قسم به آزادی...قسم به عشق..قسم به مردم...قسم به ایران..

همه درباره شلوغی های جلوی دانشگاه حرف ميزنند.
مردم هيجان زده شده اند.هر جا ميری صحبت از تحصن دانشجو ها و درگيريهای گوشه و کنار مملکت هست.
با دوستم ميريم جلوی دانشگاه دانشجو های داخل دانشگاه جلوی درب ورودی کنار نرده ها جمع شده اند.عده زيادی هم بيرون هستند.
دانشجو ها دارند شعار ميدند.دختر ها يک طرف ايستادند و پسر ها يک طرف ديگر.
يکی از پسرها ميره روی سکوی کنار نرده ها و شروع به خواندن متنی می کنه .بقيه دانشجوها ايستاده اند در حالی که يک دست را بروی سينه گذاشته اند و دست ديگر را بالا گرفته اند. با هم قسم ميخورند که تا آخر راه دست در دست هم برای آزادی و سربلندی ایران مبارزه کنند.
قسم به آزادی...قسم به عشق..قسم به مردم...قسم به ایران..تا آخرین قطره خون....
مردم هم نوا با دانشجویان قسم میخورند.و بعد همه با هم شروع به خواندن سرود یار دبستانی من میکنند...
شور و حال عجیبیه...شعار ها شروع میشه پسر ها و دختر ها با هم شعار میدهند.
جالب اينجاست که دختر ها هم هم نوا با پسران ميگويند.توپ ،تانک،بسی....ديگر اثر ندارد.به مادرم بگوييد ديگر پسر ندارد!!!
يکی از دوستامو ديدم گوشه ای ايستاده و تماشا ميکند.تعجب کردم اين ديگه چرا اينجاست.اين که عافيت انديشه و اصولا نبايد اينجا باشه.جلو ميرم و سلام و عليک ميکنم.داره تو گوشم خيلی آرام ميگه که ميبينی چی ميگن.دورو برشو نگاه ميکنه که کسی نبينه و تو گوشم شعارهايی که شنيده ميگه.در چند قدميش دانشجو ها با فرياد بلند شعار ميدهند و اين تو گوش من با ترس و لرز شعار هايي که شنيده تکرار ميکنه.
عده ای از مردم هستند که بي تفاوت دارند تماشا ميکنن.مثل اينکه اومدند سينما.
يکی از هم کلاسيامون هم تازه رسيده.کنارم ايستاده و مشغول تماشای دختر هاست. اين پسر جزو کسانی که همه جا فقط دخترها رو ميبينه.مثل اينکه چشمهاش قادر به ديدن هيچ چيز جز دختر ها نيست.به من ميگه عجب دخترهای خوشگلی امروز بيرون هستند و تعجب ميکنه که چرا تا حالا اينارو ندیده.بهش میگم شاید این دختر ها رو فرستادن بیرون تا شاید فکر شما رو مشغول اینها بکنند .
دو پسر ايستادند و با هم نقشه ميکشند.اولی ميگه بريم و يک دوربين بياریم.اول من برم و شعار بدم تو از من عکس بگير و بعد هم تو شعار بده من عکس بگيرم.اگه حکومت عوض شد.عکس ها رو به عنوان سند نشون ميديم.شايد يک کاری چيزی هم به مارسيد.
اطرافمون کم کم داره پر از سربازها ی گارد ويژه ميشه.دوستم دستمو گرفته و ميگه بيا بريم.داره دير ميشه.ولی من دلم نمی خواهد برم.دارم شور و هيجان مردم و دانشجو ها رو تماشا ميکنم.گارد ويژه با دانشجو های داخل دانشگاه کاری نداره.ولی شروع به متفرق کردن مردم ميکنند.يک عده مقاومت ميکنند.و ضربات باتوم شروع ميشه.مردم دارند فرار ميکنند و کم مونده همديگرو زير پای هم له کنند.
يک پسر تو اين اوضای شير تو شير داره به يک دختر شماره ميده.
رفتيم به يک ميدان پايينتر.دوستم به دوست دخترش زنگ ميزنه و ميگه بيا بيرون بگرديم.به من ميگه الان کسی کاری به پسر ها و دختر هايی که با هم ميگردن نداره تو اين بازه زمانی که فکر مامورها جای ديگه است بهترين فرسته که هر کاری ميخوای بکنی.
نصفه های شبه و شلوغی ها ادامه دارند.همه جا صحبت از اعتراض دانشجو هاست تو تاکسی بيرون تو مغازه ها.تقريبا همه مردم با حرکتی که دانشجو ها شروع کرده اند موافقند.عده ای از گرانی خسته شده اند.گروهی از بيکاری.يک عده از....تقريبا همه يک جورايی ناراضی هستند.
شب موتور سوارها به خيابون ريختند.درگيريها تا حدود ساعت دوی نصف شب ادامه داره.از پنجره پانسيونی که دوستم اونجا اقامت داره بيرون ر و تماشا ميکنم.چند موتور سوار با لباس شخصی عبور ميکنند.يکيشون با دست من و دوستمو نشون ميده .و داد ميزنه برو تو .ما از جلوی پنجره کنار ميريم.ناگهان پنجره ميلرزه.يک باتوم محکم به قسمت آلومينيمی پنجره ميخوره.دارن در رو با لگد ميزنن.ولی کسی در پانسيون رو باز نميکنه.بعد از مدتی خسته شدند و ميرن دنبال يک شکار ديگه.
صبح شده و تقريبا همه جا ساکته.سکوت عجيبی تو شهر است.دوستم ميگه اين آرامش قبل از توفانه.طرف های ساعت دوازده دوباره شروع ميشه .
گارد ويژه خيابون منتهی به دانشگاه رو بسته و نمی زاره هيچ کس چه پياده و چه سواره به دانشگاه نزديک بشه.کسی نمی دونه اونجا چه خبره.
ساعت هشته و درگيری از يک ميدان پاينتر شروع ميشه.گارد ويژه از چهار طرف ميدان رو بستن.و يک عده اون وسط گير کردن.يک عده فرار ميکنند.همينطور که ايستادی يک دفعه ميبينی همه دارند به سرعت فرار ميکنند.و هم ديگه رو له ميکنند.و يکم که رفتند دوباره برميگردند.مثل امواج دریا که خود رو به ساحل میزنه و برمیگرده به طرف دریا و بعد از چند لحظه دوباره ......
کسی شعار نميده و اصلا معلوم نيست چه خبره.همه جا صحبت از اتفاقاتی هست که داره ميافته.
يک عده خيلی خوشهال هستند.و فکر ميکنن به زودی انقلابی رخ خواهد داد و همه چيز آن طوری خواهد بود که ميخواهند.گروهی معتقدند که اين کارها به جايی نميرسه.و بعد از چند روز همه چيز تموم ميشه.يک عده مخالفند.يک عده موافق اصلاحات هستند و با اين حرکتها مخالفند.و عده ای هم بی طرف.چقدر بدم مياد از اين آدمهای بيطرف.ادم بی طرف يک آدم بی شرفه.بلاخره بايد هر کس به چيزی معتقد باشد.یا اینطرف یا اون طرف
نميدونم چه اتفاقاتی خواهد افتاد.چقدر خون خواهد ريخت.ولی معتقدم که آزادی به اين راحتی به دست نمی آيد.و مردم بايد برای بدست آوردن آزادی هزينه بدهند.آزادی بهای زيادی دارد.هزينه آزادی خون است .هيچ چيز به راحتی بدست نمی آيد. و مردم ما بايد بدانندکه آزادی چيزی نيست که کسی به انها تقديم کند.آنان خود بايد برای بدست آوردن آن مبارزه کنند.
چند روزه که تحصن،اعتراض،درگيری،تظا هرات ادامه داره.می خواستم نظر خودمو راجع به اين قضايا بگم.و یکم هم از دکتر شریعتی بنویسم به مناسبت روز شهادتش ولی مطلب طولانی شد.بمونه واسه نوشته بعدی....برام دعا کنید.

