آداب بی قراری

ایستاده بود پشت سرش. کتاب را بست و همان طور نشست بی هیچ حرکتی. دست ها را چفت کرد به هم گذاشت روی میز . 

«کامی.»

کتاب را نبست و بوی خوشبو کننده ی نیوه آ را تا اعماق ریه ها فرستاد.

گذاشت نوک انگشت سبابه را روی مو هایش بکشد و بازی کند تا برسد به نرمه ی گوش. بعد با پشت دست آرام بیاید روی شانه های لخت تا تنش مور مور شود و منتظر بماند فریبا از طرف چپ نزدیکتر شود تا او به عمد کمی صورتش را بگرداند و گونه ی داغش بخورد به نوک سینه فریبا.

«نکن دختر نکن.»
لوس شدن مال همین موقع ها بود.

«دوست دارم به تو چه؟ مال خودمه.»

خنده فریبا و نصفه شب ساکت پاییزی دستش را برد روی دست فریبا آن را محکم گرفت تا از روی شانه بردارد اما فشار تن او و بوی نیوه آی زیر بغلش قاطی بوی پیازی شد که سر شام خورده بود. مقاومت را کنار گذاشت.اجازه داد فریبا با موهای کم پشت سینه اش بازی کند. زیر نرمه ی گوش را با بینی و لب ها نوازش کند و بگوید: « خوشت میاید؟»

« اگه گردنم رو بوس کنی آره »

« میخوام بات حرف بزنم  کامران»

هر وقت با اسم صداش میکرد اوضاع خوب نبود. کتا ب را بست آرنج ها را گذاشت روی میز شروع کرد با انگشت روی کله اش ضرب بگیرد.

«میشنوم بفرمائید»

«این جوری نمی خوام»

چیزی توی دهنش گیرکرده بود.چرا نمیتوانست برگردد به طرف فریبا لبخند بزند حتا اگر شده بغلش کند تا همان طور که او را نشانده است روی زانو ها سر به سرش بگذارد ... یک دل سیرعاشقانه با هم درد دل کنند مثل آن وقت ها که ...

« اذیت نکن کامی . بیا بریم بخوابیم.»

« الان خوابم نمی آد نیم ساعت دیگه میآم»

« نمیای. از من بدت میآد؟»

«نه.»

«دیگه دوسم نداری.»

میدانست اگر نگاه کند به چشم های فریبا ...

چطور می توانست مسئله ای را که خودش هم درست نمی فهمید برای کسی توضیح بدهد؟

مخصوصا برای فریبا که اصلا دوست نداشت چیزی خلاف میلش بشنود.

آداب بیقراری    یعقوب یادعلی ، قصه گویی که روزهاست بخاطر قصه هایش در زندان مرکزی یاسوج در بند است .

/ 3 نظر / 5 بازدید
YaGMuR

tut agaci değilem her gelene eyilem çek elini elimden men sevgilin değilem! bunu hatirlatdi bana!

هجران

اگر باران ببارد شايد تو را هم بشويد از چشمانم آّ اگر باران ببارد فقط.....