<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

برای تو نوشتم

بخوان

خوب بخوان

برای دل خود ننوشتم

برای تو مینویسم بخوان

 

هر چه که بود

اشتباه و شاید دروغ

زندگیمان، زندگیم بود

 

امروز از تو خبر گرفتم...

درهای نفرت رو باز کردم و

خودم رو انداختم وسط خیابان ها

رفتم بی هدف

رفتم و رفتم

در دل این خیابانها پارک ها  کوچه ها

به دنبال بهانه ای برای دل خوشی

هر چه که باشد حتی کوتاه

دنبال بهانه ای هستم برای دل خوشی

و به دروغ  دلم رو خوش کردم

لعنت باد... نفرین بر این روزها

قهر کردم درد کشیدم...اما سکوت کردم

 

چه شبهایی ...چه لحظاتی آه

نمی دانی چه شبها یی که سر کردم

شبهای درد و دلتنگی

شبهای تنهایی

و خیالم تو ...

فکرم تو

رو یا هایم همه  تو

همه و همه تو

تو بودی اما نبودی

و در خلوت خود مخفیانه گریه کردم

و این توئی جلاد خیالاتم

قاتل امیدها

و عزرائیل سالهای جوانیم

هر شب در رویاهایم را زده

ذره ذره

قطره قطره

آبم کردی

آتشم زدی

و خاکسترم کردی

 

و من چه کردم؟

میتوانستم

دنیا را به کامت تلخ کنم

آنسان که در برابرم زانو بزنی

التماس کنی

و نبودنم را که همچون ریسمانی دور گردنت پیچیده شده بود

میتوانستم چنان تنگ بکشم که خفه شوی

ولی نشد ...نتوانستم

 

چه شبهایی ...چه لحظاتی آه

نمی دانی چه شبها یی که سر کردم

همه افکارم پر از تو

همه جا پر از تو

چشم را بستم تو بودی

باز کردم تو بودی

جلاد خیالاتم

قاتل رویاها

گویی راهی برای رهایی نیست

بدنبال راهی برای رهایی

رفتم رفتم تا کوچه های تخدیر

تخدیر تخدیر زهنم ...

کسی مخدر قوی سراغ ندارد؟

الکل؟   ...؟

 

و برای تو خوردم

نه به سلامتی

نه به شرف

که بر بی شرفی

من ترا دوست داشتم؟؟

گریه بود و گریه

خورشید طلوع کرد

و اشکهام که خشک شد

کسی حالم رو نپرسید...کسی دلش برایم نسوخت

حتی کسی به دردهای دلم گوش نکرد

با ترانه ها و شعرها درد دل کردم

و با خود عهد کردم

عهد فراموشی

فراموشت خواهم کرد

آری فراموشت خواهم کرد

تو و بی تو بودن را فراموش خواهم کرد

و چون در آیینه نگریستم

تو را در چشمانم یافتم...

آه...نفرین ..نفرین..نفرین

 

روی تختم افتاده ام

عکست را از بالای سرم بر میدارم

خوب نگاهت میکنم

خیره میشوم

و چشمانت چه قدر بیدردند

چقدر ظالم

چقدر سرد

من تو را دوست داشتم؟؟

 

و بعد از خاطره یک بهار کوتاه

و درد تسکین ناپذیر اهانت

راستی تو را از من دزدیدند؟؟

بسان پرنده ای از قلبم پرکشیدی

روزی بر نخواهی گشت؟

و با کدامین دلیل نفرین شده

این آبی عشق پایان یافت؟

و آیا گریه چیزی را تغییر خواهد داد؟؟

همه چیز تمام شد..آری همه چیز تمام شد

و تو جلاد خیالاتم

و قاتل امیدها

و عزرائیل عمر پر دردم

بیا

اینجا تنها جسدی از من باقی مانده

بیا  و امانتت را تحویل بگیر.

/ 26 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پريسا

سلام متن زيبايی بود موفق باشی...

Atish

واژه ها از توصيف شعر زيبايت محرومند...موفق باشی...

baran

همچنان دور خواهم شد از اين خاک غريب....که در ان..هيچ کسی نيست که در بيشه عشق..قهرمانان را بيدار کند...همچنان

aseman

خيلی قشنگ بود من که خيلی خوشم اومد

عليرضا

احساسات يک انسان سرچشمه بزرگترين شاديها و سختترين شکستهاست...

ليلی

قشنگ بود و تلخ. قالبتون هم قشنگه و تيره. پايدار باشيد.

saba

dar zemn kareton jalebe

saba

salam va mamnon az inke be bloge ma sar zadid khosh hal misham az nazariyate shoma dar behtar kardane blog estefade konam

رامین

چرا کسی غصه نخورد... من مرد غصه‌ها و رنجها... همسایه اندوه و دلتنگی... غصه خوردم... هرچند که تفاوتی برایت ندارد... يادت باشد که... همهء قلبها يک اندازه بيرحم نيستند...

P O L O T O N

فقط يک صدا می آيد. آن هم صدای باران !