شروع کرده بودم نمی ره.عمده طلبم که از کارخونه به اصطلاح ذوب آهنه و طرف ورشکست شده و فراری اگر چه کارخونه سر جاشه و پدر و دومادشون می خوان دوباره راش بندازن و ازم خواستن کمکشون کنم و همکاری کنم تا راه بیفته و کم کم بدهی هاشون رو بدن.پیشنهادشون اینه که من کوره القایی شون رو تعمیر کنم که این باز طلبم رو اضافه تر می کنه و بعد تامین مواد اولیه توسط من که تبدیلش کنن به شمش و شمش رو تحویل من بدن و فروشش هم باز به عهده من و پرداخت نصف کارمزد بهشون که حقوق کارگرها و هزینه کارخونه از توش در بیاد و چرخ کارخونه بچرخه و کم کم طلب خودم رو از نصف بقیه کار مزد صاف کنم.که با این وضعیت بازار آهن و قیمت پایین شمش های وارداتی که هم کیفیت شون بهتره و هم متراژشون بالاتر شدنی نیست.چون  مایه شمشی که این جا برام می افته بالاتر از شمش وارداتیه و در اصل چاره ای هم ندارم و یا باید رضایت به ضرر بدم که طلبم صاف بشه و یا منتظر بمونم که بازار بهتر بشه و شاید این ها تونستن وامشون رو جور کنن و از وضعیت بیرون بیان.که تصمیمم همون منتظر موندنه که نمی خوام دوباره اشتباه کنم و برای گرفتن طلبم بقیه پولی که برام مونده و در اصل یعنی همین ماشین که زیر پامه و اگر نبود تا حالا پول اون هم به باد رفته بود رو بزارم وسط که نهایتش بعد از کلی سگ دو زدن نصف طلبم صاف بشه و نشه و می ترسم همین هم از دستم بره.

مرکز اسقاط خودرو هم که سلب امتیاز شده بود و مابقی ماشین های فرسوده ای که ازشون خریده بودم برای دمنتاژ کردن و استفاده از ضایعات آهنش برای  تغذیه کوره ذوب کارخونه رو هوا بود.خوشبختانه مثل اینکه دوباره ثبت نام می کنن و اگر راه افتاد ماشین ها رو می گیرم و در جا می فروشم که ته مونده پولم بیاد دستم که دیگه نه حالی برای راه انداختن خط دمونتاژ مونده و اصلا با این وضعیت قیمت و بازار،فروش آهن و ضایعات ماشین برام صرف نمی کنه.خورده طلب هام رو هم شاید بتونم تا خرداد بگیرم .می مونه دو طلب گنده که از طرف حسابام دارم که به یکیش امیدی نیست که به این زودی ها پول بشه و اون یکی شاید بشه کارش کرد.

با این همه دیگه مثل پار سال خودم رو به آب و آتیش نمی زنم فقط دنبال می کنم که کم کم صاف بشن و کلا پرونده آهن و ضایعات و ذوب و نورد رو می بندم چون آرامش می خوام و این برام مهمتره.

همیشه با استخدام شدن و حقوق بگیر بودن مخالف بودم و می گفتم آخرین کاریه که تو زندگی می کنم اگر نتونم هیچ کار دیگه ای بکنم و عرضه اش رو نداشتم می رم سراغ استخدام  و یه جایی کار می کنم و حقوقی می گیرم و زندگیم رو می چرخونم. اما حالا می بینم که تو این مملکت بهترین کار همینه و تنها کاری که می تونی رو در آمدش حساب کنی و مهمتر اینکه استرس نداری و کارت رو می کنی و می دونی آخر ماه کم یا زیاد حقوقت رو می گیری و رو اون پول برنامه زندگیت رو می ریزی.

