قصهء همیشه

یکی بود

یکی نبود

یکی بود و نبودش

بسته به موهای تو بود.

  
| طاهر جلیلی ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ۱۳٩٢/۱۱/۳
comment نظرات ()

دریا نیز غرقش که می شوی پس ات می زند!

سرسری رد شو

و زندگی کن

دقت

دق ات می دهد.

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ۱۳٩٢/۱۱/۳
comment نظرات ()

بهانه

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ثانیه ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟ چرا؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده

در انتظارت ماندم و نیامدی!

 نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می‌گذشت

و عصر عصر والیم بود

و فلسفه

و ساندویج دل و جگر!

  
| طاهر جلیلی ٤:۱٤ ‎ب.ظ ۱۳٩٢/۸/٤
comment نظرات ()

رفتار من عادی است

رفتار من عادی است

اما نمی‌دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می‌بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می‌کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می‌کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز می‌خوانم

و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال‌، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شبهای بی‌رحمانه دیگر بود:

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه‌ها را

دنبال آن افسانه‌ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه‌هایم

بوی غریب و مبهمی می‌داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می‌شد

دیشب دوباره

بی‌تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره‌های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سالها پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت‌آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک

یک روز کامل جشن می‌گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می‌میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه‌های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می‌کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می‌کند

اما

غیر از همین حس‌ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

رفتار من عادی است

 

قیصر امین‌پور

  
| طاهر جلیلی ۸:٢٢ ‎ب.ظ ۱۳٩٢/٦/۳۱
comment نظرات ()

اما اگر باران ببارد

باران اگر نبارد

من در کدام خلسه ی خاموش گم شوم؟

  
| طاهر جلیلی ٢:٠٥ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment نظرات ()

سوری(جهنم ده بیتن گول)

 

فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی،
بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سودون امدی،
بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلدی .
تای توشوندان دالی قالدی،
ساری گول مثلی سارالدی.
گونو تک باغری قارالدی.
خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون،
یوردوموزا بیر سارا گلدی.
بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی.
بیر یازیق قیز ، جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی.
کئچه جکده “الموت” دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی.
بیرآدامسیز “سوری” آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی!

“سوری” کیم دیر؟
سوری بیر گول دی جهنمده بیتیبدیر .
سوری بیر دامجی دی، گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر.
سوری یول- یولچوسودور، ایری ده یوخ ،دوزده ایتیبدیر.
سوری، بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر.
او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن، اودو گوزدن ده ایتیبدیر.
سوری بیر گوزلری باغلی، اوزو داغلی سوزوداغلی،
اولوب هاردان هارا باغلی!
بوشلاییب دوغما دیارین، اوموب البته یاریندان.
ال اوزوب هر نه واریندان.
قورخماییب،شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان، نه قاریندان.
گزیر آواره تاپا، یاندیریجی دردینه چاره، تاپابیلمیر.
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا، آمما آتا بیلمیر.
اووا باخ آووچی دالینجا قاچیر، آمما چاتا بیلمیر.
ایش دونوب، لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا.
شیرین الده تئشه، داغ پارچالاییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا.
تشنه لب قو نئچه گور جان وئری دریا قیراغیندا.
گوزده حسرت یئرینی خوشله ییب ابهام دوداغیندا.
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا.
سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا.
کوزه ریر پیلته کیمین، یاغ توکه نیب دیر چراغیندا.
بوی آتیر رنج باغیندا. قوجالیر گنج چاغیندا،
بیر آدامسیز، سوری آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی!

سوری جان !
اومما فلکدن ، فلکین یوخدو وفاسی،
نه قدر یوخدو وفاسی، او قدر چوخدو جفاسی،
کوهنه رقاصه کیمین، هر کسه بیر جوردی اداسی،
او آیاقدان دوشه نی، ایستیر آیاقدان سالان اولسون.
او تالانمیش لاری ایستیر گونو- گوندن تالان اولسون.
او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون.
او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدرکن ساتان اولسون.
نئیله مک قورقو بوجوردور .
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی.
قاراسیز آغلار اولانماز،
دره سیز داغلار اولانماز.
اولو سوز ساغلار اولانماز.
گره ک هر بیر گوزه له بیر دانا چیرکین ده یارانسین،
بیری انسین یئره گوکدن، بیری عرشه اوجالانسین.
بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده،
بیری ساحیلده سئوینج ایله دایانسین.
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق،
بیری نین بختی اویانسین .
بیری قویلانسادا نعمت لره یئرسیز،
بیری ده قانه بویانسین.

