اگر باران ببارد

چه انديشه غريبي است اين انديشه ها
وقتی به تو ميانديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه غريبند اين لحظات.
نمي دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه هاي از هم گسيخته و لغزيده در ذهن انديشه هاي ديگري يابم كه چه بايد بكنم.
راستي من چه كاري بايد بكنم.
نمي دانم،نمي دانم، نمي دانم
اي كاش تو بداني.
از تو نوشتن قشنگ است وقشنگ يعني دوست داشتن.
يعني در نگاه معصوم تو خيره شدن.
يعني فهميدن تمام آن نگفته هايت كه در سينه خود محرم راز داري ونمي دانم چرا هيچوقت از آن رازها با من فاش نمي گوئي.
وكاش بشود كه تو همه آنها را به من بگوئي ومن شراب بخورم و در اتاقي تاريك روشن روبه مهتاب نشينم و رد نگاهت را كه غمبار حرف ها مي گويد و نميگويد تا آن دورهاي دورذهن به جستجو نشينم و در بحر تفكرات زانوي غم به آغوش كشم.
نه نمي توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلي چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم خيلي چيزها بگويي.
ولي حالا نمي دانم كه چه خواهد شد.
هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگي باشيم؟!
به خود دروغ نگوييم وبه هم.
بگذاريم كه انديشه هاي سبز پيچكي شود بر ذهن.
وبگزاريم كه خيال فاصله هاي جدايي افتاده را طي كند
و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.
زمان آن نيست كه هر چه دلم مي خواهد بگويم.
اما
اگر باران ببارد
چتري خواهم شد براي تو.

/ 1 نظر / 8 بازدید
sorena

From Sohrab Sepehri: به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود. بايد اين واژه هاي كوچك را شست. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند كه آن ثانبه ها چگونه گذشت. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. يا وسعتي بي واژه. و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....