احتمالا بعد از ١۵ فروردین کارم با جهاد شروع بشه توی پروژه فاز سه مترو تهران.برای مصاحبه رفتم مدارک و سوابق کار و رزومه ام رو دادم و چند نفر قول مساعد دادن و ٢٧ اسفند هم زنگ زدن که ١۵هم برم اونجا پیش مدیر ارشدشون و فکر می کنم تقریبا همه چیز حل شده...حقوقش مناسب که بهتر بگم خوبه مزایای زیادی داره ،استخدام جهاد سازندگی می شی و بعد از این پروژه که هشت سال طول می کشه طبق زمان بندی و اگر رو حساب کارکردن به نوع ایرانیش بزاری که تا ١٢ سال طول می کشه و اگر تموم شد پروژه های دیگه جهاد هست و مثل کار کردن تو شرکت های خصوصی توی عسلویه و ماهشهر و یزد نیست که پولت رو بموقع ندن و اذیتت کنن و پروژه که تموم شد نمی دونی چیکار کنی و کجا بری و همیشه دوری و توی رفت و اومد.

مزیت دیگه جهاد اینه که پروژه اش همین جا توی تهرونه و حقوق سر وقته و اگرچه کار،کار پروژه ایه. ولی ساعت مشخص داره و مثل کار اداری توی طول هفته ست و جمعه تعطیل و سه هفته کار یه هفته رست نیست.

 از پشت میز نشستن و کار دفتری بدم می آد کسل کننده است و با روحیه ام نمی سازه.کار پروژه ای رو دوست دارم و خوبی این کار هم همینه چون سوپروایزر برق می شم و کارم تو سایته.

این کار آرامشم رو نمی گیره.می تونم رو حقوقش حساب کنم.نگران کرایه خونه و خرج ماشین و خرج خودم نباشم و استرس چک و طلب و پایین بالا شدن قیمت و وضعیت بازار و هزار کوفت دیگه رو هم ندارم.

اما از زندگیم

دور و برم رو خالی کردم دو تا از دوست های قدیمم هستن که گاهی پیششون می رم یا اونها می آن.

و آدم های مشکل سازی نیستن  و با هم بیرونی جایی میریم ، آسته می ریم آسته می آییم و ترانه و آهنگ های یواش گوش می دیم ، تفریح هامون سالم و یواشن.

یواش رانندگی میکنم،یواش راه می رم،یواش زندگی می کنم.

خونه ام آرومه چون تنهام و هم خونه ای ندارم و رفت و آمدام مثل سابق نیست.کمی فشار می آد برا کرایه خونه اما آرامشش می ارزه.

امسال اینطوری خواهد بود فقط آرامش می خوام و بدستش می آرم.

امسال یواش زندگی می کنم و سعی می کنم زندگی کنم.

هر تعطیلی و فرصتی که باشه رو به مسافرت اختصاص می دم. فاصله می گیرم از تهران و شلوغی و سر و صدا و ترافیک و عجله کردن و استرس، دور نه، همین نزدیکی، شمال, کنار دریا، جنگل.

چادر می زنم، کنار دریا می مونم و همه وجودم رو پر می کنم از صدای دریا و عطر جنگل و هوای پاک و رنگ سبز و آبی.

آروم می شم.دریا تخلیه ام می کنه بهم آرامش می ده.جنگل زلالم می کنه و سبزه زار، همه رنگ های سبز و آبی طبیعت آرومم می کنه.

عکاسی آرومم می کنه.ارضام می کنه.

طبیعت،شکل و رنگ تنه درخت ها, قهوه ای آرومم می کنه.رود خونه، صدای جنگل,صدای پرنده ها, جاده های خود شمال, شالیزار ها, مزرعه ها، باغ ها، گاو هایی که برای خودشون دارن راه می رن و می چرن و شب بر می گردن خونه بی اینکه کسی باهاشون باشه ,اردک ها و بوقلمون ها, غاز ها جنگل های اطراف جاده ,جاده های کناره ، ساحلی ،جاده هایی که بین جنگل و دریا می برنت به دنیای زیبایی ها،متحیر می شی از این همه مناظر زیبا و بی نظیر.

جاده های تهران به شمال ,چالوس یا رشت, کوه ها شکلشون عظمتشون رنگشون بافت گیاهی شون،زیبایی بی نظیرشون,همه و همه منو لبریز از آرامش می کنن،پر می شم از زندگی،روحم تصفیه میشه,زلال میشم، زندگی می کنم.