آی آدامسیز سوری آدلی، ساچلاریندان دارا باغلی!
نئیله مک ایش بئله گلمیش. چور گلنده گوله گلمیش.
فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش،
دیلسیزین باغرینی ده لمیش.
ایری قالمیش، دوزو اگمیش.
اونو خوشلار بو فلک،
ائل ساراسین سئللر آپارسین،
بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین.
قیسی چوللرده قویوب
لیلی نی محمللر آپارسین،
خسرووی شیرین ایلن ال اله وئرسین، کئفه دولسون،
سوری لار سولسادا سولسون،
بیری باش یولسادا یولسون،
سیقسا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده،
بو سماء ظولمته باتماز.
داش آتان،کول باشی قویموش،
داشینی اوزگه یه آتماز.
سن یئتیش سون هدفه،
اوندا فلک مقصده چاتماز،
داها افسانه یاراتماز.

سوری،ای باشی بلالی،زامانین قانلی غزالی.
سوری بیر قوش دی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان،
ال اوزوبدور آتاسیندان،
جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان.
او زلیخا کیمی یوسف ایی ین آلمیر لباسیندان.
بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان.
درد وئرن درده سالیب آمما خبر یوخ داواسیندان
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان.
او بیر آئینه دی رسسام چکیب اوستونه زنگار،
اوندا یوخ قدرت گفتار،
اوزو چیرکین، دیلی بیمار،
گنج وقتینده دل آزار،
گوره سن کیم دی خطاکار،
گوره سن کیم دی خطاکار!


قانلی سحر کیتابیدان

 

  
| طاهر جلیلی ۱:٤۳ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/٤/٤
comment نظرات ()

 

دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
                                                                                            فروغ

  
| طاهر جلیلی ۱:٠٩ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
                                                                                            فروغ

  
| طاهر جلیلی ۱:٠٩ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/۳/٢٤
comment نظرات ()

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ … تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل – میل توست اما بی تو باور کن که من
در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

مهدی فرجی
  
| طاهر جلیلی ۳:۱٧ ‎ق.ظ ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

بارانِ بریده به وقتِ دی

من از راهـی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!

ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند/ سید علی صالحی
  
| طاهر جلیلی ٢:٥٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

سروده های خفته

1
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز

 

2
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه ی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
در حجره های سکت تپیدن آن ؟


3
در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
ای چشم های گیاهان مانده
در تن خک
کجای ریزش باران شرق را
خواهید دید ؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان سپید
با خویش می برند
غمنامه ی شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع


4
این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان


5
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست


6
ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟


7
این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود


8
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟

 

خسرو گلسرخی

  
| طاهر جلیلی ٥:٤٦ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment نظرات ()

در کوچه باد می آید

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول " دیماه " است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید

 فروغ فرخزاد 
  
| طاهر جلیلی ۱:٤٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment نظرات ()

روا باشد که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی؟

مرا می‌بینی
و هر دم
 زیادت می‌کنی
 دردم
تو را می‌بینم
 و میلم
 زیادت می‌شود
 هر دم

به سامانم نمی‌پرسی
 نمی‌دانم
 چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی
 نمی‌دانی مگر
 دردم
نه راه است
 این که بگذاری
 مرا بر خاک
 و بگریزی
گذاری آر 
و بازم پرس 
تا خاک رهت 
گردم
ندارم
 دستت از دامن
 بجز در خاک
 و آن دم 
هم
که بر خاکم
 روان گردی
 به گرد دامنت
 گردم
فرورفت
 از غم عشقت
 دمم
 دم
 می‌دهی تا کی
دمار
 از من برآوردی
 نمی‌گویی 
برآوردم
شبی
 دل را به تاریکی
 ز زلفت 
باز می‌جستم
رخت می‌دیدم
 و جامی
 هلالی
 باز می‌خوردم
کشیدم در برت
 ناگاه
 و شد
 در تاب گیسویت
نهادم
 بر لبت
لب
 را و
 جان و دل
 فدا کردم
تو خوش می‌باش
 با حافظ
 برو گو
 خصم
 جان می‌ده
چو گرمی
 از تو می‌بینم
 چه باک
 از خصم
 دم سردم
  
| طاهر جلیلی ٥:۳۱ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات ()

پنجره

نه باران و بهار 
نه سپیدی بی انتهای زمستان. 
ترمز شدید اتومبیلی 
شاید 
ما را کنار پنجره بیاورد! 

 

 عبدالصابر کاکایی

  
| طاهر جلیلی ٦:٠٩ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

 

خوب می دانم

خوب می دانم

حوض نقاشی من بی ماهی است

  
| طاهر جلیلی ٤:٢٠ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

سرزمین واژه های وارونه

دوستی تو صفحه فیس بوکش متنی رو پست کرده بود که نمی دونم از کیه. با این مضمون که :


اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که گنج، "جنگ" می شود

داد, بیداد می کند

درمان، "نامرد" می شود

قهقه، "هق هق" می شود

... ... ... ... ... ...

اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ

یاد شعر زیبای قیصر افتادم که میگه:

وقتی جهان از ریشه ی جهنم


آدم از عدم


و سعی


از ریشه های یأس می آید


وقتی که یک تفاوت ساده در حرف


کفتار رابه کفترتبدیل می کند


باید به بی تفاوتی واژه ها


و واژه های بی طرفی


مثل نان دل بست


نان را از هر طرف بخوانی نان است.

زنده یاد قیصر امین پور

بعد از تحریر:

گوگل رو که سرچ کردم برای مرجع متن اول, کاشف به عمل اومد که متن از اس ام اس هست که معلوم نیست از کجاس ولی شبیه  این شعر شمس لنگرودیه در آخرین کتابش  با نام «شب، نقاب عمومی است» (تهران، انتشارات نگاه، 1390) 

آیا اتفاقی است/ جنگ را که بر می‌گردانیم/ گنج می‌شود؟ 

در همین رابطه : گنج و جنگ: بازی با کلمات

  
| طاهر جلیلی ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()

چشمهایش


و ان یکاد الذین کفرو الیز لقونک بابصارهم
لما سمعو الذکر 
و یقولون
انه لمجنون
و ما هو الاذکر للعالمین

هر آینه نزدیک بود آنان که کافر شدند بلغزانند ترا به چشمهای خود
چون شنیدند قرآن را
و می گویند
همانا او دیوانه است.
واین مگر پندی برای جهانیان.

  
| طاهر جلیلی ۱:٠٢ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٧/٢۱
comment نظرات ()

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم تو می آئی

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش

می افتاد

 

نه بید ز باد

نه برگ از برگ می جنبید

شکاف ابرها راهی به نور ماه می دادند

دوباره راه را بر ماه می بستند

 

و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز می کردم

تو را می خواستم ای خوب، ای خوبی

به دیدار تو من می آمدم با شوق

با شادی

***

تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد

تو با من مهربانتر از منی

با من

تو با من مهربانی می کنی چون مهر

مهری مهربان با من

***

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازی

به رنگ چشمهای روشنت دارد

نسیمی کز فراز باغ می آید

چه خوش بوی تنت دارد

 

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم

 

حمید مصدق از منظومه سالهای صبوری
  
| طاهر جلیلی ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٧/٢۱
comment نظرات ()

ayrılığı kim saldı

Heyder baba, göyler qara dumandı,

Günlerimiz bir-birinden yamandı.

Bir-birizden ayrılmayın, amandır,

Yaxşılığı elimizden aldılar,

Yaxşı bizi yaman güne saldılar.

Bir uçaydım bu çırpınan yelinen,

Qovuşaydım dağdan aşan selinen,

Ağlaşaydım uzaq düşen elinen.

Bir göreydim ayrılığı kim saldı,

Ölkemizde kim qırıldı, kim qaldı

  
| طاهر جلیلی ٦:٥٧ ‎ب.ظ ۱۳٩٠/٦/٢۸
comment نظرات ()

سر آن ندارد امشب

سر آن ندارد امشب

که برآید

آفتابی

چه خیال‌ها

گذر کرد

و گذر نکرد

خوابی
به چه دیر ماندی

ای صبح

که

جان من

برآمد

بزه کردی

و نکردند

مذنان

ثوابی
نفس خروس

بگرفت

که نوبتی بخواند

همه بلبلان

بمردند

و نماند

جز غرابی
نفحات صبح

دانی

ز چه روی

دوست دارم

که

به روی دوست ماند

که برافکند

نقابی
سرم

از خدای خواهد

که

به پایش

اندرافتد

که

در آب مرده

بهتر

که در

آرزوی آبی
دل من

نه مرد آنست

که با غمش

برآید

مگسی

کجا تواند

که بیفکند

عقابی
نه چنان گناهکارم

که به دشمنم

سپاری

تو

به دست خویش

فرمای

اگرم کنی

عذابی
دل همچو سنگت

ای دوست

به آب چشم

سعدی

عجبست

اگر

نگردد

که بگردد

آسیابی
برو ای گدای مسکین

و دری دگر

طلب کن

که هزار بار

گفتی

و نیامدت

جوابی

برای  سمیه توحیدلو

  
| طاهر جلیلی ٢:٠٠ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٦/٢٥
comment نظرات ()

سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت

 سری که دید؟

که در پای دلستانی رفت

دلی،

که ترک تنی کرد و

پیش جانی رفت؟

از آن زمان که تو

باغ مراد بشکفتی

دگر

کسی نشنیدم

به بوستانی رفت

هزار نامه
 سیه شد
 به وصف
 صورت تو
 هنوز
 در سخنش
 مختصر زیانی رفت
کلاه بخت جوان
 بر سر آن کسی دارد
 که دست او
 چو کمر
 در چنین میانی رفت

