تو را كه در غياب اين همه اتفاق...!

دارد اتفاق ميافتد يعني افتاده است و من نمي خواهم قبول كنم شايد...

خوب ميداني من از سكوتت ميترسم و تو وقتي با من حرف ميزني و نميزني سكوت ميكني ...

و من به اين رابطه ميانديشم در يك طرف خط منم و دارم به تو گوش ميكنم و با تو حرف ميزنم و با تو احساس ميكنم و با تو ... چه ميگوييم ؟با تو زندگي ميكنم...

آنسونر توئي كه با من حرف نميزني و به من گوش نميدهي و با من احساس نميكني و اين ارتباط هنوز قطع نشده ...

راستي خوابي گلم؟ بهتر آن است كه فكر كنم خوابي ... هستي خوابي چون اندوهم را ميفهمي و من خوشهالم چون اندوهم را فهميده اي و با تمام عشقم شب بخير ميگوييم  بخواب گلم حال هيچكدام ما خوب نيست تو دل پيچه داري و من دلم درد ميكند!؟!

دارد اتفاق ميافتد چه قبول كنم و چه نكنم يعني افتاده است و منم نميخواهم قبول كنم شايد ...

تو پيش از اتفاق اين سكوت

نطفهء ني زاري از كلمات من بودي:

- در آمد آوازي دور از شرحه ازل

kabotar..jpg

تو پيش از اتفاق اين كلمه

كبوتري بودي با گلويي برهنه از بلور:

-  بالاي گلدسته هاي دره صنوبر و ماه.

تو پيش از اتفاق اين كبوتر

زني بودي با عطر آب و خواهش تشنگي

بال رودي رويا گذر در نظر بازي باد

يا بازي قشنگ هرچه برجسته

با قرينه هاي ولرم ليموبني براي خواب

حالا از آن همه سكوت كلمه كبوتر

يا هرچه انتظار

ديگر هيچ پیامبري از بستر اين رود خسته

نخواهد گذشت.

تو را چه بنامم!؟

تو را كه در غياب اين همه اتفاق...!

نه آوازي از نيزارگريه ها و

نه كبوتري از قوس باد

ديگر هيچ عطري از لمس ليمو بنان قرينه

نخواهد وزيد.

تو رفته اي

و من كلماتي به ياد مي آورم

كه از تكرار گريه... ترانه مي شوند.

من سهمي از ابر و آيينه دارم

وآسماني بلند

كه هرگز بي اجازه ديدگان من

باراني نخواهد شد!

نه ديوار و نه خانه

بايد پيش از آن اتفاق بزرگ ... بروم

رفته ام . خواهم رفت ...

- با عمر كوتاه تمام گيلاس ها شكوفه ها شب پره ها !

پ ن : خواب به چشمانم نمي آيد گلم اگر چه خوش خوابم !؟ آنهم پر قو از نوع طبي فنري !!!

تو پيش از اتفاق اين كبوتر ...

 

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
»»«»فريبا«»««

وقتی غرور آینه ات را تاریک می کند دیگر مخواه که خورشید در تو ره یابد وقتی که بستری برای بذر و شکفتن نیست دیگر مگوی لاله چرا بر لبم نمی تابد آفاق را به سینه فرو بار تا در زمین تو خورشید سرخ روید و بر عقل ماندگان راه ندیده گشاید

»»«»فريبا«»««

من درد ها کشیدم ام از درازنای این شب بلند با این همه جهان و هرچه در اوست به کام کلمه ی باز بی چراغی چون من است من چکیده ی نور و عطر عیش و آواز ملائکم وطنم همین هوای نوشتن از شرحه ی نی است همین است که این سکوت بی باده بر بادم داده است کی بی وزیدن از سرمست بابونه دیده اید

»»«»فريبا«»««

بگذار تا ببارد باران باران وهمنک در ژرفی شب این شب بی پایان بگذار تا ببارد باران اینک نگاه کن از پشت پلک پنجره تکرار پر ترنم باران را و گوش کن که در شب دیگر سکوت نیست بشنو سرود ریزش باران را کامشب به یاد تو می آرد گویی صدای سم سواران را امشب صفای گریه من سیلاب ابرهای بهاران است این گریه نیست ریزش باران است آواز می دهم ایا کسی مرا از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟ از پشت پلک پنجره می دیدم شب را و قیر گونه قبایش را دیدم نسیم صبح این قیر گونه گیسوی شب را سپید میسازد و اقتدار قله کهسار دوردست در اهتزاز روشنی آفتاب م یخندد در دوردستها باریده بود بارانی سنگین و سهمنک و دست استغاثه من سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد و آخرین ستون از پایداری روحم را تا انتهای ظلمت شب انتهای شب می برد آری کس مرا از ساحل سپیده شبها صدا نزد

»»«»فريبا«»««

گفتم بهار خنده زد و گفت ای دریغ دیگر بهار رفته نمی اید گفتم پرنده ؟ گفت اینجال پرنده نیست اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم درون چشم تو دیگر ؟ گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

»»«»فريبا«»««

آن روز با تو بودم امروز بی توام آن روز که با تو بودم بی تو بودم امروز که بی توام با توام

کاش آن اینه ای بودم من که به هر صبح تو را می دیدم می کشیدم همه اندام تو را در آغوش سرو اندام تو با آنهمه پیچ آنهمه تاب آنگه از باغ تنت می چیدم گل صد بوسه ناب

مريم

روزگار درازي از آمدن و رفتنم به اينجا مي گذرد ...هر بار در اين صفحات دوستي مي يابم كه حرف هايش به دلم نزديك است ...رفتنش و ننوشتنش برايم غير قابل باور است ...با تمام اين حرفها ...خوب كردي آمدي .

مهسا

يه عالمه نوشتم پاک شد !

لاشريکستان

رب عجيب نيست...واگويه ی مويه ها و دلشدگی های روز و شب...دل است ديگر گاهی می گيرد و می نشيند برای آنکه به قول شما حتی نمی شنود درد و دل می کند...اما مهم نيست...مهم سهم ماست از دلتنگی که با او! قسمتش می کنيم...