باقی اوقات فراغت و ساعاتی که می دزدم از زندگی برای خودم، فیلم می بینم، کتاب می خونم اکثرا رمان و داستان کوتاه و شعر و گاهی فلسفه و روانشناسی، عکس می گیرم، می نویسم، می آم تو نت برا خودم می چرخم.مطالب وبلاگ هایی که دوست دارم رو می خونم, عکس می بینم، شعر می خونم سایت های محبوبم رو می بینم اخبار فیلم و سینما و هنر و کتاب رو دنبال می کنم.سرکی به اخبار و اوضاع مملکت و جهان می زنم با فیس بوک و فرندفید خودم رو مشغول می کنم.بعد دیسکانکت می شم آهنگ گوش می دم،گاهی برا خودم می رقصم،آشپزی می کنم, لباسام رو می شورم,خونه رو مرتب می کنم.بعضی اوقات واسه خودم طرح می زنم نقاشی می کشم,گاهی چیز هایی شبیه داستان می نویسم, بعضی وقت ها که طبعم گل می کنه  چیز هایی می نویسم که شبیه شعر می شه. بعضی وقتها گریه می کنم....

کلا یواش زندگی می کنم...

فردا هم دارم میرم مسافرت و باور نمی کنی با خونواده،بعد از دو سال کم کم باهاشون حرف می زنم و گاهی می آم و می رم و لج نمی کنم و سعی می کنم کنار بیام و یادم بره همه اونچیزهایی که همیشه توی مغزم می چرخن و آزارم میدن، باهاشون کنار می آم و می بخشمشون.

نمی خوام دیگه بالاخونه مغزم رو اجاره بدم به همه افکار بد و آزار دهنده و خاطرات و حرف ها و حدیث هایی که نابودم کردن و به اینجا رسوندنم.کله ام رو خالی می کنم از این افکار و آرامش رو جاش می زارم.

می خوام آروم باشم

من آرومم.

خدایا امسال بهم آرامش بده و کمکم کن فراموش کنم ، بپدیرم،کنار بیام و افکار آزار دهنده رو از خودم دور کنم.

         آمین                                                     

 

 

  
| طاهر جلیلی ۳:٠٠ ‎ق.ظ ۱۳۸۸/۱/٧
comment نظرات ()

اتفاق تو

اتفاق افتاد

چیزی که توی همه ی این مدت ازش وحشت داشتم. وحشت از این اتفاق ,از این که بلاخره یه روزی یه جای این شهر خراب شده اتفاق خواهد افتاد...

وحشتی که همه این مدت در وجودم بود و حتی از فکر کردن بهش هم وحشت داشتم,ازش فرار می کردم...

اما یه روزی باید اتفاق می افتاد...دست من نبود که, بود؟ می تونستم جلوش رو بگیرم؟ سعیم رو نکردم؟ همه سعیم رو...

 

فرار کردن هم راه درستی نبود

همه این مدت فرار کردم...تا دلم گرفت, تا هواشو کردم, همین که زد بسرم...

نشستم پشت رل این پراید که حال و روزش بهتر از من نیست و اما راه می آد باهام؛تنها چیزیه که برام مونده رفیق جاده ها, همراه من توی همه این فرار کردن ها,هی فرار و فرار

زدم به دل جاده ها, وقتش مهم نبود سر شب باشه یا نصف شب, ساعت دوی بعد از نصف شب یا دم دمای صبح,یا وسط ظهر فرقی نمی کرد فقط اوضاع دل بود که هر وقت خرابتر از اونی می شد که تحملش کرد,مغزم یه بهونه جور می کرد و سر خودم کلاه می گذاشتم و خیلی وقت ها بی بهونه... می زدم به دل جاده ها, هی برو و برو

ولی آخرش چی؟ کجا باید می رفتم؟ فک می کردم جاده ها تموم نمی شن,لعنت به این جاده ها,دلم تو جاده بدتر می گیره...

