برف هم اومد و تو هنوز نیومدی

هر طوری که بود خودم رو رسوندم,از هر راهی که فکر می کردم می شه سریع تر رسید,از خیابون هایی که معمولا خلوت ترن,از کو چه های میون بر,من همه راه هایی رو که به اون کوچه خاص,خیابون پانزدهم, می رسن رو از حفظم,کوچه ای که برام یادآور خاطراتیه که این روز ها و همه روز هام باهاش زندگی کردم,یه وقتی با خودش و بعد با خاطراتش.چشم بسته می رم,مثل کف دستم می شناسمشون, خودم رو رسوندم و همه راه تو دلم گفتم می رسم,حتما می رسم,همه شش ساعتی رو که رانندگی کردم,طبق معمول همه دنیا دست به دست هم داده بودن که جلوم رو بگیرن که نرسم,که دیر برسم و من جلوی همه دنیا وایساده بودم که برسم.

رسیدم با همه امیدم,دیر نبود,زود هم نبود.هنوز شانسشو داشتم ,درست همون دقایقی بود که اون در باید باز می شد و ...

همیشه همین موقع ها می رفت,پنج دقیقه اینور یا اونور,پارک کردم و چشمم رو دوختم به پنجره,پنجره ی اتاقی که یه وقتی یکی توش بود که نگاهم رو حس می کرد وقتی توی کوچه می ایستادم و به پنجره زل می زدم.صدام رو می شنید وقتی توی دلم صداش می کردم و می اومد پشت پنجره,تابستون,زمستون,نصف شب,هر وقتی که بود...

چشمم رو دوختم به در,دری که هر لحظه امکان داشت باز بشه و چشم هام هر چند کوتاه, اندازه چند ثانیه با دیدنش نور بگیرن چشم هام,دلم,همه ی وجودم حتی برای چند ثانیه هم شده,تنها چیزی که می تونم داشته باشم از همه اون چیزی که یه وقتی احساس می کردم تعلق به من داره همین چند ثانیه س.

شاید اگه یه دقیقه,فقط یک دقیقه زودتر می رسدم می تونستم برای چند ثانیه از دور ببینمش و دلم یه ذره آروم بشه,اگر چه بعدش بهم می ریزم داغون می شم نابود می شم و همه اون سالها لحظه به لحظش زنده می شن,همه اون چیز هایی که زندگیم رو از من گرفتن میان جلو چشمم و نابودم می کنن, دوباره آشوب می شه,اما مگه مهمه؟ مگه همیشه آشوب نیست,مگه لحظه ای آرومم گذاشتن؟مگه منو حتی برای چند ثانیه به حال خودم رها کردن؟پس چه فرقی می کنه؟ من اون چند ثانیه رو می خوام؟این هم حقم نیست؟ چند ثانیه آرامش؟ چند ثانیه زندگی بعد از این همه عذاب؟ چند ثانیه لذت دیدار بعد از این همه فراق؟

دلتنگی دلتنگی دلتنگی, همه عمرم شده یه دل تنگی گنده که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شه, که داره همه دنیا رو با خودش پر می کنه.من دلم تنگ شده,من پرم از دلتنگی,دلتنگی داره نابودم می کنه,چقدر بگم؟ به کی بگم,ندارم من ندارم,من طاقتش رو ندارم,مگه یه آدم چقدر می تونه ظرفیت داشته باشه؟ من دارم نابود می شم.چرا کسی به دادم نمی رسه؟

این در باید باز بشه,باید باز بشه,انصاف نیست,این در باید باز بشه.

اما نشد.

دقایق می گذشت و یه چیزی تو مغزم بهم می گفت باز هم رفته.تو که می دونی رسمش اینه,این بازی همیشه اینطور بوده,اون می ره,اون منتطرت نمی مونه,اون مثل همیشه رفته,اون هیچ وقت منتطرت نموند,رفتن کار همیشه گی شه,برا اون خیلی ساده س,شایدم نباشه اما می دونی که نموند می دونی که انتخاب اون رفتن و نموندن بود, و باز هم رفته و تو هنوز باور نداری هنوز وایسادی و چشمت رو دوختی به در.ولی دلم می گفت نه,دلم مثل همیشه دوست داره خودش رو قول بزنه,فریب بخوره,دلم می گفت می آد,دیر کرده,خواب مونده,کار داشته,امروز قراره دیر بره,هزاران دلیل می تونن وجود داشته باشن که اون در امروز دیرتر باز بشه,ولی مغزم می گفت احمق جان هیچ وقت اون هزاران دلیل برای تو وجود ندارن,هزار اتفاق دیگه اما مثل همیشه برای تو هست که اون رفته باشه,اما من وایسادم,مثل همیشه که وایسادم,مثل همه وقتهایی که می دونم رفته اما من وایسادم.من هنوز وایسادم هرچند یک سال هم که گذشته از روزی که رفته و تنهام گذاشته و می دونم برگشتنی در کار نیست,اما من هنوز وایسادم.

