گربه‌ی سیاه

المثنای من امشب
گربه‌ی سیاهی است
که راهِ پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیزبرمی‌دارد
به سمتِ صورت حق به جانبت
و چنگال‌های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بل‌که بر روحِ تو خواهد کشید

                                                                                               عباس صفاری

 

پ ن : شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی ها
با رواج شکنجه ی روح
یکسره منسوخ شده است
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله ی حرفم را
پرندگان می گیرند و صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می کنند
چه برسد به گوش های تازه تنیده ی تو
تو دیر جنبیدی زرنگ
پیش از آن که سنگ را
به جانب دریا پرتاب کنم
باید دستم را می گرفتی
حالا جلوی این موج ها را که دایره وار
به سمت اسکله ها می روند
دیگر نمی توان گرفت
این را هم بگویمت؛
عروسک وودونی که قلب پارچه ای را
سوزن باران کرده ای
المثنای من نیست
المثنای من امشب
گربه ی سیاهی است
که راه پس و پیش
اگر نداشته باشد
خیز برمی دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روح تو خواهد کشید
خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری.

/ 2 نظر / 14 بازدید
هجران

نان هم نشدیم که قبل از این که کنار دیوار انداخته شویم کسی ببوسد و روی چشمش بگذاردمان