مخصوصا شب ها که همیشه خدا هم شب ها می زنم به جاده,هوا که تاریک باشه و جاده خلوت و فقط صدای باده که می آد و صدای موتور ماشین حتی اگه صدای پخش ماشین رو هم زیاد کنم و آهنگی هم بزارم که هیچ نظری در موردش ندارم و نمی ره تو مخم بعد چند ثانیه دیگه صداش رو نمی شنوم غرق خاطرات می شم و شیشه جلوی ماشین مثل یه پرده سینما می شه که همه صحنه هایی رو که ازشون فرار می کنم رو برام پخش می کنه.تک تکشون ردیف می شن جلو چشمام و این بغض کهنه که باز راه گلوم رو می بنده و بعد تصویر جاده که جلوی چشمهام تار می شه.بخودم می آم و اشک هام رو پاک می کنم شیشه ماشین رو می کشم پایین و سرم رو می برم بیرون و گاز میدم به ماشین.باد می خوره به صورتم و توی چشمهام که سعی میکنم باز نگهشون دارم و دو خط خیس که از کنار چشمهام با فشار باد می رن سمت گوش هام و بعد از بالای گوشم توی موهام و بعد که سرم رو می آرم توی ماشین و سی دی رو عوض می کنم و سی دیی رو که همه آهنگ هاش رو خودم انتخاب کردم رو می ذارم تو پخش و گویی منم که ترانه هاشون رو می خونم و حرف های دل منه و قصه شون قصه ی من

ولی باز توفیری نمی کنه که این آهنگ ها بدتر می رن تو مخم و منو می برن با خودشون....به همه اون روز هایی که ازشون فقط خاطره مونده, خاطره هایی که دارم ازشون فرار می کنم و زدم به دل جاده ها که دور بشن ازم و نشدن.کنارم هستن,تو وجودم تو مخم توی کاسه سرم با منن... نمی شه فرار کرد چسیبیدن بهم.مثل زالو چسبیدن به من و دارن خونم رو می مکن.مثل بختک افتادن به جونم و دارن خفم می کنن.گاهی دلم میخواد وایسم کنار جاده و یه سنگ پیدا کنم و انقد سرم رو بکوبم بهش تا منفجر بشه,بپوکونمش.تا همشون بریزن بیرون , همه این خاطرات,همه حرف ها ,همه صحنه ها,همه افسوس ها,همه ترس ها و وحشت ها,ماشین رو می کشم کنار جاده و پیاده می شم و به آسمون خیره می شم ماه و ستاره ها توی آسمون جاده ها شفاف ترن,مث اینکه آسمون ستاره هاش زیادتر شده یه نفس عمیق می کشم هوای سرد رو می دم توی ریه هام اما اثر نمی کنه...حتی این آسمون پر ستاره و درخشان و شفاف و این هوای خنک هم تاثیری رو این چیز که تو گلوم مونده و داره خفم می کنه نداره.سرم رو می گیرم به سمت کوه ها و دشت های کنار جاده که توی تاریکی منظره وحشتناکی پیدا می کنن و از ته دل فریاد می زنم ,فریاد می زنم,انقدر فریاد می زنم که خالی بشم و بعد می رم می شینم تو ماشین و می زنم زیر گریه,زار می زنم ,گریه آرومم می کنه,گریه یعنی زار زدن, و نه اشک ریختن وقتی اشک ها نا خوداگاه از چشمام جاری می شن همین طوری بی صدا و بی دعوت خودشون راه می افتن و از کنار چشم هام سر می خورن میان تا روی لب هام و پشت بندش آب دماغم راه می افته. نه از این نوع اشک ریختن که زار زدن ,

