تمام لغاتی را که می دانم برای تو

حقیقت دارد؛
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم؛
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

از کتاب منتخبات – احمدرضا احمدی

 

منگ منگم امروز, رو هیچی نمی تونم تمرکز کنم, یه حالتی مثل بعضی وقتها که از خواب می پری و نمی دونی کجایی و ساعت چنده و مثل اینکه توی این دنیا نیستی و تا بخودت بیای دوباره خوابت برده و بعد دیگه چیزی یادت نیست.

ای کاش همه این قضایا یه خواب باشه.

/ 3 نظر / 23 بازدید
طلا خانم

امیدوارم هر چه زودتر این حالتت برطرف بشه . [لبخند][گل]

بی بهونه!

پنجره زیباست اگر بگذارند چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند من از احضار نظر های دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند. .... غریب نیست . نزدیکه همین جا.......... خدایا خودت کمکمون کن[لبخند]یا حق