مبهوت ...

گفتی :

مبهوت  من مانده ای و هیچ حرکتی نمی کنی..

و باد های بی سامان مرا به هر سو می کشانند.

قصه من و چشمانت

قصه هبوط آدم بود

نه از بهشت

که از دوزخ

بر عرش چشمانت...

 اما

در برزخ اندوه و عشق

 مبهوت چشمانت

ماندم

و این شهر ششم بود

حیرت!!!

و اینها پیش از قصه دستانت بود ...

و اينها پيش از قصه دستانت بود ...

/ 6 نظر / 6 بازدید
فريبا

کتاب سربسته کدام است چراغ شکسته چیست ؟ تو داری دست خط لرزان دریا را دوباره می نویسی اصلا پیشیناین پروناه نمی دانستند ارغوان روشن ترین آواز خداوند است خوابشان رفته خوابشان گرفته بود بعدی ها هم نمی دانند در عبور از عیش آب باید برهنه شوند نمی دانند چطور از برهنه ترین بوسه ها بگذرند که مادرانشان نفهمند گل ها به آب داده و اینه ها از علاقه شکسته اند کلمه که کم می آورند می گویند ماه مقصر است

فریبا

از چه خیال یکی لحظه ی خواب شکسته اش در چشم خسته نیست کاش کسی می آمد کسی می آمد از او می پرسیدم کدام کلمه چراغ این کوچه خواهد شد کدام ترانه شادمانی آدمی کدام اشاره شفای من ؟ حالا برو بخواب ثانیه ها فرمان بر بی پرسش مرگ اند ساعت چهار وچند دقیقه ی بامداد است هنوز

فریبا

زندگی هميشه همين هست هميشه جايی که بايد حرکت کنی و بروی حيرت می کنی و مات می مانی

.

شعر نمی بافم ترانه بر باد نمی دهم بی ريا آمده ام به خدا زمين خشک چاخان را شخم نمی زنم آمده ام تا بگويمتان دم غنيمت داريد لحظه ها پر شتابند و زمان بی رحم کنايه هاتان را نمی فهمم که :‌ ميان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آنکه اشتر می چراند اما فقط می گويم: مايه ی خوشدلی آنجاست که دلبر آنجاست می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم جهد بايد سرمشق خط به خط سلوکتان باشد و ديگر هيچ جز اميد به حق از ما گفتن يا حق

مهسا

دورم از تو و نوشته هات برقراری ارتباط با عمق این شعر ها سخته برام و این دوریا همه مال همون خط های فاصله ست که هر جاشو حفظ کنی یه جای دیگه ش می لنگه... دورم از تو و احساس و این نوشته هات...

لاشريکستان

فوق العاده بود...چند بار ديگر می خوانمش...هبطوط از جهنم بر عرش چشم هايت...وادی حيرت...باز هم می خوانم