باران باشد..
و تو باشی
و يک کوچه بی انتها
به دنيا می گويم خدا حافظ

/ 22 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريبا

..آخر اين چه شكستن است .. كه هر صبح به اميد يكي غروب و .. هر غروب .. خيال صبح ديگري شايد ؟ .. يعني بعد از اين همه وزيدن و زمهرير ..نمي دانيد نجات نهايي پروانه .. در تحمل پاييز نيست ؟

بارون

سلام همسايه! چقدر اينجا تغيير کرده -تو چقدر عوض شدی...تنها چيزی که مونده رنگ مشکيه اينجاست که مثل هميشه بغض راه گلوی آدمو ميگيره...راستی چرا خداحافظی؟؟؟

فريبا

نيستي اما يادت اينجاست........

فريبا

اصلا به عمد اين طوري مي نويسم .. كه آن راز هم گور گريه را به كسي نگويم .. نمي دانم آدمي اول عاشق مي شود .. بعد شاعر .. يا همين طوري از خانه مي زند بيرون .. مي رود يك طرفي بعد هم .. بقيه اش را خودت بنوس .. شاعري را خودت بنويس .. شاعري هم مثل تماشاي ديوار .. پنجره مي خواهد .. ورنه كلمات به كوچه خواهند ريخت .. پرگويان محله را به ماه خواهند برد .. و ماه .. چقدر ساكت است ..

baran

چه بي خبر اومدی....يه سرکی به من بزن...يا حق

فريبا

يك سازي مي زند اين رود بي پرده از آواز او .. كه نگو .. هي از هواي اين همه واژه .. وسوسه ام مي كند : بيا .. اما نمي روم .. چه فايده دارد اين رفتن .. كه باز آمدنش .. پرده پوش پشيماني ست .. حقيقت اين است .. هنوز ميان دريا و دلهره .. مجبورت نكرده اند كه بداني ... باد نمي فهمد .. باد نمي فهمد .. بر اين بوته ي بي وطن چه رفته است .. حالا هي ساز بي پرده .. از پرده در پرده چيزي بزن .. چيزي در پرده باز نخواهد ماند ..

ladan

بعد مدتها سلام اما رنجور رنجور

afsongol

کوتاه و دلنشين بود....