حدیث بوسه رها کن،
 که در عقیدت من 
دریغ نام تو باشد
 که بر زبانی رفت
مگر به سختی گور
 از بدن برون آید
 وفا و مهر،
 که
 در مغز استخوانی
 رفت
بیا،
 که شیوه‌ی سر باختن
 به آن برسید
 ز دست عشق تو
 کین جا
 سری بنانی رفت
به یاد
 آن قد چون تیر و
 ابروی چو کمان
 گذشت عمر
 چو تیری 
که از کمانی رفت
مرا معامله با آن دهان تنگ 
چه سود؟ 
که هم ز جانب من گیرد، ارزیابی رفت
دلم 
نمی‌دهد
 از دوست 
بر گرفتن دل 
وگر نه
 مرغ تواند
 به آشیانی رفت
سفر کنیم 
ز کوی تو
 عاقبت روزی
اگر 
به دزد نگویی که:
 کاروانی رفت
رخ از محبت او،
 اوحدی،
 نشاید تافت 
گرش ز جور و جفا
 با تو امتحانی رفت
سرت به تیغ غمش
 گر ز تن جدا گردد
 دریغ نیست،
 که در پای
 مهربانی 
رفت


  
| طاهر جلیلی ٥:٥٦ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

من و تو

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

 

تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                          تو بزرگی
                                    مثِ شب.

 

 

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
                            هنوز
شبِ تنها
           باید
راهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــ

مثِ شب گود و بزرگی
                           مثِ شب.

 

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
          مثِ شبنم
                      مثِ صبح.

 

تو مثِ مخملِ ابری
                      مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
                             اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
                          میونِ موندن و رفتن
                                                 میونِ مرگ و حیات.

 

مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قله‌ی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

 

29 خرداد سالگرد شهادت دکتر شریعتی - شعر از شاملو - کویر

  
| طاهر جلیلی ۳:٢۸ ‎ق.ظ ۱۳٩٠/۳/۳۱
comment نظرات ()

حالا خودم برایت می نویسم

 

یادم نرفته است!
گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می آید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»

  یغما گلرویی

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

گربه‌ی سیاه

المثنای من امشب
گربه‌ی سیاهی است
که راهِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیزبرمی‌دارد
به سمتِ صورت حق به جانبت
و چنگال‌های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بل‌که بر روحِ تو خواهد کشید

                                                                                               عباس صفاری

 

پ ن : شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی ها
با رواج شکنجه ی روح
یکسره منسوخ شده است
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله ی حرفم را
پرندگان می گیرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می کنند
چه برسد به گوش های تازه تنیده ی تو
تو دیر جنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب دریا پرتاب کنم
باید دستم را می گرفتی
حالا جلوی این موج ها را که دایره وار
به سمت اسکله ها می روند
دیگر نمی توان گرفت
این را هم بگویمت؛
عروسک وودونی که قلب پارچه ای را
سوزن باران کرده ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه ی سیاهی است
که راه پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز برمی دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روح تو خواهد کشید
خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری.

  
| طاهر جلیلی ٤:٢٢ ‎ق.ظ ۱۳۸٩/٦/۱٩
comment نظرات ()

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

  
| طاهر جلیلی ۱:٤۱ ‎ق.ظ ۱۳۸٩/٥/۳
comment نظرات ()

تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است

هر از چند گاهی آیینه دستشویی من به زبان می آید

و حرف های عجیبی می زند

مثلا می گوید:

تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است.

من نیز پرده بخار دارش را پس کی زنم,تبسمی آغشته به کف خمیر دندان تحویلش می دهم

چراغش را خاموش و به میان شما باز می گردم.

دوربین قدیمی - عباس صفاری

  
| طاهر جلیلی ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

آرام باش عزیز من,آرام باش

   

آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم های مان را می بندیم، همه جا تاریکی است


آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته یی از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود


                                                               از کتاب ملاح خیابانها شمس لنگرودی

پ ن : ممنون دوست عزیز بخاطر کامنتت,همین که قصه ام رو تا آخر خوندی و حسم رو درک می کنی خوشهالم می کنه,حرفت رو قبول دارم رسم زندگی همینه و کاریش نمی شه کرد,البته من زورم رو زدم اما... این شعر رو خیلی دوست دارم آرومم می کنه , حکایت دریاست زندگی,تقدیم به شما.

 

   

  
| طاهر جلیلی ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٧/۸/۱٠
comment نظرات ()

تو که نیستی

می‌گویند تو که نیستی/ تنبل می‌شوم/ و سَمبَل می‌کنم/ هر مهمی را/ کسی نیست به ااین کله پوک‌ها بگوید/ وقتی تو نیستی چه فرقی می‌کند/ فرقم را از کجا باز کنم/ و یقه‌ام را تا کجا - عبّاس صفاری”   
| طاهر جلیلی ٥:۳۳ ‎ق.ظ ۱۳۸٧/۸/٩
comment نظرات ()