زار زدن دیونه وار و سهمگینی که هیچ رقمه نمی شه کنترلش کرد, از همون هایی که تو خوب می شناسیشون و هر چقدر هم که دلداریم می دادی و هر حرفی هم که می زدی آروم نمی گرفتم و دست خودم نبود و بعد ها تو راهش رو پیدا کرده بودی,فقط تو می تونستی آرومم کنی,بعد از اینکه دل داریم می دادی و قربون صدقه ام می رفتی و دردی دوا نمی کرد,تنها شنیدن هق هق گریه تو بود که از فرط ناچاری شروع می کردی به گریه کردن و شنیدن صدای هق هق تو که جلوی گریه ام رو می گرفت جلو زار زدن دیوانه وارم رو می گرفت و بعد این من بودم که شروع می کردم به آروم کردن تو,تو راهش رو یاد گرفته بودی و می دونستی که من طاقت شنیدن صدای گریه تو رو ندارم طاقت دیدن اشک هات رو ندارم و آرومت می کردم و آروم می شدم و درد ها هرچقدر بزرگ و غصه ها اندازه دنیا هم که بود, می شد تحملشون کرد وقتی تو بودی و وقتی گریه ام رو با گریه ات بند می آوردی و بعد آرومت می کردم و حتی اگه پشت تلفن بودیم که همیشه خدا هم پشت تلفن بود بغلت می کردم و تو سرت رو می گذاشتی رو سینم و مثل جنینی که تو شکم مادرشه توی آغوشم کز می کردی و من دستهام رو دورت حلقه می کردم و با پشت انگشت هام اشک هات رو از صورتت پاک می کردم و لب هام رو می گذاشتم رو سرت و موهات رو می بوسیدم و عطرشون رو حتی از پشت تلفن هم حس می کردم,من گرمای تنت رو حتی از هزار کیلومتر دورتر حس می کردم و نوازشت می کردم و انگشتهام لای موهای سیاه و زیبات بود و سر تو روی سینه ی من و انقدر نازت می کردم و می بوسیدمت که خوابت ببره و صدای من تا صبح توی گوشهات باشه که می گفتم "گیلو دوستت دارم", "گلم دوستت دارم"" عاشقتم" و آروم بخوابی تا صبح فردا که وقتی تنها بیدار می شی توی تختت و هزار کیلومتر دورتر از من هنوز صدای من توی گوشت باشه که" همیشه دوستت دارم" و من هم هرقدرکه دور بودم باز حست می کردم و فقط صدات نبود که ما رو بهم وصل می کرد که من گرمای وجودت رو حس می کردم و گرم می شدم و آروم می شدم و همه اون سالها همه اون روزها و شب ها هر جا که بودم و هر جا که بودی کنار هم بودیم و در آغوش هم می خوابیدیم و با هم بیدار می شدیم.

من همه اون شب هایی که سردت بود و زیر لحافت کیلومتر ها دورتر از من می لرزیدی و من بغلت کردم و گرمت کردم و زیر لحافت با گرمای من با گرمای عشقمون گرم شدی و گرم شدم و کنار هم خوابیدیم رو خوب یادم هست.

من همه اون شبهایی که چندین ساعت با هم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف هایی که هیچ وقت تمومی نداشت و ما که هیچ وقت از حرف زدن با هم خسته نمی شدیم رو خوب یادم هست.

من همه اون شبهایی که توی بغلم پشت تلفن خوابت برد و من تا وقتی که تلفن قطع بشه به صدای آروم نفسهات گوش می کردم و نوازش نفس هات رو روی صورتم حس می کردم رو خوب یادم هست.

همه صبح هایی که هنوز چشمم بازنشده و خواب و بیدار اولین کاری که می کردم اس ام اس زدن به تو بود و" صبحت بخیر عزیزم, بوس" و یا خوندن اس ام اس تو که زودتر از من بیدار شدی رو خوب یادمه.

همه اون لحضات خوب یادم مونده و همه روز ها و شب ها خوب با تو بودن رو همه حرف ها,همه حس ها و همه اتفاقاتی که افتاد رو خوب یادمه همه اتفاقاتی رو که زندگیم رو در هم پیچید و منو کنار این جاده نمی دانم کجا,منو به این ناکجا آباد کشوند رو خوب یادمه و همه اتفاقات و همه خاطراتی که ازشون فرار می کنم و با من هستن و در من,مثل زالو بهم چسبیدن و دارن خونم رو می خورن و مثل بختک افتادن روم و دارن خفم می کنن.همه اینها با من هستن و در وجودم و من مثل روحی درون دنیای خاطراتم آواره شدم و هیچ راه گریزی نیست.

