قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا  از آنها  به داخل گودال عميقي  افتادند .  بقيه ي  قورباغه ها  در كنار گودال  جمع شدند و وقتي ديدند كه  گودال چه قدر عميق است  به دو قورباغه ي ديگر گفتند  كه ديگر چاره اي نيست .  شما به زودي خواهيد مرد .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دو قورباغه اين حرفها  را ناديده  گرفتند و با تمام  توانشان  كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند  . اما قورباغه هاي  ديگر دائما به آنها مي گفتند  كه دست از تلاش برداريد ، چون  نمي توانيد  از گودال خارج شويد ،  به زودي خواهيد مرد

 

 بالاخره يكي از دو قورباغه  تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش  برداشت  او بي درنگ  به ته گودال پرتاب شد و مرد

 

اما قورباغه ي ديگر با  حداكثر  توانش  براي بيرون آمدن  از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها  فرياد مي زدند  كه  دست از تلاش  بردار ،‌ اما  او با توان بيشتري  تلاش كرد و  بالاخره  از گودال خارج شد

 

 وقتي از گودال  بيرون آمد ،‌ بقيه ي   قورباغه ها  از او پرسيدند   مگر تو  حرفهاي  ما را نشنيدي ؟

 

  معلوم شد كه  قورباغه ناشنواست ،  در  واقع  او در تمام  مدت  فكر مي كرده  كه  ديگران او  را  تشويق مي كنند

 

 

 

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

 

/ 20 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tiam

سلام//خسته نباشی

قاصدک

خیلی عالی بود ... خیلی ... چه قدر خوب بود اگر آدما هم ناشنوا میشدوند تا همیشه به اهدافشون برسن ... ناشنوا به اون معنا منظورم نیست ... به امید اون روز ... بهاری باشی

امیر محمدی

سلام .آرین جان. این چه حرفی عزیز دل . من اگرم چیزی یاد گرفتم به سبب طراحی زیبا و منحصر به فرد شما بوده و طرح اولیه هم که مال شماست و من هم قانون کپی رایت را رعایت می کنم. و اون قالب برای همیشه طراح گلش آرین خان عزیزه. یه تغییراتی دادم . بیا ببین چطوره.

علیرضا

اريان جان متن بسيار جالبی بود...سعی ميکنم بازم بيام

parsa_8m_prometeh

فراموشی همان مرگ است ... و به همان اندازه تلخ .. همانند طعم گس خرمالو .. که با خوردنش دهان را جمع ميکند.. فراموشی نقطه اوج بودن است.. و من چقدر به اوج رسيده ام.. و مرگ را لمس کرده ام.. و دلم را ازرده ام.. ولی هرگز خود را حقير نکرده ام.. و با ان به مجادله نشسته ام .. با خويشتن خيشم .. با خودی از خودم که در ان روحم را محبوس نکرده ام..

parsa_8m_prometeh

فراموشی همان مرگ است ... و به همان اندازه تلخ .. همانند طعم گس خرمالو .. که با خوردنش دهان را جمع ميکند.. فراموشی نقطه اوج بودن است.. و من چقدر به اوج رسيده ام.. و مرگ را لمس کرده ام.. و دلم را ازرده ام.. ولی هرگز خود را حقير نکرده ام.. و با ان به مجادله نشسته ام .. با خويشتن خويشم .. با خودی از خودم که در ان روحم را محبوس نکرده ام..

sayeh

جالب بود... نتيجه ی اخلاقی:کری بر هر درد بی درمان دواست!

aria

ممنون که به سايت ما آمدی و خودت را معرفی کردی.موفق باشی