روا باشد که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی؟

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر  و بازم پرس  تا خاک رهت  گردم ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم  هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی‌گویی  برآوردم شبی دل را به تاریکی ز زلفت  باز می‌جستم رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

/ 3 نظر / 24 بازدید
مرتضی عابدپور لنگرودی

سلام. .ـ .ـــ .ــــــ قاضي کن ای مومن کلاه داوری را بس کن نمایش های این بازیگری را سی سال و اندی میشود ـ بازی گرفتیم خوشحال میشم نظرتون رو بدونم. موفق باشید.