/ 9 نظر / 5 بازدید
امیر

سلام. آرين جان . خوبی .اميدوارم حالت خوب باشه. از مطلب امروزت البته اگه نظرات خودت باشه . يه کمی گله مندم. آرين جان ...... بسيجی واقعی اونيه که از تو و دانشجو ها دفاع کنه و جلوی يه سری خودسر خوارج منش را بگيره ..... آرين جان منم يک بسيجيم اما خدا را شاهد ميگيرم تا حالا فقط برای دفاع از کشورم وجونهای کشورم سعی وتلاش کردم..... دوست من آنصار حزب الله بسيج نيست يه گروهکه که شايد فکر می کنه . اين کارها مفيده در صورتی که نيست. من بزودی تعريف خودم را از بسيجی توی وبلاگ دوستم حاج علی ارائه می دم چون وبلاگ من اجتماعيه. اما اينا ميدونم توئی که با قلم قشنگت برای من و بقيه جوونای خوب ايران که همشون خوبن فرهنگ سازی ميکنی هم بسيجی هستی. سبيجی يعنی علی . ای کاش همه چون علی بوديم.

مجيدتنها

آزادی که ايران زير ستم و غارت ببره به درد نمی خوره . ما اگه آزادی ميخوايم بايد خودمون تلاش کنيم نه با تحريک يه سری آدم بزدل و ترسو که اونور نشستنو باعث می شن بين ما اختلاف بيفته . اگه راس می گن چرا خودشون فرار کردن . ما مخالف آزادی نيستیم البته در حد معقول نه افراط نه تفريط . وبراش هر کاری می کنیم و به تحريک آدمای بزدل نياز نداريم . شايد اين انقلاب خاموش يادآور حماسه عظيم ۱۵ خرداد باشد . اندکی صبر سحر نزديک است...شرمنده . نظر خواهی برا همين حرفاست ديگه . بلاگ تووووووووپی داری .

زهرا(صدای باران)

سلام ديگه دارم ديوونه ميشم اين اوضاع و ماجراها تبديل شده به يک بازی اينجا که واقعا همون سينمايی است که ميگی البته برای من جالبه براي من و هم سن و سالهای من که نه جنگ ديديم نه تظاهرات و اين جور چيزها . موفق باشی و عصبانی نباش.

قاصدک

( گفت پیغمبر رکوع است و سجود / بر در حق ، کوفتن حلقه وجود )... حق هیچوقت دادنی نبوده... حق رو همیشه گرفتن ... مردم حقشون رو می خوان ، اما هر چیزی بهایی داره ! بهای گرفتن این حق چیه ، فقط خدا می دونه ... ( ای آزادی ، من از ستم بیزارم ، از بند بیزارم ، از زنجیر بیزارم ، از زندان بیزارم ، از حکومت بیزارم ، از باید بیزارم ، از هر که و هر چه تو را در بند می کشد بیزارم ) همیشه بهاری باشی ... راستی بلاگم به روز شد ...

بارون

سلام نمی دونم حرفای من برای اين مطلب چقدر به درد بخوره اما اينو می دونم که همه چی درست ميشه فقط گذشت زمان اينارو حل می کنه.

masoud

!!!

aseman

آزادی=خون