اشک و درد و انتظار

چون در پایان دوازدهمين سال بعثت .::مانی::. ارژنگ را به پايان برد و به خدا داد.خدا در آن نگريست و سه شب و سه روز از آن چشم بر نداشت و چون به فصل .::اشک و درد و انتظار::.
رسيد ناگهان سر برداشت ،نفسی که از آغاز خلقت در سينه نگه داشته بود بر کشيد و در حالی که اشک شوق در چشمش حلقه مي بست گفت:
.::شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرا بشناسند،مانی را آفریدم و اکنون به کام دل خویش رسیدم::.
و سپس به اندیشه فرو رفت و شبی تا سحر بیدار ماند در اندیشه انسان،وسحر گاه از شوق فریاد زد که:
آفرین بر خودم بهترین آفرینندگان!
.::فتبارک الله احسن الخالقین::.

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazila

آريای عزيز خيلی زيبا بودمانی ارپنگ به به من زاد ازشون چيزی نميدونم ولی خوب شد نوشتی

شب بو و بارون

کاش ميتونستيم کاری کنيم که اين آفرين رو خداوند هر روز بيشتر از قبل به خودش بگه به خاطر آفريدن بنده هاش.............

taranomebaran

معبودم... دل خود ازمودم به هزاران شيوه هيچ چيزش به جز از وصل تو خوشنود نکرد

behrooz

بعضی وقتا حالم بد ميشه.....ميدونی از چی....از دروغ.... چه زيباست که انسان پاک باشد و صادق شاد باشی

behrooz

من يه کامت گذاشتم پاک شد

tiam

سلام...تابعد

nazila

هيچ معلو هست تو کجايی؟