من وایسادم,وایسادن کار همیشگی منه,انتطار,انتظار کشنده,مرگبار هدیه زندگیه به من,بازی زندگی با من,زندگی من,من احمق نمی تونم دل بکنم,نمیتونم از دلم بکنمش,نمی شه,شده جزئی از وجودم یه تیکه از من,از دلم,خیلی وقتها که طاقتم طاق شده,خواستم که یه تیغ جراحی وردارم و فرو کنم تو قلبم پارش بکنم و اونو از توش بکنم ببرم و بیارمش بیرون,اما نتونستم,نخواستم,من خواستم که اون اونجا باشه,من خواستم که یه تیکه از وجودم بشه,من همه چی رو ریختم بیرون که فقط اونجا جای اون باشه,اگه الان بیارمش بیرون هیچی نمی مونه ازم,من چیزی ندارم که بزارم جاش,من نمی خوام که چیزی جاش بزارم.

من همه رو انداختم که اون رو داشته باشم و اون تنها چیزی رو که انداخت من بودم,اون همه رو داره,این فرق انتخاب من و اون بود.من پشیمون نیستم,خواسته خودمه,انتخاب من این بوده,قبولش می کنم,تاوان انتخابم رو دادم و می دم اما پشیمون نیستم,گله هم نمی کنم.

یه وقتی پرسید هنوز؟گفتم همیشه.

هنوز هم رو حرفم وایسادم.همیشه,همیشه,همیشه گلم.

من وایسادم و هنوز چشمم به اون دره با این که می دونم نمی آد.

من دوست دارم خودم رو گول بزنم,فریب بدم.گفتم که من فریب خوردن رو دوست دارم,دوست دارم دروغ بشنوم.

یکی گفت احمقانست,گفتم دروغ های کوچک که بهم امید بده هر چند واهی,بهتر از حقیقت تلخ کشنده ایه که بکوبن تو صورتت و نابودت کنن,حقیقت عریان زندگی,زندگی من.

شنیدن دروغ بهتر از اینه که هیچی نشنوی

باشه و فریبت بده بهتر از اینه که نباشه و نابودت کنه.

یکی زد تو شیشه ماشین و گفت چرا اینجا وایسادی؟

گفتم اینجا پنجره ای هست که دختری پشتش بود که یه وقتی می گفت من همه زندگیشم و الان نیستم,هیچ چیزش نیستم,حتی یه خاطره هم نیستم با اینکه هنوز همه ی زندگیمه,هنوز,همیشه

من هنوز وایسادم با این که می دونم رفته.با این که می دونم الان پشت اون پنجره کسی هست که من براش یه غریبه ام.اما اینور چی؟اینجا همه خاطرات زنده ان,این دلی که تو این سینه ست هنوز هم وقتی هر چیزی که یادآور اون باشه و از ذهنم بگذره به تپش می افته.و همه چیز,همه جا یه جوری اون رو یادم می آره و من نمی دونم چرا,باور می کنی همه چیز؟ خیابون هایی که با هم رفتیم قبول,کوچه ها, ترانه ها, حرف ها ,آدم ها,خاطره ها,و هر چیزی که یه جوری ربطی داره قبول,اما خیلی چیزهایی که هیچ ربطی به هیچ چیز نداره و اون رو یادم می آره,تقریبا هر چیزی که می بینم یه جوری یه ربطی پیدا می کنم که بهانه اش کنم برای یاد آوری اون,یا با اون خاطره ای داشتم,یا نداشتم و می خواستم که داشته باشم و یا هیچ چیز و باز اون رو یادم می آره,هر جایی که باهاش رفتم,و همه جاهایی که نرفتم و آرزوم بود که ببرمش,که با هم بریم.نمی دونم شاید دیونه شدم,اما همه ی پیرامونم تشکیل شده از یه نفر و خاطرات اون یه نفر و هر جا که می رم همین طوره و هر جا رو که نگاه می کنم اونو می بینم و همه دنیام پر شده از اون که من هیچ جایی تو دنیاش ندارم.همه نوشته هام پر از اونه یا برای اون.

داره برف می آد,اولین برف زمستونی امسال,برف هم اومد و تو نیومدی

گلم من هنوز اینجام هنوز وایسادم

هنوز همون جایی موندم که رهام کردی و رفتی به امید روزی زنده ام که شاید برگردی و دستت رو بگیرم و از همون جا ادامه بدیم.

و تو اگر بیای همون جوری که بودی...

این قصه ناتموم مونده ,من نگرش داشتم درست همون جایی که نصفه رهاش کردی که برگردی و ادامه اش نوشته بشه.

من هنوز اینجا وایسادم. باور نداری پرده رو کنار بکش و نگاه کن.من وایسادم.

/ 1 نظر / 38 بازدید
سوسن جعفری

امان از این پنجره‌ها، درها ... راه‌ها ... ایستادن‌ها و منتظر ماندن‌ها ... و ناتمامی‌ها!