لعنت به جاده ها که هیچ کدام راه فرار من نبودن, جاده هایی که هیچ کدوم منو از من دور نکردن,منو از خودم, از خاطراتم رهایی ندان.به چه دردی می خورن این جاده ها که حتی اگر تموم هم نشن و به جایی نرسن باز راه فرار نیستن و من دیگه خسته ام از این فرار های مکرر,از جاده ها که تموم نمی شن, از خودم, از خاطراتم, از دنیا و آدمهاش, از تو که کمرنگ نمیشی توی وجودم با این که توی واقعیت کمرنگ شدی و محو شدی و گم شی,گم شدی گلم,گمت کردم گیلو و سرگردان این جاده ها شدم که هیچ کدومشون منو به تو نمی رسونن, لعنت به جاده ها,لعنت به من, لعنت به تو که رفتی و منو با این همه خاطره تنها گذاشتی. رفتی و باز با همه وجودت در من حضور داری, همه اون سال ها انقدر از تو پر شدم و انقدر همه وجودم رو احاطه کردی که همه دنیام شدی. من در تو فرو رفتم و غوطه خوردم. من از تو لبریز شدم و همه دنیای من همه فضایی که منو احاطه کرده پر شد از عطر حضور تو, از تو, از همه حس هایی خوبی که با تو بودن برام بهمراه داشت, حس خوشبختی که حضورت بهم میداد, حس دوست داشت و عشق, حس تو, تو با همه خوبی ها و بدی ها و بودن ها و نبودن ها و دوری ها و نزدیکی ها, همه دنیا پر شد از تو و حس هایی که تو بوجود اوردی و خاطراتی که با تو داشتم و اتفاقاتی که حول محور تو افتاد و زندگی من رو دگرگون کرد و سر رشته کلاف زندگیم رو که بدست گرفت و کشید هر جا که می خواست و من عاجز و ناتوان در مقابل قدرتی که بهش داده بودم خودم و زندگیم رو سپردم بهش تا ببرد به هرجایی که می خواهد و برد و عاقبت منو رسوند به این ناکجا آباد و هنوز با خودش می کشه و می بره و من خسته از مقاومت کردن خودم رو سپردم بهش...

اتفاق افتاد .... ادامه دارد.

  
| طاهر جلیلی ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/۸/٩
comment نظرات ()

دل دیوانه

سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه جان را مدران مکن ای خسته درین بغض درنگ دل دیوانه تنها دلتنگ پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه تنها دل تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه تنها دل تنگ این شعر از «فریدون مشیری» کتاب «لحظه ها و احساس ها» ست دهم مهر نزدیکه و یاداور خاطراتی که نمی دانم اکنون خوب بخوانمشان یا بد... بهر حال هنوز هم دهم مهر برای من روز مقدسیست و تنها تو می دانی چرا و از چه رو. پس این روز را تبریک می گوییم به تو ای یار ای یگانه ترین یار. //////// پیام تو را نیز گرفتم اما نمی دانم چه نیازیست به این همه ...   
| طاهر جلیلی ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/٧/۸
comment نظرات ()

چوب خط روز های بی تو بودن پر شد

چوب خط روز های بی تو بودن پر شد   
| طاهر جلیلی ۱:۳٢ ‎ب.ظ ۱۳۸٧/٥/۱٩
comment نظرات ()

به کدامین گناه

حال غربی است گوشه اتاق نامرتب ذوب آهن , پارس گاه به گاه و بی دلیل سگ ها,هجوم خاطرات,آشفتگی ذهن ,محکوم کردن خود به هزاران گناه ناکرده,که چه کردم که چنین شد و هزاران چرای بی پاسخ , وافکار آزاردهنده "چاقوی خود ساخته " که کجاست و چه می کند و زیر کدامین چتر .... و هزاران نمی دانم و نمی دانم من به نمی دانم های خود ایمان دارم... هنوز منتطرم صدایم کن ...   
| طاهر جلیلی ٤:٥٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()

تو به من مدیونی

هیچ میدانستی که به من مدیونی،

روزهایی که با هم نبودیم تمام عمر من شد.

  
| طاهر جلیلی ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ۱۳۸٧/٢/۱٢
comment نظرات ()