زندگی چیزی نیست که سر طا قچه عادت از یاد من و تو برود

"زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است"....
نه اصلا... مگه میشه آینده رو فراموش کرد؟نه هرگز... فکر آینده داره منو خفه می کنه.
من این یکی رو بیشتر دوست دارم:
"زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ.
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست که سر طا قچه عادت از یاد من و تو برود."
آره این درسته...
"طاقچه عادت"چقدر قشنگ مفهوم روزمرگی رو می رسونه
زندگی دیگه داره مفهوم خودشو از دست میده...
امروز مثل دیروز ...فردا مثل امروز...و همین طور میره ومیره و ما اسمشو عمر گذاشتیم.
مفهوم زندگی شده خوردن و خوابیدن وسکس..... وهمین کارایی که همه حیوان ها هم میکنن.
چقدر بدم میآد از آدمهای شکم پرستی که فقط از غذا خوردن لذت میبرند.ویا بعضی ها از سکس
و عده ای فقط از پول ...
مگه دنیا لذتهای دیگهای نداره..
چرا دیگه کسی عاشق نمیشه.
چرا هیچ کس از خوندن یک شعر زیبا لذت نمیبره
یا یک کتاب خوب
از باران وگل از بهار و.....
دگه کسی زیر بارون قدم نمی زنه.خیس بارون نمی شه.
دیگه لیلی و مجنون ویا فرهاد و شیرینی و جود نداره که عشق شون تاریخی بشه.
دیگه کسی سر به بیابون نمیزنه.
تو تاریخ چقدر داشتیم این جور ادم ها رو که تو یه لحظه خدایی یه لحظه از زندگی با خوندن یک شعر یا شنیدن یک آیه یا دیدن یک صحنه... داغون شدن.
یک تحول عظیم تو زندگی شون بوجود اومده و سر به بیابون زدن.
مولنا مرید شمس میشه وعطار ;نمي دونم قضيه عطار رو شنیدی اون وقتی که پولدار بود ویک زندگی از همین زندگی ها...
که یک روز یه درویشی ازش چیزی می خوادو عطار ردش مکنه.
در ویش به عطار می گه"چگونه خواهی مرد؟"..
و عطار در پاسخ "همانگونه که تو خواهی مرد"
درویش مگه آیا تو می توانی مثل من بمیری ؟
و کیسه اش را زیر سرش می زاره و دراز میکشه و می میره
به همین راحتی و عطار که با دیدن این صحنه منقلب شده سر به کوه و دشت می زاره از همه چی دست میکشه و عارفی میشه که لابد وصفش رو شنیدی
ولی حالا دیگه نه عطار هست و نه اون درویش . نه مولانا ونه شمس.
زندگی زشت وکثیف شده
دیگه حتی نمی تونی گریه هم بکنی.شدی یک روبات یا ازاون هم بدتر یه حیوان..
دارم تهوع میگیرم .حالم از این زندگی به هم میخوره.....

/ 14 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mohammad

aziz jan nabibnam intory benvisy ke midanam vasef hal khodet nist va iman daram ke daray rohaei ali va az baneshat tarin afrad hasty vali aziz jan hast dar in donya areh hamien ke bahat hamklam shodeh sakhty ha dideh vali adamesh ra dost darad va be in mojodaty ke dar dor va baram hastand eshgh mivarzam va bedan ke khdeet beram mayeh eftekhary va aziz jan hastand afardy ke zir baran khis mishand va an ham yakey hast mesl khodet va ma ham baran ra dost dariem va ashghiem bar hameh alam ke hameh alam az ost aziz be hasty bakhsh vasel shoo ke digar ghamy nemimand mesl shames va molana mishy ke gharagh dar daray hasty bakhshy mishy ke d

FARIBA

سلام آرين عزيز..راستش اين ما آدمها هستيم که زندگی رو تهوع اور می کنيم..زندگی بيچاره که تقصيری نداره.يه خورده دور و برت رو نگاه کن..هنوز دلی هست که عاشق باشه..کم شده..ولی عشق نمرده..اين دل ماست که مرده..هيچ لذتی پايدار نيست..يا علی

صهبا

سلام.من بر عکس بقيه نمی تونم زياد بنويسم.تا حدودی با نوشته هاتون موافقم.سال خوبی داشته باشيد همراه با شادی:)

ترمه

سال نو مبارک..هميشه موفق باشيد..در ضمن من عاشق بارونم..وبلاگتون قشنگه

aseman

فقط خواستم بگم با تمام حرفهايت موافقم.ولی من هنوز جرأت گفتن اين حرفها را به هر کسی ندارم.فکر کنم حسابی دلت را زدی به دريا و اينها را نوشتی.سؤالی که هنوز جوابی ندارد.لحظها می گذرد و ما هنوز در جستجوييم که چرا دنيايه ما اينگونه شد؟يا حق!

saeediso9002

سلام خوشم اومد خيلی جالب نوشته بودی در شمن بهت لينکيديم لينکه من يادت نره ها...!

باران

سلام با صفا... صفای حضورت... تازگی بهار را برايت آرزو دارم... مويد و پيروز با اميد زيستن...

فائزه

منم چند وقته همش می خورم زمين . آخه نگام به آسمونه ، اما هنوز که پيداش نکردم .

بارون

حرف دل منم بود..گرچه پر از نااميدی...اما....هنوزم ميشه اميد داشت...رروزهاي بهانه و تشويش،روزگار ترانه و اندوه،روزگار پلید و بي فرجام،از فغان نگفته ها انبوه روزگار سكوت و تنهايي،پي هم انس خويشتن گشتن،سال خوردن به كوچه هاي غريب،تيغ افسوس بر فرا آوردن من ار اين خسته ام كه ميبينم،تيرگي هست و شب چراغي نيست،پشت ديوارهاي تو در تو،هيچ سبزينه اي ز باغي نيست.. روزهاي دروغ و صد رنگي،پوچ و خالي ز دل سپردن ها،روزگار پليد و دژخيني،بر سر دار ياد بردن ها روزگار هلاك بلبل ها،جغد ها را به شاخه ها ديدن،روزگاري كه نيست ديگر هيچ،در كت مردها پلنگ ديدن من از اين خسته ام كه ميبينم…

وحید

چرا این همه دنیای من با دیگران فرق می کنه؟ چرا من جور دیگه ای به زندگی فکر می کنم؟ ظاهرم مثل همست منم مثل همه میخورم و می پوشم اما چرا من با دیگران فرق می کنم؟ چرا کسی تا حالا نظراتمو تایید نکرده چرا کسی حرفامو به حساب نمیاره؟ چرا تا حالا هیچ کس منو تو هیچ جلسه ای حتی هیچ میهمانی دعودت نداده؟ مگه حرفام، نظراتم چه تاثیری بر ذهن ها و دل ها داره؟ کسی به چشمان من نگاه نمی کنه، چرا آخه؛ چرا؟